جزوه ای در کتابخانه به دست راوی داستان می رسد که چون یک سال میگذرد و صاحب آن را پیدا نمیکند، آن را باز کرده و آنچه را در آن خوانده، بازگو می کند. در این روایت که از زبان صاحب جزوه بازگو می شود، دانشجویی دیر وارد کلاس می شود و معلم ایرانی از فرنگ برگشته او را به باد انتقاد می گیرد و برایش از مزایای نظم و انضباط و حضور به موقع سرکلاس می گوید. دانشجو نیز از درسها و معلمهای دانشکده انتقاد می کند و اینکه هیچ چیز به انسان نمیآموزند و... داستان «اشكها» اولین داستان از سیمین دانشور است كه در سال ۱۳۲۱ به چاپ رسید.
سیمین دانشور نویسنده و مترجم ایرانی، نخستین زن ایرانی است که به صورتی حرفهای به زبان فارسی داستان و رمان نوشت. مهمترین اثر او رمان سووشون، به ۱۷ زبان ترجمه شده است و از جمله پرفروشترین آثار ادبیات داستانی ایران محسوب میشود. سیمین دانشور در هشتم ارديبهشت ماه سال ۱۳۰۰ در شیراز به دنیا آمد و تحصیلات ابتدایی و دبیرستان را در مدرسه انگلیسی «مهر آیین» به پایان برد. سپس برای تحصیل در رشته زبان و ادبیات فارسی وارد دانشگاه تهران شد و در سال ۱۳۲۹ با دفاع از رساله خود در مورد زیباییشناسی موفق به كسب درجه دكترا از این دانشگاه شد. او در همین سال با جلال آل احمد ازدواج کرد. سیمین دانشور دو سال بعد برای تحصیل در رشته زیباییشناسی به دانشگاه استنفورد رفت و در بازگشت در هنرستان هنرهای زیبا و دانشگاه تهران به تدریس مشغول شد و در سال ۱۳۵۸ بازنشسته شد.
در زندگی اگر رنجی هست باید به خاطر خوشی باشه و اگر تلاشی هست به خاطر معاش باشه که اون معاش هم برای تامین راحتی بشره. عشق هم همین طور باید چاشنی زندگی و برای شادی و حظ خاطر باشه پس اگر عشق به جایی منتهی شد که جز غم و درد نتیجهای نداشت باید بی درنگ اون رو به نیروی اراده از خود دور کرد.
عادت به نوشتن گزیدههایی از کتابهایی که میخونم دارم و این کتاب، از اونهاست که وادارم میکرد هرچند دقیقه قلمم رو بردارم و بنویسم. چقدر حرف حساب برای گفتن داشت. سیمین دانشور از نویسندههای مورد علاقهی منه که با سووشون شناختمش و با اشکها فهمیدم که نه... کم حرف بزای گفتن نداره.
اول از همه، این اثر، ترجمهی خانم دانشور از داستانی به همین نام از توماس مان است. دوم اینکه داستان بهشدت زیباییست. در ریویویی که از کتاب بلند قبلی مان نوشته بودم، گفتم که برای یافتن آثار خوب در ادبیات آلمان تلاش خواهم کرد و حالا یکی دیگر نیز یافتم. داستانی به طول یازده صفحه، اما به عظمت زمان. توماس مان به ما نشان میدهد که زندگی چه دلقکِ افسارگسیختهایست و هیچ اهمیتی به رنجهای ما نمیدهد و راه خودش را میرود و ادامه میدهد. گله و شکایت هم فایده ندارد. زندگی بیرحم و کلهشق است. واقعا ظریف و زیبا بود.