به نظرم گفتگوی خوبی نبود. اول اینکه گفتگو کنندگان سؤالات خوبی نمیپرسن و مطالب رو درست مطرح نمیکنن. بعضی جاها خودشون شروع میکنن به صحبت کردن و با جلال ستاری وارد بحث و جدل میشن. یکی از گفتگو کنندگان در مورد مجموعه داستان خودش و کلاس هایی که رفته صحبت میکنه. دوم اینکه جلال ستاری در این گفتگو خیلی من رو یاد ابراهیم گلستان در نوشتن با دوربین میندازه: یعنی اینکه هیچ کس رو قبول نداره غیر از خودش و استادان خودش. میگه در ادبیات جدید ایران اصلن ساختار اسطوره ای نداریم. بارها و بارها تأکید مصرانه و تا حدودی عصبانی میکنه که اصلن ساختار اسطوره ای نداریم در ادبیات جدید ایران. بعد اضافه میکنه که البته فقط بوف کور اسطوره رو بازسازی کرده. کمی بعدتر میگه که غزاله علیزاده و مسعود کیمیایی هم در رمان هاشون چنین کردن. بعد چند تا داستان کوتاه هدایت رو نام میبره. بعد میگه پرداختن به پهلوان ها و سیر اوج و سقوط اونها اصلا اسطوره نیست، و «پهلوان اکبر می میرد» بیضایی هیچ ربطی به اسطوره ندار؛ ولی خب «داش آکل» اسطوره رو بازسازی کرده. مدام تأکید میکنه که اولین بار من فلان کار رو کردم و پیش از من هیچ کس نمیدانست و نمیفهمید و حتا همین حالا هم بدفهمی و نافهمی وجود داره. اونهایی رو که قبول داره، فقط به این دلیل قبول داره که یک روزگاری کارش رو تأیید کردن. میگه فلان ناشر خیلی خوب بود، چون همه چیز کتاب رو درست همونطوری که «من» میخواستم آماده و منتشر کرد. آدم با سوادیه در زمینۀ اسطوره شناسی و حرفهای زیادی برای گفتن داره، مثلن تفاوتی که میان اسطوره پژوه و اسطوره باور قائل میشه و زیان های اسطوره باوری رو که مطرح میکنه، خیلی جالب و بِکره به نظر من. ولی خب، هر چند صفحه یه بار تأکید میکنه که نویسنده و نمایشنامه نویس باید از اسطوره پژوه مشورت بگیره برای خلق ساختار اسطوره ای و چون نمیگیره پس همۀ نویسنده های ما بد هستن و ناتوان. و اصن چرا این همه مینویسن؟ شاید نباید در روزگار پیری به سراغ نویسندگان و متفکران رفت؛ چون به نظرم حاصل میشه یه چیزی مثل این گفتگو، یا یه چیزی مثل بعضی گفتگوهای ابراهیم گلستان یا شاملو یا براهنی که ههههممممهههه رو مردود و بی سواد میدونن. زبان کتاب ویراسته نشده. یعنی اینکه یه جا مصاحبه کننده میگه یه سؤالی دارم و بعد اون سؤالش رو نمیپرسه و بعد بحث میره تو صحرای کربلا. یه جا دیگه میگه یه سؤال خارج از موضوع دارم که میخوام بپرسم و میپرسه و باز بحث میره به صحرای کربلا. ساختار محاوره ای گفتگوها کوچکترین تغییری نکرده برای اینکه قابل فهم بشه در فرایند خواندن. هیچ زیر نویس و توضیحی نیامده و مثلن یه جا ستاری چند خط راجع به اثری حرف میزنه و ما در چند سطر بعد میفهمیم که منظورش چه اثری بوده. به طور کلی خوشم نیومد از این کتاب؛ نکات آموزنده ای داشت که به نظرم میتونست کتاب رو تبدیل کنه به یه اثر ارزشمند، اگر کتاب کمی ساختار و شکل و شمایل و حساب و کتاب بیشتر میداشت.
بخشی از کتاب: بسیار خوب. چون مطالب مورد بحث متعدد است، کمکم و یکییکی، تا آنجا که میتوانم به برخی از آنها پاسخ میدهم. بله، در ایران اسطوره را در وهلهٔ اول با مقولات ایران باستان خَلط کردند. یعنی در واقع، یک نوع بحث ادبی در اسطوره شد. خود اسطوره که اساسش چیست، چرا پدید آمد، و چگونه ممکن است اثرگذار باشد، اینها تقریباً مطرح نشد. آنچه عنوان شد، بیشتر منظورم قدما هستند، همانطور که فرمودید، این است گویی فقط ادبیات ایران باستان، اسطوره دارد و از ایران باستان که بگذرید، دیگر اسطوره اصلاً وجود ندارد. حال آنکه دید امروزین، و دید این بندهٔ حقیر این است که اسطوره در زندگی همهٔ ما هست. نهفقط دورهای از تاریخ ماست، آنچه که فرهنگ ما نیز هست. در شاهنامهٔ فردوسی اسطوره هست و جایگاه مهمی دارد و نیز در ادبیات اوستایی، ادبیات پهلوی و ادبیات زرتشتی اسطوره هست. بعد از اسلام هم همینطور، اسطوره وجود دارد. ما غرق در اسطوره هستیم، چنان که میگویم درحالحاضر هم هستیم.
به نظرم تنها نکته مثبت کتاب، بسط دادن تعریف اسطوره در اندیشه مرحوم ستاری بود چون متاسفانه قلم خود ایشان هم در کتاب دیگری که از ایشان خواندم یعنی اسطوره ایرانی بسیار پراکندهگو و التقاطی است اما در اینجا تمایزهای آشکاری بین اسطوره و افسانه و سپس بین اسطورهباور و اسطورهپژوه قائل میشوند که به فهم مفهوم کلی اسطوره از نظر ایشان کمک میکند
از این نکته که بگذریم کتاب آینه تمام نمای بیحوصلگی صنعت نشر ما در چاپ کتاب خوب است. از یک طرف گفتگوها به طور کلی بسیار پراکنده هستند. سوالات آقای اسماعیلپور را میتوان مرتبط به موضوع دید که گاه به ادامه بحث کمک میکند اما سوالات خانم اولاد متاسفانه بسیاری وقتها بیمرتبط هستند یا به سادگی میشود آنها را به عنوان سوالات انحرافی حذف کرد - کما اینکه خود ایشان گاه میگویند که سوالات خارج از موضوع هستند اما در کتاب باقیماندهاند. نکته تاسفبار اینکه آقای ستاری در بخشهایی از بحث به نقد نگاه به زن در فرهنگ ما میپردازند اما رویکرد خود ایشان به سوالات خانم اولاد گاه حتی تحقیرآمیز میشود که انگار دیگر حوصله این سوالات را ندارند. اینجا البته به مساله عدم ویراستاری کتاب در نشر چشمه هم میرسیم که انتظار از این نشر بیشتر بود و متن صرفا شبیه به یک نسخه پیادهشده از گفتگوها بدون هیچ دخل و تصور است که بسیار نکتههای اضافی دارد و بسیاری از رفت و برگشتها در متن بین افراد میتواند حذف و ویرایش شود
در کل مصاحبهها بسیار پراکنده هستند و نیاز به مصاحبهکننده خبرهتر را هم میرسانند که با تمرکز بر موضوعی پیش برود و دانش کافی هم داشته باشد که امر محقق نشدهای است