بهار برای رهایی برادرش از زندان، به هر دری می زند. طی این مسیر با آدم هایی روبرو می شود که او را در دام یک گروه خطرناک می اندازند. گروهی که برای به دام انداختن قاضی یک پرونده، پسرش را پله قرار داده اند اما عشقی بی پروا میان این قضه جای خودش را باز می کند تمام معادلات را بهم می ریزد…
من باید هر از چندگاهی بین کتابها برم سراغ یه رمان ایرانی! یه جور حس نیاز که به خوندن و لمس کردن اون فضا و جو داستانهای ایرانی بهم دست میده :))
این داستان هم با وجود بهار عاشق و سورنای کلهخر و تمام خوب و بدیاش و عشق و هیجان و اعصابخوردیاش دوست داشتم! تو این کتاب شاهد عشق، فداکاری و امید هستید! به تکامل رسیدن و رشد شخصیت ها به زیبایی!
پ.ن: ولی من هنوزم میگم یه بچهی ۳ ساله نمیتونه حرف بزنه! پی چرا تو کتابا مثل بلبل مکالمه مینویسن واسشون🦦