گویی آن ها در گریز تلخشان از ما نغمه هایی را که ما هرگز نمی خوانیم نغمه هایی را که ما با خشم در سکوت سینه می رانیم زیر لب با شوق می خوانند لیک دور از سایه ها بی خبر از قصه دلبستگی هاشان از جدایی ها و پیوستگی هاشان جسم های خسته ما در رکود خویش زندگی را شکل می بخشند ... انتظار داشتی از « ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» بنویسم؟ نه! فروغ بیشتر از این حرفاست