۱۳۵۰ - ۱۳۸۴ این نامهها بیهیچ تفسیری میتواند نشانههایی واقعی از وضعیتی را نشان دهد که مربوط به برهه مهمی از تاریخ شعر ایران معاصر است با گذشت بیش از پنجاه سال از نوشتن بیانیه شعر حجم و فعالیتهای کسانی که در مباحث مقوم آن نقش داشتهاند حالا با این نامهها بهتر و روشنتر میتوان فهمید که در این جمع چه گذشته، چه کسانی جدی بودهاند و چه کسانی نتوانستهاند تا انتها دوام بیاورند چه آنها که به قول نیما "دیر رسیدهاند و قطار رفته بود" و چه آنها که به قول رویایی "به قطاری که در آن بودند نرسیدند"
یدالله رؤیایی در ۱۷ اردیبهشت سال ۱۳۱۱ در دامغان به دنیا آمد. آموزشهای دبستانی و دبیرستانی خود را در زادگاهش آغاز کرد و در تهران در دانشسرای شبانهروزی تربیت معلم به پایان رساند. چندسالی به کار تدریس و سرپرستی امور اوقاف دامغان اشتغال داشت. نوجوانی و جوانی او به تمایلات مارکسیستی و مبارزه در حزب توده ایران گذشت. در سال ۱۳۳۲ به دنبال کودتای ۲۸ مرداد و فرار از دامغان، چندی به زندگی مخفی، و ترک و گریز گذرانید و سرانجام در اسفند ماه همان سال دستگیرشده و به زندان افتاد. زندانهای او: زندان باغشاه، زندان زیرطاقی (زیرزمین مخوف پلیس تهران)، زندان موقت، و یک بار دیگر در سال ۱۳۳۶، زندان لشکر ۲ زرهی سلطنتآباد
رؤیائی پس از خروج از زندان اولین شعرهای خود را در ۲۲ سالگی نوشت و در مجلات آن زمان با نام مستعار «رؤیا» منتشر کرد، و همزمان به تحصیلات خود در رشته حقوق سیاسی در دانشکدهٔ حقوق دانشگاه تهران تا اخذ درجه دکترای حقوق بینالملل عمومی ادامه داد؛ و از آن پس، در وزارت دارایی به استخدام درآمد و به عنوان ذیحساب و سرپرست امور مالی در ادارات و دیگر مراکز دولتی، از جمله وزارت آب و برق، سازمان تلویزیون ملی ایران و… به کار پرداخت
او از مؤسسان شرکت انتشاراتی روزن بود. رؤیایی با چند شاعر دیگر، مانیفست «اسپاسمانتالیسم» را منتشر کردند که بعدها به خلق نگرش تازه شعری با عنوان «شعر حجم» منجر شد
«شراب را به آن تعارف کنی که بیشتر مکث میکند و نه آن که بیشتر مینوشد.» و حالا چیزی از این نامهها، که چیزی از من است پیش توست. تا همیشه و بیآنکه بتوانی جدایش شوی. ترا میبوسم و کنار اشیای زیبای خانهام میگذارم.
خواندن نامهها رو این روزها خیلی دوست دارم. انگار نسخهٔ واقعیتر و شفافتری از آدمها رو میشه توی کلمههاشون پیدا کرد و شناخت رویایی و اسلامپور از بین نامههاشون تجربهٔ جدید و شناخت تازهای بود.
با یک دست نمیشود هم شعر و هم این جهان را برداشت. چراکه شعر در این جهان نیست، که بتوانی بگویی: جهان را که داشته باشی، شعر را هم داری - از نامه 27 اسلامپور به رویایی - ص112
دل من مدام دارد اینجا می سوزد ... جغرافیای این جهان ترسیم ذهن اهریمن است که تغذیهاش از لغت است، اهریمنی که از لغت میخورد و آنقدر میخورد که تمام شاعران از بیلغتی به خستگیهای تنشان پناه میبرند، فقط تویی که در هوا و هوایی میمانی، گفتی شیار شلاق خشایارشا را پر میکنی؟ آنجا اگر هوای تازه ندیدی خواهش میکنم باز با من به جهان من بیا، من حتی در فکرهایم برای تو تغییرهای خوش میدهم و حاشیههای خوش از هواهای خوش میسازم تا جایی برای نشستن پیدا کنی، وقتی که تو بنشینی از فکر چیزی برمیخیزد، آنوقت اگر در فکرم تغییر میدهم چنان است که انگار صدایم را تغییر میدهم، بهراحتی، مثل افتادن یک روشنایی تازه در کف دست. ... - از نامه 31 رویایی به اسلامپور ص125
بیا حالا که می خواهی نگاه کنیم ، به هم نگاه کنیم . نه به خودمان، به آن دیگر خودمان نگاه کنیم که در آیینه نیست و در آب ها هم نیست و در آسمان هم نیست من آن روزهای زیبای تو را همیشه به یاد می آورم و خوشبخت می شوم اوت 1973 پرویز اسلام پور
یدالله رویایی عزیزم" "حالا مجبورم خودم را از سر راهت کنار بکشم ، که رد شوی. که از من بگذری
صبح به این زودی هیچکس تا به حال از بلوار مونپارناس رد نشده، که من برای ادامۀ حضور تو رد شدم. برای آنکه با تو ملاقات کنم. و تو را همه جاهایی دیدم که آن شب با هم از آن جاها رد شدیم. تو آنقدر مهربان بودی که هزارها خشم من در همه سکوت تو خرد شد. و من گفتم نمیتوانم کار دیگری بکنم جز آنکه با او شریک شوم.