در نخستین روز تیرماه ١٣٢٩ در همدان به دنیا آمدم . کودکی قابل ذکری نداشتم. مثل همۀ بچه ها بازی می کردم و درس می خواندم . اسباب بازی مهمی نداشتم. وسیله بازی فردی من جوی آب توی کوچه بود. سدّی جلو خانه مان می ساختم و حرکت آب را به سوی درخت های حاشیه جوی هدایت می کردم. حوضچه ای هم پدید می آمد که من پاچۀ شلوارم را بالا بزنم و پاهایم را در خنكی آب حوضچه بازی بدهم...
ایده اش بامزه بود ولی به نظرم کمِ کم به درد گروه سنی ب می خورَد و تازه به درد همان ها هم نمی خورَد! چون جذبشان نمی کند و آخرش دچار حسّ "خب که چی؟" می شوند!