Jump to ratings and reviews
Rate this book

هیچ کس این زن را نمی‌شناسد

Rate this book
داشتم می­‌گفتم که خانه­‌شان کجاست، اسمش هماست و مادرش این­ شکلی است و این‌­طوری... که در قابلمه را محکم کوبید رویش. مثل زنگ صدا داد. رشته‌ی فکرهایم پاره شد و حرفم ناتمام ماند. گفت: «حرفش را نزن. گشتی گشتی، یکی را پیدا کردی که هیچ‌ کس درست و حسابی نمی‌­داند کی هستند. یا اصلاً یک‌دفعه از کجا سبز شدند توی این محل!...» ـ یعنی چی؟ خب، آن‌ها هم مثل همه. پلکش پرید و گفت: «خیر! آن مادری که تو می­‌گویی مثل همه نیست. فیس و چسش بیشتر از این حرف­‌هاست. اصلاً با کسی هم­‌کلام نمی­‌شود! بیست سال پیش یک‌دفعه سبز شدند این‌جا. از آن وقت تا حالا من که هیچ، همسایه‌ی دیوار به دیوارش هم هنوز سر از کارشان درنیاورده. گیریم که دختر خان باشد و دارا، همه هم این را بدانند، به دیگران چه؟ مثل این‌که آسمان سوراخ شده و افتاده­‌اند­ پایین. برای من و تو تَره هم خُرد نمی­‌کنند قربان شکلت!» از پای چراغ بلند شد. یک دستمال برداشت و دوباره چسبید به شیشه‌ی چراغ گرد­سوز روی طاقچه و آن را هی سُراند رویش و تویش. نمی­‌دانم چرا هر وقت از چیزی کُفری می­‌شد، پیله می‌­کرد به شیشه‌ی چراغ! بعد دوباره پلک چشمش پرید و لب­‌های هلالی‌­اش را فشار ­داد روی هم و گفت: «چند سال پیش هم که شوهر و هَوویش گذاشتند و رفتند! یا شاید خودش فراری­‌شان داد. چه می‌­دانم!...» ـ هَوو؟! شوهر دارد؟! شیشه را گذاشت روی چراغ و نگاهم کرد: ـ دیدی، خودت هم هیچی نمی‌­دانی ازشان. چشمت را بستی و عاشق شدی که چی؟! توی دلم خندیدم به حرفش و از دهانم دَر رفت: «عاشق؟!» ـ پس چی؟ تکیه زدم به بالش‌­های بزرگ کنار دیوار، گوشه‌ی­ سبیلم را پیچاندم بالا و گفتم: «این حرف­‌ها برای من نان و آب نمی‌­شود. چه کار می­‌کنی، می‌روی خواستگاری یا نه؟» گفت: «نه! مگر عقلم کم است؟!» حالا چشم‌­های درشت عسلی­‌اش را مرتب به هم می­‌زد و بس ­که فک­ و لب‌هایش را فشار می‌­داد روی هم، از لب­‌هایش فقط یک خط باقی­ مانده بود. توی تنم انگار آتش روشن کرده بودند، داشتم می‌سوختم از دست یک به یک دور و بری‌هایم که هیچ‌­وقت به‌ جز، نه و نکن و نرو و چرا حرفی نداشتند که بهم بزنند. گفت: «تو سر هر چیزی پی دردسر می­‌گردی پسر! این همه دختر! غیر از این دست بگذاری روی هر...» حرفش را بریدم: ـ پدر که فقط توپ‌­وتشر... دلم به تو خوش بود، تو هم این­‌جوری!...

255 pages, Paperback

First published January 1, 2018

1 person is currently reading
6 people want to read

About the author

ندا رسولی

2 books2 followers

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
0 (0%)
4 stars
3 (42%)
3 stars
4 (57%)
2 stars
0 (0%)
1 star
0 (0%)
Displaying 1 - 3 of 3 reviews
Profile Image for Mohadese.
440 reviews1,146 followers
August 25, 2020
"همه آدم‌ها که مثل هم نیستند. یک عده دلشان می‌خواهد دردشان را بریزند روی دایره‌زنگی و هوار بکشند و یک عده هی می‌خواهند آنچه توی دلشان می گذرد را نشان ندهند که نمی‌شود و سریز می‌کند و یک عده فکر می‌کنند که دردشان از هوار کشیدن و سرریز کردن گذشته یا می‌خواهند که باورش نکنند و هی راه و بیراه می‌آورند که دروغ است و چه و چه... برای همین است که فقط زل می‌زنند به یک‌جا و کور و کر و لال می شوند، همین."

کتابی ساده، دل‌نشین با روایتی خطی.
کتاب فضای تیره‌ای داره و از دو بخش تشکیل میشه به‌نظرم به نحوی باهم در تضادن و شیوه زندگی شخصیت‌های هر بخش خواسته و ناخواسته پارادوکس جذابی رو ایجاد کرده.
• روایت اول، راوی اول شخص: آصال، جوان اردبیلی که روحیه سرکش و سنت‌شکنی داره و می‌خواهد از شهر و خانواده‌ش دور بشه.
• روایت دوم، راوی دانای کل: سرگذشت سارگل و صالح، زوجی که در دوران قحطی و تجاوز روس‌ها به خاک‌ایران تلاش می‌کنند تا زنده بمونند و خاک و خانه‌شان رو حفظ کنند.
فصل‌ها یکی در میان داستان‌ها رو روایت می‌کنند و در نهایت این دو بخش به‌نحوی بهم می‌پیونده.
یک نکته دوست‌داشتنی کتاب برای من این بود که گاها از اصطلاحات یا کلمات ترکی استفاده کرده بود. در کل من این سبک رو در کتاب‌های ایرانی خیلی می‌پسندم. این که با فرهنگ ، گویش و زبان یک منطقه هر چند کوتاه آشنا شم برام خیلی جذابه و حس خوبی بهم میده
خوندن این کتاب رو به مخاطبان بزرگسال رمان‌های ایرانی اجتماعی پیشنهاد می‌کنم.
Profile Image for Mohammad reza khorasanizadeh.
797 reviews66 followers
August 1, 2022
رمانی قوی که در اردبیل می‌گذرد
در طول کتاب دو خط داستانی به صورت موازی و یک فصل درمیان جلو می‌رود. یکی در زمان حمله شوروی به ایران و اشغال اردبیل در شهریور 1320 و دیگری چند سال بعد از آن ماجراها که در انتها دو خط داستانی به خوبی با هم تلفیق می‌شوند
توصیف شرایط قحطی و سختی مردم و مرگ و میر در آن دوره به خوبی اتفاق افتاده است
درگیری های درونی شخصیت ها هم عالی از آب درآمده و از نقاط قوت داستان است
17 reviews
November 11, 2019
در یک دیدگاه عمومی میتوان کتاب را به دو بخش تقسیم کرد. یک فصل در میان داستان خانواده‌ای سنتی در اردبیل است و باقی فصلها، دست کم تا اواسط کتاب، داستان خانواده‌ای در همان جغرافیا اما در زمان قحطی بزرگ سالهای جنگ جهانی اول. کتاب رمان تاریخی نیست و شخصیت‌ها مصداق تاریخی ندارند. تا اواسط کتاب خواننده هنوز نمیفهمد این دو داستان چه ارتباطی با هم دارند تا جاییکه کم کم تکه‌ها جور میشوند و ارتباط شفافتر میشود.
کتاب به لحاظ فنی و ادبی شاخصه‌ی چشمگیری ندارد. نه آنقدر چیزی به رخ میکشد و نه اینقدر ناامید میکند.
داستان سرگرم‌کننده‌ایست در مجموع و از خواندن آن پشیمان نمیشوید، هرچند بهترین کتاب زندگیتان نخواهد بود.
Displaying 1 - 3 of 3 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.