سی سال از مرگ فرانسوا ترفو، کارگردان، نویسنده و منتقد بزرگ فرانسوی می گذرد. به همین مناسبت، سینماتک پاریس، برنامه ی ویژه ای برای مرور و بررسی آثار او و نمایش عکس ها و نوشته های او ترتیب داد و سینماهای پاریس نیز همه ی فیلم های او را به نمایش گذاشتند.
بسیاری مانند من بعد از اولین تجربه از تروفو میدانستند قرار است روانی این روانی بشوند. تروفو که با دزدیدن ماشین تحریر از دفتر پدرش توانست هزینهی اولین جلسهی کلوب فیلمش را بدهد و مخفیانه صدها فیلم را در سینما دید برای عشاق سینما نزدیکترین کارگردان به خودشان است. کارگردانی که تمام زندگیاش درگیر سینما بود و توانست در آغوش یکی از بزرگترین منتقدان تاریخ آندره بازن رشد کند. بازن حقیقتا پدر او بود. پدر که هیچگاه پیش از بازن در زندگیاش وجودش را درک نکرد. پسرکی که از همهجا اخراج میشد هیچگاه خانوادهی کاملی نداشت و بارها زندانی شد توانست با اولین فیلمش جایزهی کن ببرد. کودک وحشی سینما
سکانس پایانی چهارصد ضربه را بخاطر بیاورید. سکانسی که شاید مانیفست تصویری تروفو و حتی موج نو باشد. کودکی که از آسایشگاه گریخته و به سمت دریا میدود. این حرکت را نباید حرکت به سوی تعالی، مرگ، سرنوشت و یا واژه دهن پرکن مشابه اشتباه گرفت. این حرکتی است به سمت انتهای درون. به سمت بیرون. به سوی حیات. همچون حرکتی که موج نو انجام داد. حرکت به سوی بیرون. به سوی بیرون از استودیوها و به سمت خیابان. به سمت بیرون از روایتها و به سمت تصاویر. به سمت زندگی. به سمت شادمانی، قهقهه، رقص. به سمت کودکانه شدن.ص۱۳۴
در بسیاری از کتب ترجمه شده درباره سینما میتوان دربارهی تروفو خواند اما کتابی منحصرا دربارهی او را ندیده بودم. درود بر پرویز جاهد بخاطر این کار ارزشمند. متنهای تالیفی کتاب هم جالب توجه بودند
هیچکس مانند فرانسوا تروفو، موج نو را زندگی نکرد. او آن را نهفقط آغاز کرد، بلکه روحش را نوشت، فیلم کرد، نقد کرد و از آن عاشقانه دفاع کرد. سینمای او، چه وقتی در مقام منتقد در صفحات کایه دو سینما مینوشت و چه وقتی پشت دوربین قرار گرفت، همیشه در جستجوی چیزی بود فراتر از تکنیک، فراتر از ساختار: جستجوی جان انسان در دل تصویر. تروفو نهتنها از نسل فیلمدوستان بود، بلکه از نسل فیلمزیستگان. کسانی که با فیلم بزرگ شدند، با فیلم عاشق شدند، با فیلم گریستند و حتی با فیلم به جنگ جهان رفتند.
در نخستین فیلم بلندش، ۴۰۰ ضربه، تروفو نهفقط داستان یک پسر بچهٔ تنها را روایت میکند، بلکه علیه نظم تحمیلیِ نظام آموزشی، خانواده، و جامعه میشورد. دوربین روی دست، خیابانهای واقعی، بینقشهبودن صحنهها؛ همه چیز انگار دارد از دل زندگی بیرون میزند. اما آنچه فیلم را فراتر از اعتراض میبرد، همان نگاه انسانی و دلسوزیست که تروفو به آنتوان دارد. آنتوان دوانل، شخصیت اصلی، در واقع خودِ تروفوست در دنیایی که درکش نمیکند. و او این درد را نه با فریاد، که با سینما به تصویر میکشد؛ با آن نمای نهایی معروف کنار دریا که هم غم دارد، هم آزادی، هم پرسش، هم بیپاسخی.
تروفو اما هرگز تنها ماند. او در میان موج نو، دوشادوش گدار، ریوت، شامبرو، و رومر پیش رفت، اما به شکلی یگانه، صمیمیتر و رواییتر. گدار سینما را به میدان جنگ کشاند، اما تروفو آن را به خانه آورد. سینمای او همیشه روایتمحور بود، انسانی، پر از عشق به ادبیات، به دلشکستگی، به کودکی، به زنان و به خودِ سینما. فیلمهایش مثل جول و جیم، زن همسایه یا اتاق سبز، هر کدام گونهای از عاشقانهاند؛ اما عاشقانههایی که همیشه با نوعی حس فقدان و دلتنگی همراهاند. مثل کسی که همیشه بهدنبال چیزیست که هرگز بهدست نمیآید، اما نمیتواند هم از جستجویش دست بکشد.
تروفو همچنین یک سینمادوستِ حرفهای بود. فیلم مستندش درباره هیچکاک، یکی از مهمترین گفتوگوهای تاریخ سینماست. او هیچکاک را نه فقط به عنوان استاد تعلیق، بلکه به عنوان یک مؤلف تمامعیار تحلیل کرد و باعث شد نسل تازهای از منتقدان و فیلمسازان، به شکلی نو به سینمای کلاسیک نگاه کنند. برای تروفو، سینما فقط سرگرمی یا صنعت نبود، بلکه شکل زیستن بود.
او حتی در بدترین روزهای زندگیاش، از جمله دوران بیماری یا حاشیههای حرفهای، باز هم با همان شور فیلم میساخت. فیلمهایی که در آنها زندگی، با تمام شکنندگی و اضطرابش، جاری بود. شاید در نهایت، همان جملهای که در یکی از آخرین مصاحبههایش گفت، عصارهٔ سینمای او باشد: «من فیلم میسازم چون از زندگی چیزی نمیفهمم، اما شاید سینما بتواند معنایش را برایم روشن کند.»
و همین تردید، همین پرسشِ بیپاسخ، تروفو را سلطان بیرقیب سینمای موج نو میکند: نه بهخاطر اینکه بیشتر از دیگران جنگید، بلکه چون بیشتر از همه دوست داشت. با آنهمه عشق، آنهمه سادگی، آنهمه نیاز به فهمیدن و فهمیدهشدن.
فرانسوا تروفو، شاهزادهٔ رؤیاهایی که به تصویر بدل شدند.