دیشب که تمامش کردم، دلم گرفت. چندین هفته بود که جمعهها کمی از این کتاب میخواندم و حس و حالم عوض میشد. اولین شعرها را که میخواندم، تازه فهمیدم که چقدر عبدالجبار کاکایی را دوست دارم. چقدر شعرهایش دلنشین بود و نمیدانستم. اگر بخواهم برایتان مثال بزنم، شعرهایش شبیه آن نماهنگهایی بود که بچه بودیم برایمان پخش میکردند؛ چه آنهایی که موضوع مذهبی داشتند و چه آنهایی که صرفا یک شعر کودکانهی قشنگ بودند. یادتان هست آن حس و حال را؟ انگار که دستهایت را توی یک ظرف آب خنک فرو برده باشی، وسط چلهی تابستان. همانقدر حالخوبکن. اما حواسم هم بود که کاکایی هر چقدر هم شاعر خوبی باشد، آن ترانهها و غزلهایش از سپیدها و نیماییهایش بهتر است. اصلا کاکایی یعنی ترانه! یک ایراد دیگری هم داشت، قدیمی بودن شعرها بود. فکر کنم در چاپهای جدید کتاب، اشعار جدید ایشان را اضافه نکرده بودند و اکثر شعرها همان دهههای ۶۰ و ۷۰ سروده شده بودند.