شیوع روزافزون اوتیسم در میان کودکان دغدغهی بسیاری از والدین امروزیست. آن هم در جامعهای که امکانات قابل قبولی برای این کودکان در نظر گرفته نشده است. این کتاب تنها به بیان گوشهای از مشکلات اوتیسم و تأثیر آن بر روابط آدمها پرداخته است؛
نگاه، فرزند ابراهیم و غزاله، مبتلا به اوتیسم است. غزاله که زنی امروزیست حاضر نیست تمام موقعیتها، وقت و انرژیاش را صرف کودکی کند که چیزی از جهان او نمیداند. از سوی دیگر ابراهیم هم به طور کلی منکر اوتیسم دخترشان میشود. رابطهی ابراهیم و غزاله در اثر مواجهه با این مشکل فرزندشان از هم میپاشد. معضلاتی که هر کدام از آنها در نگهداری از کودکشان دارند، رویکرد جامعه، خانوادهها و اطرافیان به معضل اوتیسم دستمایهی اصلی رمان به من نگاه کن است؛
در قسمتی از این کتاب میخوانیم:؛
مردم کوچه را قرق کرده بودند. از توی هر پنجره هم یک نفر تا سینه آمده بود بیرون و محشر برپا شده را تماشا میکرد. ماشین آتشنشانی روبهروی زمین محل احداث ایستاده بود و چندتایی سرباز سعی در دور کردن مردم داشتند... ؛
افرادی که از نزدیک بچههای اوتیستیک رو دیده باشن متوجه میشن الهام فلاح چقدر کم گذاشته بود. چقدر از رنج والدین کم گفته بود؛ از حرکات تکراری بیمار، بستن پای بچه به تخت و مبل، تخلیه نشدن انرژیش، رنج و سختی برای بیرون بردنش، کناره گیری از تمام مهمونیها، آزار و اذیت بیمار موقع زیاد بودن نور یا شلوغی و... نگفته بود. به نظر من در این موارد درد و رنج و بی خوابی هر دو والد چنان زیاده که معمولا همدیگه رو درک میکنن و در کنار هم برای هدف مشترک، سلامتی فرزندشون، میجنگن. چنان به استیصال میرسن که انقد انرژی برای جنگیدن با هم نداشته باشن. بحث و دعوا و تنش و عدم پذیرش وضعیت در چنین فضایی قطعا رخ میده؛ اما این داستان زیادهروی کرده بود.
برای تدریس خصوصی به منزل دختری میرفتم که خواهر کوچولویی اوتیستیک داشت. تنش در فضای این خونه چنان بالا بود که آثار عدم تمرکز، بیخوابی و حرکتهای عصبی حتی در رفتار خواهر بزرگتر کاملا دیده میشد.
در طول کتاب حس میکردم شخصیتها اغراق شده هستن ولی خودم رو قانع کردم که اینجا ایرانه و رویارویی با افرادی تا این حد متعصب، غیرمنطقی و بیسواد خارج از انتظار نیست.
ای کاش موضوع اصلی این کتاب اوتیسم و دغدغههای اون بود؛ نه طلاق. ماجرای غزاله و ابراهیم من رو یاد فیلم Marriage story انداخت و دقیقا مثل همون فیلم من رو کلافه کرد. نمیتونستم حق رو به هیچ کدومشون بدم و از این که راه حل جلوی پاشون بود ولی بهش بی اعتنایی میکردن حرص میخوردم.
یه انتقاد کوچیک به این کتاب دارم. فضای اوتیسم به حد کافی برای اکثر مردم ناملموسه. بهتر بود سایر موارد(از جمله شغل و وضعیت غزاله، وضعیت مالی ابراهیم و اصالت مراکشی-لبنانی مادر غزاله) به جامعه نزدیکتر باشه تا بیشتر بشه داستان رو درک کرد. اکثر خانواده هایی که فرزند اوتیستیک دارن با مشکلات مالی دست و پنجه نرم میکنن ولی این کتاب به حد کافی به این موضوع نپرداخته بود.
چن ساعت مداوم تو این داستان غرق شدم و حسابی گریه کردم و الان خیلی خوشحالم که تموم شد و من به دنیای واقعی و زندگی خودم برگشتم...
داشتم ریویو های کتاب رو میدیم و برام جالب بود همه کسانی که ریویو نوشتند به کتاب ۳ امتیاز دادند. حالا من به عنوان مادر یک فرزند اوتیستیک نظرم رو مینویسم ، با توجه به اینکه الان کل زندگیه من درگیر اوتیسم هست من هم برای غزاله، هم برای ابراهیم هم برای نگاه و هم برای سیمین و لیلی گریه کردم. خوب این انتقاد درسته که شاید به اندازه کافی به مسائل اوتیسم پرداخته نشده و داستان کلا درباره طلاق غزاله و ابراهیم هست اما مسئله مهمی که من حس کردم این بود که واقعا اوتیسم بلایی نیست که فقط سر بچه بیاد اوتیسم مثل آواری میمونه که روی سر تمام خانواده میریزه و میتونه بحران های عجیب غریبی ایجاد کنه، نپذیرفتن بیماری اوتیسم خیییلی خیلی رایج هست و حتی گاهی که پدر مادر میپذیرند باز فامیل و اطرافیان هر روز میگن که بچه شما اوتیسم نیست و اینها ویژگی اخلاقیه بچه است ، آن هم فقط از روی نا آگاهی. چون اوتیسم بیماریه پنهان هست و مثل سندرم داون به چشم نمیاد، بیشتر جاها مردم فقط فکر میکنند که عرضه نداشتی بچه ات رو تربیت کنی و بچه بی ادب است!!! حتی وقتی میگی بچه ام اوتیسم هست فکر میکنند که داری بهانه میتراشی و به بچه برچسب میزنی. این چیزها تو کتاب تا حدی واقعی نشان داده شده بود و من میتونم بفهمم که وقتی مشکل روانی هم از قبل داشته باشی. و تو همه این فشارها باشی نهایت حتی ممکنه بری تو دادگاه بگی کن بچمو نمیخوام! و این بحث اینکه چرا بچم اوتیسم داره و حتما تقصیر منه که عذاب ابدی خانواده اوتیسم است هم مطرح شد. در کل برای درک خانواده های اوتیسم کتاب بدی نیست.
به من نگاه کن. من این کتاب رو خوندم چون میدونستم در مورد کوکان اوتیسمه. دوست داشتم در قالب داستان، با زندگی این کوکان و مشکلات خانوادههاشون بیشتر آشنا شم. اما متاسفانه این کتاب اصلا چنگی به دل نزد. شروع کتاب خوب بود. داستانی روان که درمورد بارداری ناخواسته بود و زنی که مادر شدن رو دوست نداره. تا اینجا خوب بود اما در ادامه کتاب فقط تکرار مکررات، کلیشههای نخنمای فمنیستی و دعوای خاله زنکی یه زن و شوهر بود. نه بیشتر. کتاب دو شخصیت اصلی داره. غزاله و ابراهیم. زن و شوهری که دختری با بیماری اوتیسم دارن. اما تو کل کتاب چیزی جز اطلاعات دم دستی که تو اینترنت هم هست، از این بیماری دستتون رو نمیگیره. خب مهم نیست. میگیم این کتاب ادبیاته و قرار نیست شما رو با این بیماری آشنا کنه. اما مشکل اینجاس که کتاب جز این هم چیزی نداره. مدام دعوای زن و شوهری، جملات تکراری و کلیشه پشت کلیشه. مشکل اصلی و بعدی کتاب اینه که نویسنده با بخشبندی کتاب خواسته بیطرف، دو شخصیت ابراهیم و غزاله و مشکلاتشون رو بگه. اما متاسفته انگار خشمش از مردها رو پشت نوشتههاش پنهان کرده و اونقدر قلمش خامه که این خشم تو ذوق میزنه. رمان هیچ گره داستانی نداره. یه داستان یک خطی داره که دویست و خورده ای صفحه طول کشیده. داستان زن و مردی که زن نمیخواد موقعیت اجتماعیش رو از دست بده، مرد دوست داره زنش فقط خونهدار باشه، بچهای که اوتیسم داره و برای بزرگ کردنش به مشکل میخورن. همین داستان بدون هیچ خلاقیتی گفته شده. شاید همین ضعف قلم نویسنده و نگاه سطحیاش به ادبیات و نوشتن، باعث بشه چنین کتابهایی تو دنیای ادبیات موندگار نشن. در کل داستان ضعیف و قلم نویسنده از اون هم ضعیفتر بود.
کتابی با روایت خطی، ساده، روان و نثر شسته رفته که بی هیچ برچسب و قضاوتی، کنش و واکنش شخصیت ها رو توصیف میکنه و روند رفتاری اونا رو طی اتفاقات پیش اومده به نمایش میذاره. از خوندنش لذت بردم...