از پشت جلد: این کتاب به طور مجمل و موجز حاوی شرح حال هیتلر از آغاز زندگیش تا پایان عمر او در برلن میباشد مولف سعی کرده است در ضمن نقل شرح احوال هیتلر شخصیت و خصوصیات اخلاقی او را نیز بیان کند و در طرز پیدایش حزب نازی به موشکافی بپردازد.
هیتلر: تاریخ جهان را اقلیت بوجود میآورد ـ همان اقلیتی که نمایانگر ارادهی اکثریت است. ص:89
گوبلس: اگر به شما بگویند:«شما یک تبلیغاتچی بیش نیستید.» شما در پاسخ باید بگویید:«مگر عیسی(ع) چه بود؟ آیا او تبلیغات نمیکرد؟ آیا او کتاب نوشت یا موعظه کرد؟ راجع به محمد(ص) چه میگویید! آیا او مقالات دقیق و مشکلپسند نوشت یا به نزد مردم رفت و به آنها گفت چه باید بکنند؟ آیا بودا و زرتشت تبلیغاتچی نبودند؟ ... ص:128
من در تالاری نشسته ام که سابقا در آن هرگز نبوده ام.همه کسانی که در تالار جمع شده اند برای من بیگانه اند و اغلبشان فقیر و لباس ژنده بر تن نمونده اند.اینها یا کارگرند یا سرباز یا افسر و یا دانشجو.من به سختی قادرم سخنان مردی را که شروع کرده و آهسته و با تردید برای آنها سخنرانی کند،بشنوم ولی ناگهان سخنانش به صورت سیلی لگام گسیخته به جریان می افتد.نطق او مانند نوری است که بالای سرش می تابد.من سراپاگوش میشوم و مجذوبش میگردم...تمام کسانی که در تالارند نیز مشتعل میشوند.امید بر چهره های پیر و چروکیده میدرخشد.یکی مشتش را گره میکند،دیگری عرق پیشانی اش را پاک مینماید و یک افسر سالخورده چون یک کودک میگرید. من گاه گرم و گاه سرد میشوم.نمیدانم دچار چه وضع و حالی شده ام.بنظر میرسد صدای غرش توپ را میشنوم.عده ای معدود از سربازان از جای خود برمیخیزند.مانند روز رستاخیز تندر آسا کلمات پشت سر هم از دهانش خارج میشوند؛من از خود بیخود میشوم و نمیدانم چه میکنم.فریاد میزنم ((هورا)) ولی بنظر میرسد هورای من کسی را متعجب نساخته است. ((او)) از پشت تریبون لحظه ای به من نگاه میکند.آن دو چشم آبی مانند شعله ای وجودم را مشتعل میسازد.این یک فرمان است! احساس میکنم از نو متولد شده ام.حالا میدانم راهی را که در پیش گرفته ام به کجا منتهی میشود.این راه پختگی است؛به نظر میرسد مست شده ام. آنچه به یاد می آورم آن است که آن مرد به من دست داد.این سوگندی بود برای تمام عمر.و در این لحظه نگاهم به دو ستاره عظیم برخورد که فریاد میزدند هورا!ولی هیچکس به این عمل آنها توجه ندارد و آن مرد در آنجا همچنان به سخنرانی خود ادامه میدهد و آنچه در من در حال شکوفتن است شکل به خود میگیرد.این یک معجزه است! کسانی که در اطرف من هستند دیگر بیگانه نیستند.آنها برادران من اند. من به طرف تریبون می روم و به چهره ناطق نگاه میکنم. خیر او یک ناطق نیست،او یک پیامبر است. عرق از سر و رویش میریزد.یک جفت چشم در چهره رنگ پریده اش می درخشد.او مشت های خود را گره کرده است. "دکتر گوبلز"