مثل تمام دوشنبهها منتظرش هستم. مثل تمام دوشنبهها درست سر ساعت دوازدهونیم، در رستوران را باز میکند تا داخل شود و سر جای همیشگیاش بنشیند. احتیاجی به رزرو کردن ندارد، چون میزش همیشه آماده است... . کلارا پیشخدمتی بیستوهفت ساله، دلبستهی یکی از مشتریهای پیر رستوران میشود که چیزی از زندگی او نمیداند و شکی ندارد که خودش نیز کنجکاوی پیرمرد را برانگیخته است. ورای مهربانی و اخلاق خوب همیشگی کلارا، پیرمرد به زخمی پنهان پی میبرد که مانع خوشبختی دختر است. اما ملاقات این دو با یکدیگر همهچیز را تغییر میدهد... . دوشنبههایی که تو را میدیدم زیبا و متاثرکننده است با شخصیتهایی ماندگار در ذهن، که تنها ایرادش، کوتاه بودن آن است.
بنده بالاخره به روزهایی که سالهاست تصورشون میکردم رسیدم و در راه دانشگاه-و رشتهی ادبیات نمایشی عزیزم-تو ماشین در حال رانندگی کردن کتاب صوتیامو گوش میدم:)✨ کتاب خیلی معمولی اما شیرینیه که داستانش واقعا به دل میشینه،آشنایی زن جوان با پیرمردی که هر دو زندگی همو عوض میکنن و ترکیب به جایی از "جنگ،تنهایی،تفاوت داشتن، خاطرات،حکمت زندگی و خوشبختی" داشت.
من با کنجکاوی این موضوع که کتاب معروف شده بود به پیرمرد و دختری که عاشق هم میشن گوش دادمش ولی همچین خبری تقریبا نبود، دوستان جو دادن😐🤝🏼
فکر میکنم اگر کتاب متنی رو میخوندم حوصلم سر میرفت چون نصف جذابیت و چیزی که منو وادار به ادامه دادنش کرد صداگذاری عالی و بامزش بود ولی در کل یکم هم منو منقلب کرد و نمیدونم چرا خیلی به پیر شدن فکر کردم و غصه خوردمو اینجوری بودم که وای خدایا چقدر واقعا حسرت جوونی رو خوردن و دونستن اینکه دیگه پیر شدی و میخوای بمیری سخته و بده و نمیخوام تجربش کنم...
دوشبه هایی که.. تصميم گرفتم سال جدید میلادی (2018) رو با یک کار شيرين و ساده و روون شروع کنم.. و چه تصمیمی خوبی و چه کتاب خوبی. کتابی کم ادعا، شیرین، پر حس، و بسیار ساده خوان که میشه و باید سریع و حتي المقدور یک نفس خوندش، با موضوعی جذاب که البته هرگز به ورطه سانتی مانتالیسم و عوام زدگی نمی افته. همه چیز این کتاب برام دوست داشتنی بود : اندازه ش، طراحی ش، کاغذش، حجم ش، بوش، ترجمه ش.. در مجموع خیلی راحت و خودمونی چسبید به م. نمره واقعی من به کتاب سه و هفتاد و پنجه
خیلی معمولی،خیلییییییی! درکی از این همه سروصدا برای هبچ در مورد بک اثر کاملا متوسط حتی پایینتر از متوسط ندارم. نه روایت خاصی داشت نه پلات و نه هیچ چیز دیگری.
ببین بد نبودا ولی خوبِ خوبم نبود خیلی روون و ساده بود متن و این یه نکته مثبت بود موضوع اصلی داستان خیلی قشنگ بود اما میتونست بهتر بهش پرداخته بشه و غافلگیرکننده تر باشه
کتاب خیلی ساده است رابطه دوستانهای که بین یک دختر جوان و یکپیرمرد برقرار میشود موقع خوندن ااین کتاب حس خوبی داشتم. یک حس فانتزی قشنگ. یک داستان ساده با نثر دلنشین و خوشخوان که باعث میشه کتاب رو زود تمام کنی. میشه گفت داستان رمانتیک کتاب جز داستانهای عامهپسند و بازاری هست، ولی در نوع خودش خوب نوشته شده. از اون کتابهایی که به ذهن استراحت میده.
صفحه ۱۵۰ خوشبختی خودش تصمیم می گیرد کلارا! و تو آن را مانند هدیه ای ارزشمند از طرف زندگی دریافت می کنی. تو باید بذر آن را بپاشی و باعث رویش اش شوی. زمانی که دانشش را یافتی، باید آبیاری اش کنی و مراقبش باشی. بعد بزرگ می شود و جایی را از آن خود می کند و تو فقط باید به نظاره زیبایی اش بنشینی صفحه ۱۵۵ آیا چیزی زیباتر از زنی عاشق هم هست؟
حیف که خیلی کوتاه بود! کاش نویسنده بیشتر مینوشت جزئیات بیشتری اضافه میکرد… یک نفس میشه خوند و لذت برد از بودن کنار یه پدربزرگ خوش مشرب و پاریس و یه داستان غمگین عاشقانه از جنگ جهانی دوم…
اخر کتاب خیلی گریه کردم و دلم برای پدربزرگم بی نهایت تنگ شد…
Douceur et bienveillance dans ce court roman où des vies s’entrecroisent pour s’aider à aller mieux, à trouver dans la vie les petits bonheurs quotidiens, et à oublier le passé.
داستانی از عشق، اندوه، سوگ، از دست دادن و به دست آوردن... کمی که از ابتدای کتاب فراتر رفتم داستان داشت برایم خسته کننده و یکنواخت میشد که ماجرایی جدید به آن اضافه شد، ماجرایی از جنگ جهانی دوم که تاریخی نیز به شمار میرود. این موضوع جذابیتی دوباره به داستان بخشید که تا پایان داستان هم باقی ماند. همچنین به این داستان عاشقانه رنگی از وطن پرستی را نیز اضافه نمود. به هر انسانی در طول زندگیاش ماموریتی منحصر به فرد محول میشود. آنقدر به زندگی ادامه میدهد تا آن نقشی که باید را در زندگی انسان دیگری بازی کند و این کتاب به زیبایی این مسئله را به تصویر میکشید...
Un court roman bourré de clichés et de niaiseries. Pas de grosses surprises sur le déroulement de l'histoire, les personnages sont caricaturaux et peu crédibles. Une lecture sans grand intérêt, heureusement, c'était rapide à lire.
هرچقدر سعی کردم دوستش داشته باشم نشد. ایدهی قشنگی داره ولی پرداختش به اندازهای که شایستهی این ایدهست خوب از آب درنیومده، همچین کممزه و کمرنگه. حتی نقطه اوجهاش هم تو رو تا اون ارتفاعی که دلت بریزه بالا نمیبره. (اینم اضافه کنم که من صوتیش رو گوش دادم و به رغم کاستیهای داستان عاشق صدای پدربزرگ شدم.🩵)
یه داستان الهامبخش، لطیف و انسانی خیلی اتفاقی با این کتاب آشنا شدم و سریع خوندمش. موضوعش فوقالعاده برام جذاب بود و به همون خوبی که فکر میکردم نوشته شده بود. روایت دوستی عمیق یه دختر بیستوچند ساله با مشکلات ریز و درشت و گذشتهای که خیلی خوب نظر نمیرسه و یه پیرمرد خیلی دوستداشتنی که اتفاقا اون هم غرق گذشتۀ پرحادثۀ خودشه. آشنایی این دو نفر تأثیر عجیبی رو زندگی هردوشون میذاره و خیلی چیزا بهشون یاد میده. متن رمان رو هم خیلی دوست داشتم. از اون کتابهای روان و خوشخوانه که ضمن لذت بردن از داستان، به ذهن استراحت میده. هر فصل از زبان یه شخصیت روایت میشه (اولش فقط دوتا شخصیت یکیدرمیون داستان رو روایت میکنن، اما جلوتر که میری نظمش تغییر میکنه). در کل عالیه. شخصیتهای عمیق و قابل درک، حال و هوای آرومِ فرانسوی، اتفاقات شرین و امیدبخش و ترجمۀ خوب :)
تو راهروهای کتابخونه که قدم میزدم،عنوانش چشممو گرفت و به یاد دوشنبههایی که میدیمش و همچنان میبینمش ،هیجان زده شدم و برداشتم که بخونمش و اگر بخوام رو راست باشم شاید فقط عنوانش مورد پسندم بود! متوجه این حجم خوشبینی یا بهتره بگم خوشخیالی نویسنده های جدید فرانسوی نمیشم..چطور ممکنه یه غریبه کامل روتوی رستورانببینی و بی هیچ توقعی در آخر برات یه کافه به ارث بذاره؟ و سوال بزرگتر اینکه چطور برنده جایزه منتخب شده؟!؟!
This entire review has been hidden because of spoilers.
. کلارا پیشخدمت جوانیست که در یک رستوران کار میکند. او بیش از اینکه علاقهمند صرفِ شغلش باشد؛ انگاری به موقعیت و وضعیتِ کاروبارِ پیشخدمتی، عشق میورزد. با اینکه به منو پیش مشتری گذاشتن و سفارش گرفتن و سفارش را روی میز مشتری چیدن و ...مشغول میشود. در میان همهمهی مشتریان رستوران، دائم در رفتوآمد است تا به سفارش آنها رسیدگی کند. ولی چشمانش انگاری سر و سیما و جامه و رخت و لباسشان را میجورد تا حالواحوالاتِ مشتریان را دریابد. گویی تنها دلخوشیاش این است که بداند که در دل آنها چه میگذرد. و شاید هم بدین تمرکز در احوالاتِ مشتریان، نداشتههای خود را به خودش یادآور میشود.
رفتهرفته کلارا، از بین تمامی مشتریان معمول رستوران، نگاهش به پیرمردی جلب میشود که معمولاً بهتنهایی به آنجا مراجعه میکند. کمکم به حضور پیرمرد عادت میکند. انگاری بهتناوب در دلش منتظرش میماند تا او وارد رستوران شده و در پشت میز معمولش بنشیند تا بتواند به بهانهی سفارش گرفتن از او، بهش نزدیک و نزدیکتر شود.
رفتوآمدهای پیرمرد، آنچنان مکرر میشود که به گپوگفت هردو میانجامد. پیرمرد در پشت چهرهی کلارا، خلأ نادری را میفهمد. کلارا هم گویی شوروشوق نداشته را در احوالاتِ پیرمرد درمییابد. کلارا فقدان پدربزگی که حسرتش را میخورد در پیرمرد مییابد و پیرمرد انگاری، نوهای که هیچوقت نداشت را در آشنایی با کلارا لمس میکند.
گویی انزوا و دوری از بطن و متن ذاتِ زندگیست که آنها را به هم متمایل میکند. انزوایی که زندگی را از اندرون خالی میکند. و درد طاقتفرسای این انزاوا، حتمن آنقدر هست که بتواند دلیل محکم چنین رابطهی غیرمعمولی باشد. کلارا به یُمن همنشینی با پیرمرد، امتناع ذاتیاش از لمس خوشبختی، فروکش میکند؛ آنچنان که با امیدی که پیرمرد در دلش روشن میکند؛ دل به مرد جوان عاشق و شیدایاش میبازد. پیرمرد هم به همصحبتی با کلارا طعم زندگی را اندکی میچشد.
کتاب در شکل فصلهایی کوتاه، قالب گرفته شده است. و رفتار صمیمی و صادقانهی کلارا و کلمنت (پیرمرد) در پسزمینهی جنگِ به تاریخ پیوستهی فرانسه و آلمان روایت شده و در پاریس رخ میدهد. جنگی که زندگی هر دوی کلارا و کلمنت را، به شکلی تحت تأثیر گذاشته بود. کلمنت در سودای زنش، زندگی را از دست داده بود. کلارا هم پدربزرگیِ پدربزرگش را به جرم خیانت به کشورش، هرگز نتوانسته بود به خودش بقبولاند. و البته جریان نازیها و یهودیان هم که مرسوم اغلب رمانهای اروپاست؛ در این کتاب هم غایب نیست.
Mais qui est ce vieil homme qui, tous les lundis, à la même heure, s’assoit à la même table, demande le même plat et puis s’en va ? Clara, serveuse, s’est attachée à ce petit vieux aux habitudes bien rodées, même s’il ne lui a jamais adressé d’autres mots que ceux que la politesse impose. Alors, forcément, ce lundi où il ne vient pas déjeuner au restaurant, elle s’inquiète.
Ce roman, très (trop ?) court, aux allures légères, aborde toutefois des thèmes très forts. Hantés par les souvenirs douloureux vécus ou ceux que l’on tait dévoré par la honte et la culpabilité, ces deux êtres se trouvent et se découvrent, et se sauvent l’un l’autre.
Si la plume de l’autrice est douce et touchante, m’ayant d’ailleurs arraché quelques larmichettes à deux ou trois reprises, je trouve que l’histoire aurait mérité d’être exploitée plus en profondeur. En effet, tout se passe si vite que certains événements semblent trop invraisemblables. Et c’est fort dommage, car la trame de fond est là, n’attendant qu’une chose, qu’on la développe. Et les personnages, eux aussi, demandaient la même chose : que le lecteur prenne le temps de les découvrir, de les voir s’apprivoiser, de les voir évoluer.
Bref, si j’ai aimé rencontrer ces deux êtres que le poids du passé et des années, marqué à l’encre indélébile sur la chair, pour l’un, et les cicatrices laissées par la honte et la culpabilité, pour l’autre, opposent et en même temps rallient, j’aurais aimé les côtoyer pendant encore quelques chapitres. J’ai refermé ce livre avec un sentiment confus, voire peinée de ne pas avoir pu les découvrir davantage, comme si je n’étais pas arrivée à temps sur le quai de la gare pour leur faire mes adieux.
جالب بود. غمگین، با فرهنگ فرانسوی و تامل برانگیز و در عین حال امیدبخش. این کتاب بهتون میگه هیچوقت ناامید نشین و جهان هر لحظه قراره ماجرای جدیدی رو براتون به ارمغان بیاره. در هر فصل از کتاب، روایت رو از نگاه یکی از شخصیتها میخونیم و یکی از جذابترین تکنیک های داستان نویسیه به نظرم. اینکه تو آگاهی کامل داشته باشی به احساسات شخصیت ها و از نگاه هر کدوم ماجرا رو روایت کنی. مرگ، پذیرش، امید و زندگی، عشق، شرم همگی از مضامین مختلف این رمان هستند. شاید این کتاب برای شمایه چیز جدید داشته باشه و امید رو به زندگیتون برگردونه. برای من که تاثیر گذار بود.
دروهله اول گمان کردم کتاب برای وقت گذرانی خوب است،اما بسیار تحت تاثیر داستان قرار گرفتم. برخورد یک دختر جوان و پیرمردی که اسیر جنگ جهانی دوم بوده و طرفِ آلمان! داستان از سمت دو طرف روایت میشه.ی بار احساس دخترک و ی بار احساس پیرمرد را از هر سکانس میشنویم که خیلی جذابه. برام یادآوری شد که داستان زندگی همه انسان ها به طریقی غمانگیزه. عشق سرزده در میزنه. هر لحظه ی معمولی ،یک لحظه ی شگفت انگیز است. ۱۴۰۴/۰۱/۰۷
داستان دختر15-16 ساله ای که در کافه کار میکنه و عاشق پیرمردی میشه که به کافه میاد، بعنوان پدربزرکی که هیچوقت نداشته متقابلا پیرمرد هم عاشق دختر میشه بعنوان نوه ای که هیچ وقت نداشته با هم وقت میگذرونن، سفر میرن و از زندگی بابت این آَشنایی ممنونن در همین حال پسری که تصمیم داشته با ماری دوست شه و اونو ول کنه میفهمه عاشقش شده، اعتراف میکنه و با هم وارد رابطه میشن و پیرمرد هم میمیره البته نه از غم این عشق از کسالت و بیماری
Un premier roman très réussi, très tendre. Une histoire douce et lumineuse qui réunit deux âmes que l’âge sépare mais qui sont définitivement faits pour être ensemble. Du rire aux larmes, de l’espoir à la tristesse, chaque émotion est travaillée pour créer ce très bel ensemble.
de passage pour deux heures dans la jolie ville d'Arras, j'ai fait un détour par la médiathèque. La salle adulte compensé le peu de romans qu'elle offre par la qualité des ouvrages proposés !!! Je me suis laissée prendre par ce roman superbe, malheureusement beaucoup trop court ! Les personnages sont géniaux, généreux, incroyables ! Je recommande sans modération !!!!!
خیلی ها نظرشون این بود که کتاب معمولیه اما به نظر من، که ارتباط عمیق تری با تنهایی دارم، این کتاب واقعا وجودم رو مثل یه شیر کاکائو گرم تو زمستان، گرم کرد. اینکه بتونی با نسلی که بهش تعلق داری ارتباط بگیری و انقدر این ارتباط خالصانه باشه که تمام دلبستگی هات رو بهش بگی، واقعا میتونه یه نعمت بزرگ باشه برای کسی که همیشه کنار گذاشته میشه.
یک داستان رمانتیک سرشار از عشق و روابط انسانی به علاوه کمی خاطرات جنگ و پاریس گردی :). به نظر من شبیه یک سفر کوتاه دو سه روزه به پاریس بود. همان چیزهایی را نشانت میداد که دوست داری در شهر عشق ببینی نه چیزی بیشتر
کتاب سرراست و دوستداشتنیای بود؛ میشد حدس زد به کدوم سمت خواهد رفت اما با اینحال دلم میخواست تا آخرش بخونم و :))تو حال و هوای پاریس و همراه یه پیرمرد خوش مشرب باشم. جمع و جور بود و انتخاب خوبی میتونه باشه برای عصرهایی که کش میان و دوست داریم وارد دنیای دیگری بشیم.