الکساندر شصتوپنج ساله هنگامیکه قدم به خانهی کودکیاش میگذارد، ناگهان زمان به عقب بر میگردد و او پس از چهل سال جوانیاش، مادربزرگش و دلبستگیهایش را باز مییابد. اکنون که سیر تحولات زندگیاش را میشناسد و از آینده با خبر است، آیا دوباره تصمیمهای همان زمان را خواهد گرفت؟ انسان میتواند به آرزوها و خواستههایش دست یابد یا همواره اسیر و در بند تقدیر است؟ در این صورت آیا حق انتخابی داریم؟ باید از نوع شروع کنیم تا پاسخها را بیابیم. در این نمایشنامه بار دیگر قلم شیرین و طنزآلود اریک امانوئل اشمیت با ترجمهی شیوای شهلا حائری، ما را به دنیای رازها و رمزها میبرد و به فکر وا میدارد.
Eric-Emmanuel Schmitt is a Franco-Belgian playwright, short story writer and novelist, as well as a film director. His plays have been staged in over fifty countries all over the world.
یک بحث فلسفی توی این نمایشنامه مطرح شده که اصولا از فرط تکراری بودن، دیگه خیلی هم چالش برانگیز نیست. البته این از معایب دنیای پیچیده و پر از اطلاعات امروزه ماست که تقریبا همه ایده ها تکراری شدن. داستان معمولی و کوتاه
داستان نمایشنامه مثل اغلب آثار اشمیت خلاقانه بود. ماجرا از جایی شروع میشه که ساشای جوان با تجسم خود آیندهش مواجه میشه و تمام تصمیمهایی که تو این برههی خاص از زندگیش میگیره و تعیینکنندهی مسیرشه رو به چالش میکشه تا ببینه آیا باز هم همون تصمیم رو میگیره یا نه. پرداخت شخصیتهای کتاب متوسط بود و یه مقدار عمق داستان کم بود اما در کل راضیام از خوندنش. امتیازم بهش ۳.۵ ه که به پایین گردش میکنم. -------------------- وقتی جوونی فکر میکنی فردا بهتر میشه. تو پیری فکر میکنی دیروز بهتر بود. ... عشق اول بیشتر از سر کنجکاویه تا عشق.
اگر از نو شروع کنیم / اریک امانوئل اشمیت / ترجمه ی شهلا حائری / نشر قطره / تاریخ اتمام کتاب: خرداد 98 / امتیازم به کتاب از پنج: سه و نیم این جمله هایی که صفحه اول کتابا مینویسن بعضیاش با وجود کوتاه بودن خیلی قشنگ و پرحرفه و برای این کتاب هم همینطوره: "شبی از شب ها، آینده را گذشته خواهیم خواند، آنگاه برمیگردیم و نظاره گر جوانی مان می شویم." لویی آراگون نمایشنامه درباره ی مرد شصت و پنج ساله ایه که به گذشته برمیگرده و با بیست و پنج سالگیِ خودش وارد مکالمه میشه. موضوع کلیدی نمایشنامه اینه که آیا تقدیر وجود داره؟ ینی آدم هرچی تلاش بکنه و خودشو به در و دیوار بزنه بازم دست تقدیر قدرتمند تره؟ آیا اگه آینده رو بدونیم بازم همین تصمیمات رو میگیریم و نتیجه یکسان میشه یا نه؟ این ها سوالاتیه که اکثرا بهشون فکر کردیم و فکر می کنم جواب قطعی و قانع کننده ای برای کل آدما وجود داشته باشه اما همین که این موضوعو توی نمایشنامه آورده و به چالش کشیده خیلی جذابه. موضوعات دیگه ای هم توی کتاب به طور خیلی کوتاه اشاره شده مثلا درباره ی عشق یا مسئولیت پذیری که اون ها هم به جذابیت و پرمحتوا بودنِ کتاب اضافه کردن. به نظرم اون وقتایی که خیلی برای یک موضوعی تلاش می کنیم و نمیشه میشه گفت تقدیره ولی وقتی تلاش نکردیم و نمیشه، مقصر خودمون بودیم و به تقدیر ربطی نداره. چند جمله ی زیبا از کتاب: "+ وقتی جوون بودم فکر می کردم عشق خوشبختی می آره. - و؟ + و حق داشتم."
"+ عشقِ اول بیشتر از سرِ کنجکاویه تا عشق."
"+ دونستن آینده چه لطفی داره؟ - دیگه آدم وقت تلف نمی کنه. + اگه آینده رو بدونی دیگه زمان به هیچ دردت نمی خوره."
«شبی از شبها آینده را گذشته خواهیم خواند آنگاه بر می گردیم و نظاره گر جوانیمان میشویم.»
نمایشنامه در مورد الکساندر ۶۵ ساله ست که با خود ۲۵ ساله ش در یکی از مهم ترین روز های زندگیش در جوانی ملاقات میکنه . موضوع کتاب رو تقریبا دوست داشتم ، تقابل جوانی و پیری آدما رو در زمانی واحد به تصویر میکشه . این زمانه که به چیزها ارزش میده . پیر که شدی دیگه یک عمر پیر میمونی و چقدر تلخ ... وقتی جوونی فکر میکنی فردا بهتر میشه و وقتی پیری فکر میکنی دیروز بهتر بود.
«مامی لو: ساشای من، از ته دل برات آرزو میکنم که ارواح دور و برت رو ببینی، اونهایی رو که با دل میشه دید، نه با چشم. فعلا تو فقط چیزهای مرئی رو میبینی، گناهت اینه که زیادی عقلگرایی. باگذر زمان، یاد میگیری که دنیا رو با تصوراتت دریابی. برای اینکه در درونت همونقدر غنا و ثروت هست که در بیرون، این رو میدونستی؟»
خیلی راحت خوان بود. موضوعی هم که بهش پرداخته شده بازگشت به عقب و تصمیم هایی که برای زندگی گرفتیم هست. فقط یه چیزی رو میدونم. اونم این که تمام کارهایی که کردیم ما رو به جایی رسونده که الان هستیم.
نمایشی از اشمیت که مانند دیگر آثارش بر دو مفهوم عشق و زمان متمرکز است. ایده ی نمایش این موضوع که اگر فردی به گذشته خود بازگردد قادر است با تجربیات اکنونش در آن گذشته تغییری ایجاد کند یا خیر را بررسی میکند. مردی که به گذشته اش باز میگردد و با خود جوانش برخورد میکند به دنبال ایجاد تاثیری در تصمیمات خود است. به دنبال باز گرداندن عشق ها، مردگان و غیره. اما به نظر میرسد این امر در رویا هم غیر ممکن باشد و شاید هم نه. شاید او آینده اش را تغییر داده است.
ایدۀ خوب و البته نه خیلی بدیع، پرداخت بد. هیچ وقت با فلسفهبافیهای اشمیت در نمایشنامههایش آنقدر نتوانستم ارتباط برقرار کنم و بزرگترین مشکلم با این فلسفهبافیهایش نحوۀ بیان و انتقال آن به مخاطب است. هنوز عشق لرزه که بیشترین فاصله را با این سبک کارهای اشمیت دارد را بیش از تمام نمایشنامههایش میپسندم.
مثل بیشتر نمایشنامه های امانوئل اشمیت داستان روایت مشخص و بدون ابهام بود روایتی مهربان، مهربان با خواننده، مهربان با کاراکتر ها، داستان گیرا بود و با توجه به نمایشنامه بودنش، کاراکتر ها خوب پرداخته شده بودن و تحلیلشون کفایت میکرد چقدر این کتاب پر بود از جمله های ناب و خوب که آدم رو به فکر فرو میبرد اما متاسفانه کتاب برای من نبود که بتونم زیر نوشته ها خط بکشم و هر وقت خواستم برگردم دوباره بخونم. ای کاش خیلی از نویسنده ها مثل امانوئل اشمیت، فیلسوف بودن، نه روانشناس!
کتاب کوتاه و قشنگی است که در آن اشمیت با طرح داستان برگشت یک مرد ۶۵ساله به دوران جوانیش و به یک روز سرنوشت ساز موضوع اجبار یا اختیار در سرنوشت را به بازی میگیرد.
اینجا انگار ایدههای اشمیت تَهکشیده و دیگه چیزی برای سوپرایز کردن خواننده در چنته نداره. آقای اشمیت، ما از شما توقع داریم =))))) با کلی ذوق و امید و انتظار میایم سراغتون، چرا نااُمید برمون میگردونین؟🚶♀️ (حتی همسر آیندهی ساشا هم به راحتی قابل حدس که نه، کاملا مشخص بود.) در کل که خیلی آبکی و پیشپا افتاده بود.
یک نمایشنامه کوتاه اما پربار که بشدت جذابه حقیقتا برام جالبه که ذهن نویسنده چطور میتونه به این همه موضوعات خوب در تعداد صفحات کم بپردازه واقعا آقای اشمیت نویسنده منحصر به فردی هست از دیدگاه من
این کتاب هم مثل سایر آثار اشمیت، نمایشنامه بود. نمایشنامهای که میتوانستی به وضوح، صحنه را مقابل خود احساس کنی. کتاب ایدهی جذابی هم داشت: بازگشت به گذشته و ملاقات با نسخهی جوان خودت و بازنگری تصمیمهایی که در جوانی گرفتهای. در طول خواندن کتاب، کنجکاو میشوی تا در مورد شخصیت اول کتاب، ساشا/الکساندر بیشتر بدونی و بفهمی که در نهایت کدام تصمیم را گرفت و به چه عاقبتی دچار شد. در طول داستان مدام احساس میکردم که الکساندر در آیندهاش زندگی خوب و رو به راهی ندارد و شکستهای زیادی متحمل شده است و حالا به گذشته آمده است تا سرنوشت خودش را دستکاری کند. ولی در انتهای کتاب متوجه شدیم که نه تنها چنین نشده است، بلکه الکساندر فرد بسیار موفق و خوشبختی است و تقریبا به همه چیزهایی که آرزویش را داشته است، رسیده است. برای همین بعد از تمام کردن کتاب این سوال برایم ایجاد شد که الکساندروقتی به جوانی خودش برگشت، جوش چی رو میزد؟ با این حال نویسنده سعی داشت که این سوال را در ذهن مخاطب ایجاد کند که اگر امکان برگشت به گذشته و تغییر تصمیمهای مهم زندگی را داشت، چه میکرد؟ * بخشهایی از کتاب:
پیر که شدی دیگه یواشتر پیر میشی. این حسنشه. * سادهلوحی، بیتجربهگی، به اضافهی هورمون تستوسترون مخلوطی میشه که قضاوت آدم رو مختل میکنه. * عشق از نادانی، عدم اطمینان، ترس، امید، ابهام تغذیه میشه. آدم فقط رازها رو می تونه بپرسته. اگه آدم عاشق چهرههای جوون میشه، برای این نیست که گرد و صاف و یکدسته. نه، برای اینه که مرموزه. وقتی بشه خوندش دیگه جذابیتش رو از دست میده. * الکساندر: دونستن آینده چه لطفی داره؟ ساشا: دیگه آدم وقت تلف نمیکنه. الکساندر: اگه آینده رو بدونی دیگه زمان به هیچ دردت نمیخوره. * واقعا بهت توصیه میکنم نوهدار شی، از بچهی آدم خیلی شیرینتره و بیزحمتتر. شبها بیدارت نمیکنه، همه چی میخوره، از اسباببازیهایی که بهش میدی کلی ذوق میکنه و زودتر هم از پوشک گرفته میشه. نوه یعنی بچهی بیدردسر. * تو جوونی آدم دغدغهش اینه که بعدها چه کار کنه. * با زمان یاد می گیری که دنیا رو با تصوراتت دریابی. برای این که در درونت همون قدر غنا و ثروت هست که در بیرون. * وقتی جوونی فکر میکنی فردا بهتر میشه. تو پیری فکر میکنی که دیروز بهتر بود. * تو هم مثل همهی آدمها می تونی از کنار زندگیت رد شی یا واقعا زندگی کنی. خودت رو بیابی یا حقیقت خودت رو از دست بدی. همه این امکان رو دارن
امتیاز: ۳.۵ وقتی کتاب رو شروع کردم یادم نبود قبلا هم از اشمیت خوندم، ولی تا تموم شد یادم افتاد قبلا هم ازش خوندم، دلیلش هم شباهت تا حدی زیاد الگوی روایی نمایشنامههاشه. از آخر به اول گفتن یک داستان که باعث میشه از یک اتفاق یک خطی، داستانی چند ساعته دربیاد. این رو به عنوان ایراد نمیگم البته. قلمش سرگرمکننده و روانه و خواننده رو قانع میکنه از کاراش دست بکشه، وقت بذاره و کتاب رو یک نفس تموم کنه. شخصیتهای سادهی پیچیدهنما بار معمای داستان رو با دیالوگهای مبهمشون به دوش میکشن تا نهایتا داستان به لحظهی برافتادن پردهها برسه. منتها با عذرخواهی از آقای اشمیت باید بگم روش حل معماشون در این نمایشنامه به غایت گلدرشت بود [خدا را خدا را از نچسبی صحبتهای صحنه آخر مویرا] و خواننده اصلا درگیر فرآیند حل سوالهای پیش اومده نمیشد [حالا البته مطمئن نیستم قصدی بوده که بشه، ولی اونجور جالبتر بود]. در کل خوب بود. شاهکار نه، خوب.
Comme tous les livres de Schmitt, une merveille. Une pièce où un personnage revient dans le passé à un moment clé de sa vie, il se rencontre lui même. As-t-il fait les bons choix ? Ferait il autrement en sachant ce qui se passe ensuite ?
تا اونجایی که به خاطر دارم اولین نمایشنامهایه که میخونم. موضوع بحث کتاب جالبه و از اونجا که بازی با زمان جزء مواردیه که منو به هیجان میاره، ازش خوشم اومد. فکر میکنم هرکس بتونه به گذشتهی خودش برگرده قطعا سر دوراهیهایی که ماحصل دلخواه براش نداشته دوست داره راه دوم رو انتخاب کنه تا شاید نتیجهی بهتری براش داشته باشه. اما از طرف دیگه که نگاه کنیم میتونه یه ریسک باشه و شاید در طولانیمدت شرایط رو به دورتر از چیزی که دنبالش هستیم سوق بده. یک جایی هم شخصیتی که در زمان جابهجا شده مکالمهی دونفر رو از چیزی که بیان میشه به چیزی که واقعا پشت اون حرفه ترجمه میکنه، که از قسمتهای قشنگ این کتاب برای من بود.
موضوع کتاب، درمورد مردیه که توی سنِ پیری، به گذشته برمیگرده و توی یکی از مهمترین روزهای زندگیش، با خودش در ۲۵ سالگی ملاقات میکنه. این داستان بیشتر روی مکالمات تمرکز کرده و چندان به شخصیتپردازی توجه نکرده. مثل بقیهی کارهای امانوئل اشمیت، جذاب بود و میشد تو یک ساعت، تمومش کرد.
راستش ایده ی داستان جدید نیست ولی روند داستان جالبه البته پایان داستانو دوست نداشتم دیالوگ محور بودن داستان منو مجذوب به ادامه ی داستان میکنه و همین جالبه برام
Second reading September 2020. This time my review will be in French. Ceci était ma deuxième lecture de la pièce Si on recommençait d’Eric-Emmanuel Schmitt. Tout comme ma première lecture en 2015, j’ai bien aimé revisiter cette pièce à la fois légère et remplie de leçons de vie. Schmitt a vraiment le sens du comique et du dramatique! Ah que j’espère pouvoir voir cette pièce au théâtre un jour, si seulement pour le passage ou Alexandre offre une traduction instantanée pour le public!!!
NOTE: First review in English based on the original French version. Eric-Emmanuel Schmitt does what Eric-Emmanuel Schmitt does best... And the end result is a very entertaining, funny and touching play. He takes a simple concept and turns it into a life lesson. This play features a hilarious scene in which a couple is in a very heated argument that is being translated (interpreted on the fly for the audience with great hilarity as a blow-by-blow commentary) by a third character. Oh how I'd love to see this particular scene live on stage! Overall, a great read and a fun time I'm sure for the audience.
Eric-Emmanuel Schmitt nous offre une fois de plus (et sans surprise) un excellent moment de lecture.
"Si on recommençait" se lit très rapidement parce que c'est un livre peu épais mais aussi et surtout parce que l'on rentre dans l'histoire dès les premières pages et que l'on n'a plus envie d'en sortir avant la fin!
C'est le formidable questionnement d'un homme sur ce qu'il a fait de sa vie qui nous pousse à nous demander si nous-même nous suivrions le même chemin si on nous donnait la possibilité de tout recommencer.
Eric-Emmanuel Schmitt offers us once again (and unsurprisingly) a great time of reading.
"Si on recommençait" is read very quickly because it is a bit thick book but mainly because we enter in the story from the first pages and that we no longer want to leave it before the end!
This is the great questions of a man on what he has done in his life that drives us to ask ourselves if we would follow the same way if we were given the opportunity to start over.