نه نتونستم لذت ببرم از خوندنش ،نشد که بشه مثل بقیه ی آثار جناب فصیح.شراب خام، زمستان ۶۲،اسیز زمان حتی..... این یکی زیادی توهم بود و اگر محوریتش رو عرفان در نظر بگیریم نتونست خوب اون رو نشون بده و برای من خواننده جذاب به تصویر بکشه.
واقعا متاسف شدم از خوندن این کتاب یک کتاب سفارشی بسیار بسیار ضعیف که تمام حس خوبم از «زمستان ۶۲ » رو هم از بین برد. اگر هم سفارشی نیست بسیار جو زده و ناامید کننده است. جملاتی از کتاب: صفحه ۵۹: -(امروز) چه کارها کردید؟ از جاهای خوبش صحبت کنید. - افتخار صحبت با آقای هاشمی رفسنجانی رئیس جمهور دولت جمهوری اسلامی را چند لحظه ای داشتم که برای افتتاح بیمارستان آمده بودند… یک روحانی واقع گرای دانشمند عقلانی دلسوز و حسابگر. وارد به موضوعهای علمی و فنی و واژه های اختصاصی بودند. با وجدانی حساس برای پیشبرد ایران… واقعا شکه شدم… - حالا می فهمید امام قدس سره چه شاگردانی داشته اند
در جاهایی بسیار نژاد پرست هم شده: صفحه ۹۸: عرب که نماز نخونه واقعا بدویه. آدم نیست…
اصلا باور کردنی نیست که این کتاب رو اسماعیل فصیح نوشته ، حس سفارشی بودن تمام کتاب رو تحت الشعاع قرار داده و واقعا باسمه ای از آب دراومده . دوستش ندارم ، اصلا
برخی معتقدند که اسماعیل فصیح نوع ادبی "رمان پر فروش" (بست سلر) را از دهه ی چهل شمسی در ادبیات ما آغاز کرده است. اگرچه پیش از آن هم این "گونه" ادبیات در ایران، به شکل پاورقی رایج بوده؛ ("تهران مخوف" اثر مشفق کاظمی... آثار محمد مسعود، "از شمع پرس قصه" از حسینقلی مستعان، "یک ایرانی در قطب شمال" و "شش سال در میان قبیله ی زن های وحشی آمازون" از منوچهر مطیعی، برخی از آثار علی دشتی، یکی دو رمان از محمد حجازی، رجبعلی اعتمادی و...) شاید اما بشود گفت که "رمان پر فروش" به سبک غربی در ایران، پیش از آثار فصیح، انگشت شمار بوده است. با این همه خمیر مایه ی آثار اسماعیل فصیح، بجز اولین آنها "شراب خام"، که به گمان من بهترین آنها هم هست، از رمان های پر فروش (بست سللر) غربی، و یا آثاری دیگر از نویسندگان غربی اقتباس و گاه تقلید شده است. دانستن یک زبان خارجی در فرهنگ ما، همیشه هم "ابوالحسن نجفی" و "نجف دریابندری" خلق نمی کند! باری، رمان های پر فروش، ضمن آن که قصه ای محکم، پر کشش و پر ماجرا دارند اما "ماندگار" نیستند و تاریخ مصرفشان به سرعت تمام می شود. این "نوع" رمان سالیان درازی ست که در اروپا و آمریکا طرفدار دارد؛ رمان هایی که به ندرت پایشان به قفسه ی کتابخانه های شخصی می رسند، بلکه خوانده می شوند و در انتها در قطار، اتوبوس، هواپیما یا در توالت یا رستورانی جا گذاشته می شوند. با وجود آثار متعدد، اسماعیل فصلح، بجز اولین اثرش "شراب خام"، از میانه ی دهه ی چهل شمسی تا اینجا، هنوز یک "بست سللر" به جذابیت "بامداد خمار" ننوشته است. برخلاف بسیاری که "ثریا در اغماء" را بهترین کار اسماعیل فصیح می دانند، من بعد از "شراب خام"، "زمستان 62" را ترجیح می دهم!
بدترین کابوس یک عاشق واصل همان است که صبح از خواب برخیزد و ببیند که همه داستان عشقش رویایی بیش نبوده ... و من در مغازله های عاشقانه شنیده ام که دلدادگان نشانی هایشان را با هم مرور میکنند تا صبح روز بعد اگر خود را برخاسته از خوابی نوشین یافتند در دنیای حقیقی به جستجوی یکدیگر برخیزند... این کابوس تلخ به بدترین شکلش در "باده ی کهن" رخ میدهد... پری کمال که مانتوی اپلدار شیک و روسری ساتن سرش بود و موهایش زیتونی رنگ و صورتش همرنگ برگ گل بود رویای خاک شده ای میشود که کیومرث آدمیت با همه ی آدمیتش در کشف معمای او می ماند...
مثل بسیاری از آثار فصیح این بار هم داستان در فرودگاهی در آبادان شروع میشود با دکتری که از امریکا برگشته و این بار طبیب القلوب است و نه دکتر نفت!
فصول ابتدایی کتاب به قول فرمایش برخی دوستان احساس سفارشی بودن اثر را ایجاد میکنند حتی اگر هم چنین باشد من آن را به خاطر زیبایی بینظیر فصول انتهایی کتاب بر فصیح میبخشم...
از کلیت داستان بسیار آموختم و لذت بردم ، اما متاسفانه روند داستان پردازی به گونه ایست که کاملا حس "سفارشی کار کردن" نویسنده و" تلاش او برای خوش آمدن قشر خاصی در جمهوری اسلامی" ، به خواننده دست میدهد. . داستان بکری بود که می توانست بسیار قوی تر و بهتر از این باشد و قطعا این نویسنده از پسش بر می آمد. حیف... (اگر کسی نسخه الکترونیک کتاب رو خواست من در خدمتم)
شاید در ابتدایی ترین صفحات جاذیه ای وجود داشت در غیر این صورت تکرار پشت تکرار معاشقه ای که گویا باید حال و هوای عرفان بدهداما برای من دلچسب نبود تخیلی بودن داستان از یک سو شاید تنها دلیل خوانش این کتاب برای من اسن است که من هم از سال های جنگ و جنوب هستم و خواندن ابیات لابه لای سطور
با این که با مذهب مخالفم خیلی سعی کردم کتابو ادامه بدم ولی تا نصفش بیشتر نتونستم بخونم. تحولی که تو شخصیت داستان رخ میده میتونست خیلی بهتر نشون داده بشه اگه کار سفارشی بودنش تو ذوق نمیزد. مخصوصا اونجا که میگه همی اعضای خانواده ی دکتر انقلاب اسلامی رو بد میدونستن و از مزایای این انقلاب عظیم ناآگاه بودن!!!!!! زمستان 62 کجا و باده کهن کجا
▾ درباره ی کتاب: داستان با ورود دکتر کیومرث آدمیت، متخصص قلب و عروق، به آبادان جنگ زده شروع میشه. فضای کتاب مثل فضای هرکتاب جنگ زده دیگه هست اما هدف نشون دادن تحولات درونی یک انسان مادی گراست. یه سری جاها چون زیادی رو مذهب تاکید کرده بود من ارتباط نگرفتم ، اما در کل داستان خوش خوانیه. بیشتر از این بگم اسپویل می کنم اگر به درون مایه داستان های ایرانی علاقه داشته باشید، قطعا از خواندن این کتاب هم لذت خواهید برد. طرح جلد اکثر کتاب های فصیح جان هم نقاشی ها�� بانو درودی هست که جذابیتشو بیشتر کرده.
اگه به داستان ایرانی با چاشنی عرفان و معنویت و اشعار مولانا علاقه دارین حتما این کتاب رو بخونید..پر از جمله و اشعار معنویه من که خیلی دوست داشتم❤ «باده کهن» را از طاقچه دریافت کنید https://taaghche.com/book/63480
نسبت به ساير كتابهاى اسماعيل فصيح از اين كتاب كمتر خوشم آمد. سرنوشت خانمى كه خودش را جاى پرى كمال جا زده بود و علت اين كار معلوم نشد. اين موضوع كه داستان قوى و پر كشش تمام نشد كمى نااميدم كرد.
انقلاب ۵۷ بعد از تثبیت پایه هاش تو چند سال اول سالهای دهه ۶۰، به ترویج و ساخت فرهنگ مورد نظر خودش پرداخت. از سینما شروع کرد و با ساخت نهادهایی مثل فارابی سینمای مد نظر خودش رو ترویج و حمایت کرد.نتیجه اش شد یک مشت فیلم آشغال که از شدت بد بودن حتی حالا نمیشه حتی ده دقیقه اون فیلمها رو تحمل کرد فیلمهایی مثل توبه نصوح،نار و نی و... تو ادبیات کمی قضیه فرق میکرد.جوجه انقلابی های فرهنگی شده که درک و فهمی از بازی با کلمات و نماد های زبان استعاره و کنایه نمیفهمیدن تا اواسط دهه ۶۰ اون چنان کاری به کتابها نداشتن.به همین خاطر اون دهه دوران طلایی کتابهای ترجمه شده بود که بعدها هیچ گاه درست و حسابی تجدید چاپ نشد.کم کم ولی با خوندن و کمک گرفتن از اهل فن،فهمیدن که این دنیای نوشتاری اهمیتش اگه از سینما بیشتر نباشه کمتر هم نیست این شد که به اونجا هم تاختن و اونجا رو هم مثل سینما به گند کشیدن. نهمین رمان اسماعیل فصیح هم چیزی از اون جنس هستش . کتاب کثافتی از استفراغ چرندیات عرفانی مذهبی برآمده از یک دهه حکمرانی جمهوری اسلامی در زمینه فرهنگ هستش.انگار که کتاب رو دادن به فصیح و گفتن به اسم خودت چاپش کن. تعجب من بیشتر از خود نویسنده است.نمیدونم چی بهش گذشته.نمیدونم تحت چه فشار روحی و جسمی بوده یا روی چه دراگ و مخدری بوده یا شاید هم هیچ کدوم، بلکه خودش دلش خواسته تا این آشغال رو به اسم رمان منتشر کنه. خیلی باورش سخته که نویسنده شراب خام یا حتی بعد از ۵۷،همین کتاب زمستان ۶۲ بتونه کثافت محضی به اسم باده کهن رو بنویسه. شما اسم فصیح رو حذف کنین از روی جلد و مثلا بنویسید محمد رضا سرشار بیشتر باور پذیر تر به نظر میاد تا این چیزی که الان هست. داستان کتاب داستان یک دکتر مشنگ به اسم دکتر آدمیت که آمریکا رو رها میکنه و به آبادان میاد و مسئولیت بخش قلب اونجا رو به عهده میگیره.در یک ظهر جمعه با زنی آشنا میشه به اسم پری کمال و بعد از کمی کشف و شهود و عارف بازی با اون عقد میکنه و در نهایت مشخص میشه اون زن سالهاست که با شوهر سابقش شهید شده. خیلی باید جنس مطاعش خوب باشه که بتونی ۲۱۵ صفحه همچنین داستان چرتی رو بنویسی و با کمال افتخار به جای دور ریختنش ،منتشرش کنی. واقعا تحمل دویست صفحه چرت و پرت عرفانی و شعر و تفسیر و این مضخرفات این دو نفر که آخر مشخص میشه یکی شون هم خیالی بوده کار هر کسی نیست.
به نظرم در بین آثار آخری فصیح این یکی با وجود سفارشی بودن ،خوش خوانترین هم بین اونها هست جلال آریان اینبار هم به پیشنهاد وسوسه کننده یک همسر شهید پاسخ مثبت میده...همسر شهیدی که برای اون که جناب آریان در طول مدت اقامتش در جنوب کشور تنها نباشه به اون پیشنهاده صیغه شدن میده... فارغ از این که بازم وجه دون ژوانی جلال آریان وجود داره اینبار با یک خانم حزب اللهی چادری و همسر شهید حیف که آخرش بدجور جلال آریان شوکه میشه