به تو گفتهاند اسمت سامان است. گفتهاند شاگرد اول دبیرستان بودهای و دوستان زیادی داشتهای. عاشق عکاسی، ریاضیات، اسکیت توی خیابانهای شیبدار و سیبزمینی سرخ شده بودهای. گفتهاند بعد از آن تصادف وحشتناک بیش از هفت ماه در کما بودهای برای همین همهی زخمهای بدنت ناپدید شدهاند؛
داستان در حالیکه غم داشت، شیرین و آروم هم بود. با صدای خانوم بهناز بستاندوست شنیدمش. حدود نیم ساعت غرق دنیای بارونساز و خانوم راوی شدم. واسه منی که عاشق بارونم تصورِ بارونساز بودن خیلی رویایی بود. ( نه به معنای استعاری داستان؛ منظورم ساختنِ بارون در هر زمان و با اراده ی خودمه)