داستانش مفصل است. با اینکه به خودم قول دادهام دیگر به اسم رعنا فکر نکنم، اما ته دلم دوست داشتم یازده سالگیام طوری دیگر میگذشت و آن اتفاقها نمیافتاد و خانوادهی پرجمعیت ما اسم رعنا را به رسمیت میشناخت و حداقل یک نفر، فقط یک نفر از آنها برای دلخوشکنک هم شده، یکبار من را به این اسم صدا میکرد. به هر حال آن ماجرا آنقدر حیاتی بود که از مهمترین آرزوی عمرم گذشتم و آن جریان و آن قهرو آشتیها آنقدر برایم مهم بودند که همهی جزئیاتش برای همیشه توی خاطرم ماند. همان هم باعث شد سعی کنم دیگر به اسمی جز اسم نغمه فکر نکنم. اسم قمر را از همان ابتدا دوست نداشتم. خیلی زود از انتخاب اسم نغمه پشیمان شدم. درست یادم نیست چند ساله بودم و اولینبار چه اتفاقی افتاد و چه کسی اسمم را پرسید که سینه دادم جلو و گفتم «من رعنا هستم...»
داستان روون و خوشخوان بود. اون دو ستاره هم برای همین دادم. اما. پراز پرگوییهای بیمورد، طنز بینمک و رفتارهای ضدونقیض تو شخصیتها. تکلیف راوی مشخص نبود. مخاطبش بزرگساله یا کودک؟ کودکی که داستان رو میگه خنگه یا باهوش؟ در کل داستانی در حد داستان کوتاه بود که راوی با پرگویی، به دویست صفحه رسونده بود. طرح جلد بسیار بد بود و داستان چنگی به دل نمیزد. حتی بیانگر طبقه خاصی از اجتماع نبود. اش شلهقلمکاری بود از خانوادهای مدرن یا بازاری یا سنتی. حتی محل زندگیشون مشخص نبود متعلق به کدوم طبقه اجتماعه. در کل داستان بلاتکلیفی بود با طراحی جلد بد. ماجرای داستان هم از زبان دختری بود که من نفهمیدم یازده سالشه، یا بزرگ شده و از یازده سالگیش میگه. دختری که شیطونه، با کلفت خونه صمیمیه و میخواد مادر و عمه رو که قهر کردن و دلیل قهرشون شیطنت دختر بوده، آشتی بده. راهش هم ازدواج دخترعمهشه تا از این طریق، دوباره خانواده دور هم جمع شن.