کتاب «هفت اسب هفت رنگ» داستانی است خیالانگیز که در خیال دخترکی روی میدهد که پاهایش از حرکت کردن ناتوان است. دخترک از پنجرهی خیالش به دشتی با هفت اسب پا میگذارد. هریک از اسبها به رنگیاند و جایی دارند و فکر و خیالی به جز یکی از آنها. اسب های دارایی خود را با او سهیم می شوند و او با دخترک. اسبهایی که از دیگران رنگ و جا و فکر گرفتهاند به دختری که در خیال خود به آنها جان داده است رنگ و جا و فکر میبخشند. دخترک آنها را برای ساختن قصهی هفت شب، هفت ماه دعوت میکند و این گونه است که اسبها جاودانه میشوند.
تصاویر کتاب فوقالعاده بود اما داستان از اون داستانهایی بود که هیچجوره نتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم بهنظرم زبان اثر خیلی بد بود. خیلی خیلی بد، طوری که شدت بد بودنش باورنکردنیه. خود قصه هم بسیار شلخته و سردرگم بود. فقط خیالپردازیهای دختری بود که نمیتونه راه بره یا قرار بود چیزی فراتر از اون داشتهباشه؟ منظور نویسنده از این هفت هفت هفتها کنار هم، و اینکه یکی در میون اسب اول و هفتم چیزی کم داشتند رو حتی من هم نفهمیدم. مخاطب کودک قراره چی ازش بفهمه؟ نداشتن رنگ، نداشتن جا، نداشتن فکروخیال و نوزاد یکروزه در کنار هم قراره ما رو به کجا ببره؟ و اینجا، هرجا که هست، مخاطب کودک چقدر میتونه بهش برسه؟ شاید سوال اصلی این باشه که این کتاب برای کی نوشتهشده؟ مخاطبش کیه؟ آیا اصلا برای مخاطب کودک نوشتهشده و قراره یک کودک باهاش ارتباط برقرار کنه؟ من که بعید ميدونم.