"بعد بینمان سکوت شد. از آن سکوتها که هرکس کوله بارش را برمیرارد و میرود به دیاری، به جایی دور از ایوان آفتابی و دور از خیابان شلوغی که ما گویا بر حاشیه اش نشسته بودیم. چشمانش برای چند لحظه، قبل از آنکه شروع به حرف زدن کند، دودو زدند و نومیدانه به دنبال چیزی گشتند.
- کوچه بن بست؟!
لحنش چیزی بود بین سوال و تاکید.
...
- من هم نگرانی ام از بن بست بودن کوچه است."