رمان «رعنا»، نوشته مژگان شیخی، روایت دختری است که در کودکی در پی جدایی مادر از پدرش، ناگزیر در خانه نامادری بزرگ می شود و بدین ترتیب ناملایمات و مشکلات بسیاری پشت سر می گذارد. تا این که سرانجام با پسری آشنا می شود و به رغم اختلاف خانوادگی و پس از سختی های فراوان با او ازدواج می کند. رمان، از سال های دهه چهل در شیراز شروع می شود و تا پس از جنگ ادامه می یابد. دختری که در خانواده ای با مشکلات خانوادگی، تضادها و احساس های سرکوب شده بزرگ می شود، سعی می کند در میان همه آن آشفتگی ها راهش را پیدا کند و سختی ها را پشت سر بگذارد، تا اینکه به تهران می آید و ... زندگی برای همه قصه می سازد و گاهی افراد بی نام و نشان، قهرمانان بزرگ زندگی اند. چه بسا مردان و زنانی باشند که نه از روی سرشت بد، بلکه موقعیت های خانوادگی و اجتماعی از آنها انسان دیگری ساخته است؛ کسانی که با خود فاصله دارند. این داستان که برگرفته از واقعیت است به زندگی همین افراد می پردازد، کسانی که شاید بارها آنها را دیده ایم، سروکار داشته ایم، ولی نمی شناسیم.
روزنامهنگار، نویسنده و مترجم مژگان شیخی در چهارم فروردین ماه سال ۱۳۴۱ در تهران متولد شد. او دانش آموخته رشته مترجمی زبان انگلیسی در مقطع لیسانس می باشد. از سال ۱۳۶۳ با نوشتن داستان «بلبل نوک طلا و باغ آرزوها» کار نویسندگی و داستاننویسی را آغاز کرد.
یاد رمانهایی که دوران دبیرستان میخوندم، افتادم. :))) نویسنده فقط سعی کرده بود روایت رو بنویسه. هیچ قصهگویی خاصی نداشت. شخصیتسازی و فضاسازی خاصی هم نداشت. مع الاسف ویراستاری خوبی نشده بود. همهچی خیلی بیش از اندازه معمولی بود ولی جالبی قضیه اینجا بود که تو رو دنبال خودش میکشوند کتابش. دو و نیم میخواستم امتیاز بدم ولی خب نمیدونم چجوری باید نصفه ستاره رو انتخاب کنم بخاطر همین شد دو امتیاز. :))
خدایا، چرا این بشر اینقدر بدبخت بود؟ :/ کتاب رو از دخترعموی دوازده سالهم امانت گرفتم که جای اشکهاش روی صفحات آخر کتاب مونده بود. میگفت کتاب قشنگیه و من هم نصفی به خاطر کنجکاوی و نصفی به خاطر اینکه خوشحالش کنم، کتاب رو ازش گرفتم. کتاب، داستان زندگی دختریه به اسم_اگه گفتید...؟_رعنا. یه دختر بدبخت و فلکزدهی بیچاره که به قول معروف واقعا خدا زده تو سرش و مشکلی تو این دنیا نیست که این نداشته باشه! از اوضاع خانوادگی نابسامان بگیر، تا جدایی پدر و مادرش و فقر وحشتناک و تلاشهای مکرر مادرش برای کشتن رعنا فقط به خاطر اینکه دلش کتلت میخواسته(البته ما به اونا میگیم شامی، ولی اشتباها بهشون کتلت گفته میشه. حضرت گوگل هم با ما موافق بودن که اونی که توش گوشت چرخکرده داره، شامیه نه کتلت) و شناسنامهای که مال خواهر مردهش بوده با پنج سال اختلاف سنی و مرگ مادربزرگش(تنها کسی که بهش اهمیت میداده) و مخالفت پدرش برای درس خوندن و بیرون پرت شدن از خونه وسط سیاه زمستون و یخبندون و ناکامی در کنکور و غیره و غیره. یعنی همه اینایی که گفتم، فقط مشکلات زندگیش تا سن هفده هجده سالگی بودا، بعد از اون هم باز هست یه عالمه. نمیدونم حرفی که اول کتاب اومده درسته یا نه، اینکه کتاب بر اساس یه داستان واقعی نوشته شده. به هر حال، خیلی ازش خوشم نیومد. یه عجله تو همه صفحات و جملات بود که آدم حس میکرد نویسنده فقط خواسته تندی یه چیزی رو تعریف کنه و بره. عین وقتی که من ششصد صفحه کتاب میخونم، یا یک ساعت و نیم فیلم میبینم و بعد همه رو توی بیست دقیقه برای دوستم تعریف میکنم؛ در همین حد خلاصه. شخصیتها خیلی سطحی بودن، انگار زمانی برای پرداختشون صرف نشده بود. بذاریم کنار این حقیقت رو که خیلیهاشون تیپ بودن، تیپ کلیشهای دخترک سازگار و بدبخت، تیپ کلیشهای مادر شوهر بیشعور و اهل زخم زبون، تیپ کلیشهای جاری و خواهر شوهر رومخ، تیپ کلیشهای پدر پولدار سنتی و و و و. شاید تنها شخصیتهایی که کمی با تصور ذهنی معمول ما تفاوت داشتن، "نامادری مهربون" و "مادرِ وحشیِ قاتل سریالیطوری که قاتل سریالی نیست" بودن. یعنی شخصیت رعنا، قشنگ ترکیبی بود از هرچی دختر بیچاره که قبلا دیده و خونده بودم. کوزت و دختر کبریتفروش و اینا. البته بینوایان رو نخوندم هنوز متاسفانه، براساس چیزی که از کارتونش(یا شاید هم انیمه درسته درموردش؟) دیده بودم و اینا گفتم. من اصلا رفتاراشون رو درک نمیکردم. وقتی این مادر شوهره اییییینقدر عوضی بود، چرا همه در مقابلش ساکت بودن؟ خود رعنا که فقط بلد بود گریه کنه، شوهرش هم که فقط خواهش میکرد که مدارا کن و باهاش بساز و از این حرفا. والا زن روانی، اعصاب همه رو خرد کرده بود. مسخره. خلاصه که ستاره سومی که به کتاب دادم، فقط و فقط به خاطر دو صفحه آخر بود(همون صفحاتی که جای اشک روشون بود) چون تقریبا خلاصه کل داستان بودن و درسته که اون حالت عجله و خلاصهنویسی رو داشتن، اما برای من دوستداشتنی بودن.
نویسنده فقط سعی کرده تمام اتفاقات بدی که میتونه برای یک دختر میتونه بیفته رو تو زندگی این دختر جا بده، چرا خب؟ آخر داستان هم بدون هیچ دلیلی شوهرش شهید شد، اگر بیشتر به شخصیت و رفتار شوهرش میپرداخت مبتونست شهادتش قانع کننده باشه ولی اینجوری یدفهای!!! اونم کسی که نمیتونه جلوی بدی کردن مادرش به همسرش رو بگیره، یعنی همینقدر ناتوانه!! بعد اونوقت شهید شد.
This entire review has been hidden because of spoilers.