رمان «بگذار تروا بسوزد» جهانی را معرفیمی کند سرشار از عشقها و خیانتها، بیوفاییها و وفاداریها و مجموعهٔ از احساسات و عواطف انسانی عمیقی است که در تنگناها نیز زندهمی مانند… بخشی از کتاب: «برای خودم قرمز را برمیدارم. سرخ سرخ است با بتهجقههای سفید. - همین؟ - بله بس است. و میخندم. - سرخ مال خودت استها. به دل خوش. - بله قرمز را برای خودم برداشتهام. - میدانستم. - از کجا؟ - رنگ خون شقایق، رنگ عاشقی. اینجا شقایق زیاد داریم توی دشت. رفتی ببینی؟ میخواهم بپرسم کجا؟ نمیپرسم. فکر میکنم اشک را توی چشمهایم دیده و به رویم نیاورده، حالا اینطوری میخواهد تهوتوی ماجرا را به شیوه خودش دربیاورد. حرفی نمیزنم. پول روسریها را حساب میکنم. - پول روسری خودت را نمیگیرم، همان سرخ. طاقت نمیآورم میپرسم: چرا؟ - چیزی که تو خیالت نشسته باشد قیمت ندارد.»
رمان با یک صحنه ورودی خوب خواننده را ترغیب میکند کار را ادامه دهد. ریتم خوب داستان خواننده را دعوت به خواندن میند و قصه آن که ماجرای دختری است که برای رسیدن به عشق تلاش میکند خواننده را وادار میکند کتاب را ادامه دهد. نویسنده به خوبی قصه تعریف کرده و درگیر بازیهای فرمی نشده و شخصیتی را ساخته و پرداخته که خواننده با آن ارتباط برقرار میکند. جستجو کردن و خسته نشدن برای رسیدن به مقصود دیگر ویژگی این اثر است! باید خواند
قلم عجیبی دارد نویسنده. کشش متن هم زیاد است. بعضی چیزها را زیادی میگوید و بعضی چیزها را اصلا نمیگوید. و عجیبتر اینکه این موضوع کاملا حسابشده و به قاعده است. به مرموزی هوای نیمهبارانی و مهآلود پاییزهای رامسر است.