خانم زینب عارفی در این کتاب از نحوه آشناییشون با شهید مصطفی عارفی و ازدواجشون با ایشون میگن. هر دو در سن کم، علیرغم مخالفت شدید خانوادههاشون، و با کمترین امکانات ازدواج میکنن. با وجود همه سختیهایی که متحمل میشن علاقهشون کم نمیشه. همه جا پشت هم هستند و همراه هم.
یکدندگی و سمج بودن زینب خانم برای این ازدواج جالب بود، اما بدون شک وقتی روی چیزی سماجت میکنی باید کاملا به سختیهایی که بعدش وجود خواهد داشت واقف باشی، باید به کارت ایمان داشته باشی وگرنه احتمال اینکه بعدا پشیمون بشی خیلی زیاده. نمیدونم چرا خیلی از این کتابهای مرتبط با شهدا جوری نوشته نمیشن که بهعنوان مرجع هم قابل استفاده باشند. به نظرم نقل تاریخ رویدادها خیلی مهمه. و خیلی مهمه که سیر تحول شخصیت فرد ذکر بشه. مثلا چی شد که زینب خانم و آقا مصطفی بر خلاف خانوادههاشون خیلی روی ریز دستورات دینی مقید بودند. چه جوری به این باورها رسیدند. اینها سؤالاتی است که بیجواب میمونه.
این کتاب فوق العاده است... یه زندگی سرشار از عشق و محبت، که همسر ها همسفر سعادت همدیگه اند و مدام با هم و برای هم پله های سعادت رو می سازن و بالا میرن. قلم نویسنده هم جذاب و گیرا بود، قلمشون مانا💙