داستان دو راوی دارد، دو مرد که هر کدام نماینده دو طبقه متفاوت از جامعه هستند. داستانِ این دو قهرمان در امتداد هم روایت میشود. آنها در عین حال که دو دنیای کاملاً متفاوت دارند سرنوشتی بههمگرهخورده دارند.
نویسنده به خوبی عشق، بیقراری، تردید، پسزدگی، واماندگی، خیانت و انتقام را به تصویر میکشد.
در قسمتی از این کتاب میخوانیم: نگاهی به سرتاپایم میاندازد، سری تکان میدهد و مینشیند پشت فرمان. استارت میزند و نوربالایش را میاندازد توی چشمهایم و از کنارم رد میشود و پشت پیچ کوچه محو. همانطور که تمام این هفت سال از جلوِ چشمم محو شده بود و چه اهمیتی داشت دارد چه غلطی میکند. همین خوب بود. همین بیخبری. میروم سمت ساختمان نیمهکاره دنبال چاقو پیدایش نمیکنم. رنگ قرمزی که روی لبهاش ماسیده دیگر خوشحالم نمیکند. خودم را گلوله میکنم روی زمین و برای چند دقیقه از ته قلبم میخوابم.
بلند میشوم خودم را میتکانم و میروم زیر نور تکچراغ سر کوچه دوباره به رد خون چاقو نگاه میکنم. کاش کتایون میفهمید.
درازکش در ساعت خواب. نکته روشن این داستان اینه که نویسنده زنه و دو راوی داستان مرد. نویسنده به خوبی از پس این کار سخت براومده و من لحظه ای فکر نمیکردم یه نفر با جنس مخالف این داستان رو روایت میکنه. داستان دو راوی داره. معلمی سرخورده و جوونی یاغی که فصل به فصل داستان رو موازی روایت میکنن و بنا به نقطه مشترکی، داستان این دو رو مقابل هم قرار میده. بیشتر از این اگر بگم، خط داستانی لو میره. به جز نثر نویسنده و خلاقیتش که واقعا خوب بود، خود داستان متوسط بود. اما خوندن این کتاب کم حجم به نظرم بد نیست و هم از نظر نثر جالبه و هم سرگرمکنندگی خوبی داره.
خب، بههرحال یک ترقی قابل اعتنا برای خانم شاهی بود. فکر میکنم از آن رمان بیفایده و بیسبب قبلی، پیچ، که چشمه چاپ کرده بود،حالا این یکی حداقل در باب طراحی شخصیت، ارزش اعتنا دارد. انشاالله همواره در مسیر ترقی باشید خانم شاهی.