... از نُه سالگی توی خیابون ری، تو یه تعمیرگاه کار کردم. روی پاهای خودم تونستم بایستم و به این زندگی، که دارم، برسم. من تکتک آدمها رو با یه نگاه میشناسم؛ امیدوارم ایندفعه اشتباه کرده باشم و نسرین جنبهش رو داشته باشه، که فکر میکنم نداره. بدون مشورت با من و خواهرت رفتی زن گرفتی، گفتیم خب، عشق و علاقه است، چی میتونیم بگیم؛ بدون مشورت با ما و پدر و مادرت، مهریهای به اون سنگینی تعیین کردی، باز هم حرفی نزدیم. فقط من ازت پرسیدم فکرات رو کردی؟ گفتی بله. مطمئنم که بهش فکر نکردی. حالا از اونها بگذریم، حالا زن خوشگل و جوونت رو فرستادی توی قاب تلویزیون، گذاشتی توی ویترین؛ آخه بیغیرت، من نگران زندگیتم...
یک داستان معمولی ایرانی که سرگرمکننده بود . داستان هپی اند بود و نویسنده نمیخواست هیچ کسی را ناراحت کند. یک ستاره برای رئال بودن داستان و یک ستاره برای اینکه میشود با آن سرگرم شد.
بسیار ناراضیام. هرچقدر کتاب قبلیای که از مسعود فروتن خوندم برام جذاب بود این نبود! چی میخواست بگه؟ یعنی هر زنی سر سوزن آزادی در اختیارش قرار بگیره همه چی رو از دست میده و بعدا به غلط کردم میفته؟ نمیفهمم این قصه رو و نمیدونم میخواد چی بگه! خیلی سیاه و سفید بود قصه! دوست نداشتم این نگاهی رو که از نویسنده میدیدم...