Jump to ratings and reviews
Rate this book

سرزمین خل ها

Rate this book
این داستان تقدیم می شود به همه ی خل های گذشته و آینده, خل هایی که این جا و آن جا, بالا و پایین, چپ و راست, مثل درخت سبز شده اند و البته سبیلوترین پادشاه دنیا و وزیر اعظم و اکرمش...

72 pages, Unknown Binding

Published January 1, 1396

3 people want to read

About the author

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
0 (0%)
4 stars
1 (50%)
3 stars
1 (50%)
2 stars
0 (0%)
1 star
0 (0%)
Displaying 1 - 2 of 2 reviews
Profile Image for صَــــنَــــمْــــ.
158 reviews104 followers
February 18, 2019
"خل ها شب را کشیدند و کشیدند و کشیدند و آن قدر شب را کشیدند که شب طولانی و طولانی و طولانی شد و دیگر روز پیدایش نشد. مردم آن سرزمین هم هربار که از خواب بیدار شدند، دیدند شب است و دوباره خوابیدند. بچه های آن سرزمین هم همینطور شده بودند. آنها گرسنه میشدند، تشنه میشدند، از خوابیدن خسته میشدند، حوصله شان سر می رفت اما آدم بزرگها به بچه ها میگفتند صبر کنید تا صبح شود و روز بیاید تا بیدار شویم اما بچه ها هرچه منتظر میشدند روز نمیشد که نمیشد."
Profile Image for Peyman Haghighattalab.
242 reviews64 followers
May 20, 2018
جاهایی از کتاب به شاهکار نزدیک می شد. در جلد اول عباس قدیرمحسنی به سراغ شخصیت های خیالی سرزمینش رفته بود(غول ها, دیوها, پری ها, جن ها و...). در جلد دوم سراغ آدم های عجیب و غریب سرزمینش رفته بود (از مراد شاه دزد تا اسماعیل شله و...)و حالا در جلد سوم به قصه گویی و افسانه سرایی با شخصیت های دو کتاب قبلی اش رسیده بود.
افسانه سرایی سیال و پر از قصه ی قدیرمحسنی در این کتاب مبهوت کننده بود. وسوسه ات می کرد که از پشت قصه حرف ها دربیاوری برای روزگار امروز. اما او کاری به این کارها نداشت. خیال هایش را تعریف می کرد. خیال هایی که جذاب بودند و کشنده...
خوشم آمد از این جلد قصه های عهد بوق.

"آدم های این سرزیمن آدم های عجیب و غریبی بودند. اما خل نبودند. مثلا آدمی بود که همیشه از سرچشمه آب را گل آلود می کرد و با یک چوب گل و لای ته چشمه را هم می زد. بعد آب گل آلود از سرچشمه پایین می آمد و هر چه قدر به او می گفتند چرا این کار را می کنی جوابی نداشت که بدهد.
آدم دیگری هم بود که همیشه لقمه هایش را سه چهار برابر دهانش بر می داشت و به زور آن ها را توی دهانش جا می داد. وقتی هم که می خواست لقمه ها را قورت بدهد لقمه ها توی گلویش گیر می کردند و به زور پایین می رفتند. مردم هر چه به او می گفتند چرا این کار را می کنی او هم جوابی نداشت که بدهد و به این کارش ادامه می داد.
آدمی هم بود که جلو آب روان را بسنگ و خاک می بست تا آب یک جا بماند و بو بگیرد و باتلاقی شود. یک نفر هم بود که کوزه کوزه از چشمه آب می آورد و می ریخت روی زمین خشک و بی آب و علف و دوباره می رفت آب می آورد و دوباره می ریخت روی زمین و تا شب کارش همین بود..."
ص27 و 28
و به همین ترتیب قصه می گوید و قصه می گوید...
Displaying 1 - 2 of 2 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.