دوستانِ گرانقدر، تاریخ "جهانگشا" را شاید با نامِ نویسندهٔ آن <عطا ملک جوینی> شنیده باشید و صدالبته برخی از دوستانِ تاریخ دوست، آن را خوانده باشند... مهمترینِ اخبارِ این کتاب، مربوط به تاخت و تازِ وحشیانهٔ مغولان به سرزمینِ پاکمان بوده و البته در خصوصِ خوارزمشاهیان و حتی اسماعیلیان نیز، رویدادهایی را بیان نموده است... از آنجایی که جوینی، احترامِ خاصی برایِ مغولان قائل بوده است و این وحشی ها را شجاع میداند، لذا میتوانیم مطمئن باشیم که در بیانِ اخباری که به پیروزی هایِ وحشیانه و کشتارِ ایرانیان ختم شده است، تحریفی در آن اخبار ایجاد نکرده است عزیزانم، از آنجایی که در ریویوهایِ پیش از این، در مورد ستمی که در آن دوران بر ایرانی روا داشته شده، نوشته ام. لذا در این ریویو تنها از یک بزرگمردِ دلیر و بی باکِ ایرانی به نامِ <تیمور ملک> برایتان مینویسم که متأسفانه در تاریخِ ما از این انسانِ میهن پرست و دلیر، هیچ اثری دیده نمیشود و اگر هم از او سخن گفته اند، ناشناخته مانده و به درستی به آن نپرداخته اند... پس برایِ شناختِ این دلاورِ ایرانی، ریویو را با حوصله تا پایان بخوانید... سپاسگزارم ------------------------------------------ دوستانِ من، لازم است که این را بدانید، زمانی که مغول به این سرزمین به طرزی وحشیانه تاخت، <سلطان محمد خوارزمشاه>، سپاهی بزرگ و جنگجو در اختیار داشت که اگر کمی هوش و خردش را بکار میبست، میتوانست در کنارِ رودِ جیحون، به نبردِ مغولان رفته و چه بسا آنها را شکست میداد... امّا او سپاهش را تکه تکه کرد و هر تکه را به این سو و آن سو، فرستاد.... زمانی که چنگیزِ خانِ حرامی، مردمِ پاکِ "بخارا" را تار و مار و غارت نمود، سپاهی که از 150 هزار تن ایرانی تشکیل یافته بود، در "سمرقند" بیکار مانده بود و در انتظار نشسته بودند تا مغول ها پس از ویران کردنِ "بخارا" به سمتِ آنها رفته و نوبت به کشتارِ آنها نیز برسد... در صورتیکه که میتوانستند به "بخارا" رفته و سرنوشتِ جنگ را تغییر دهند حال از میانِ این اخبار و کشتارِ انبوهِ ایرانیان، من سرنوشتِ <تیمور ملک>، این ایرانی شجاع و جنگجویِ نمونه را به زبانی ساده برایتان می نویسم، تا خود ببینید ما چه بزرگمردانی در این سرزمینِ پاک، داشته ایم ******************* چنگیز خان زمانی که به ایران رسید، از آنجایی که نماینده اش به همراهِ 450 نفر از بازرگان هایِ مغول را در شهرِ "اترار" کشته بودند، لذا نخست به آنجا تاخت تا با <غایر خان> فرمانروای آنجا نبرد کند... پنج هزار نفر را نیز به سویِ "فناکت" و "خجند" روانه کرد.. وحشی های مغول، مردمِ "فناکت" را کشتند و سپس سپاهیانِ "بخارا" را در هم کوبیدند و انبوهی از جوانان را برایِ <حشر> با خود برداشته و روانهٔ "خجند" شدند. (منظورِ جوینی از واژهٔ حشر، این است که مغولان اسیران را برایِ پر کردنِ خندق و دیوار انداختن و پیشمرگ کردن برایِ سپاهِ مغول، با خود میبردند و از آنها استفاده میکردند)..... شهرِ "خجند" در کنارِ رود جیحون قرار گرفته است و از آبادی هایِ باستانیِ ایران زمین است. امّا در آن زمان خجندیان از ترسِ مغولان، بدونِ نبرد و ایستادگی، خود را تسلیم کردند... امّا <تیمور ملک> که بسیار دلیر و گردن فراز بود و در میانِ جیحون که آب دو شاخه میشود، دژی (دزی) بنا نهاده بود. چون مغولان فرا رسیدند، این مردِ جنگجو، با هزار تن از سربازانِ خویش، در مقابلِ مغولان ایستادگی کرد... مغولان زمانی که دیدند تیر و منجنیق به دژِ <تیمور ملک> کارساز نیست، تصمیم گرفتند تا رود را با سنگ و جنازه پُر کنند و به آن نزدیک شوند... چنگیز خان، تمامِ سربازانش را از "اترار" و "سمرقند" و "بخارا" و دیگر جاها فراخواند و در آنجا با بیش از 20هزار نفر، به جنگِ <تیمور ملک> رفت... <تیمور ملک> دوازده کشتی کوچکِ جنگی ساخته بود که سرهایِ تمامی آنها پوشیده و بر رویِ آنها نمدِ تر کشیده و با گِل رویِ آن را سرشته بود و به سرکه اندوده و دریچه هایی در آن ایجاد کرده بود و این کشتی را بدین ترتیب به روشی تیزهوشانه ساخته بود که تیر بدانها کارا نباشد... هر روز 6 کشتی به این سو و 6 کشتی به آن سو میفرستاد که با مغولان نبرد کند و حتی به مغولان شبیخون میزد به مرورِ زمان کار سخت شد و جنگ با مغولان که تعدادشان چندین و چند برابرِ ایرانیان بود، به دشواری کشید.. <تیمور ملک>، هفتاد کشتی را برای روزِ گریز آماده کرده بود. شبانه کشتی ها را در آب انداخت و سربازان و اسبان و وسایلِ باقی مانده را در آنها نهاد و مشعل ها را بدست گرفتند و به رویِ آب روان شدند... مغولان چون آگاه شدند، از کنارِ رودخانه با اسبهایِ خود به دنبالِ <تیمور ملک> راه افتادند... هر سو که فشارِ مغولان بیشتر میشد، <تیمور ملک> به آن سو میرفت و با تیر و کمانش که هیچگاه تیرش به خطا نمیرفت، مغولان را به هلاکت میرساند... با هنرنمایی و جنگاوری او، توانستند به "فناکت" رسیده و از آنجا جنگ کنان خود را به شهرِ "خجند" رساندند.... <الوش ایدی> سرکردهٔ مغولان که آن شهر را گشوده بود، سپاه مغول را بر دو سویِ جیحون به چند جا نشاند و با کشتیها پلی ساختند و گردونه ای بر روی آن نهادند... <تیمور ملک> که از این کار آگاه شد، زمانی که با کشتی به کنارِ "بارجلیغ" رسید، آهنگِ خشکی کرد و از آب بیرون آمده و اسب ها را نیز بیرون آوردند و بر اسب نشسته و رو به بیابان آورد... مغولان به سویِ او شتافته و او را آسوده نمیگذاشتند... <تیمور ملک> پیاپی بر آنها زخم میزد و میگریخت.. او به پشت سپاهش میرفت و مغولان را پراکنده میکرد تا سربازانش بتوانند بگریزند و سپس خود را به سربازانش میرساند.... چندروزی به اینگونه با مغولان جنگید و آنها را ناامید و خسته کرده بود... امّا بر تعداد کشتگانِ سپاهش لحظه به لحظه افزوده میشد.... مغولان روز به روز بر تعدادشان فزون میشد، امّا <تیمور ملک> مردانگی مینمود و سستی نشان نمیداد تا جایی که در مکانی خودش تنها ماند و در پی او سربازان مغول بودند... <تیمور ملک> تیرهایش تمام شده بود، 3 تیر برایش باقی مانده بود که یکی از آنها شکسته و پیکان نداشت... سه نفر از مغولان او را دنبال میکردند.. <تیمور ملک> سوار بر اسب، آن تیرِ بدونِ پیکان را در کمان نهاد و مردانه به سویِ یکی از مغولان تاخت و سپس تیر را در چشمِ سرباز مغول زد و او را کور کرد.... آنگاه ایستاد و شجاعانه به دو سرباز باقی ماندهٔ مغول گفت: دو تیر برایم بازمانده و شما نیز دو تن هستید و میدانید که تیرِ من اشتباه نمیرود.. امّا من تیرهایم را دریغ میدارم.. پس تا دیر نشده، باز گردید و جانِ خود نگه دارید... مغولان از ترس گریختند... <تیمور ملک> نیز به تنهایی به سویِ "خوارزم" رفت و بدونِ آنکه دمی بیاساید، گروهی درست کرد و به شهرِ "کنت" آمده و شحنهٔ مغول را که در آنجا بود به هلاکت رساند و دوباره به "خوارزم" بازگشت. سپس در آنجا استراحت نکرد و به دنبالِ <سلطان محمد خوارزم> روان گردید و خود را به او رسانید و با او همراه شد و بسیاری از مغولان را هلاک کرد و دلاوری ها نمود.... سپس به جامهٔ صوفیان در آمده و آهنگِ "شام" کرد، تا هنگامی که شورش فرو نشست و کارها سامان گرفت.. امّا آرزویِ دیدارِ میهن و خانه، آسوده اش نگذاشت و راهِ برگرفتهٔ خود را به "فرغانه" رسانید. در آنجا و در شهرِ کوچکِ "ارس" نشیمن گزید و روز را به شب میرسانید و از حال شهر و خانهٔ خود آگاهی می یافت و گاهی نیز به "خجند" میرفت پس از مدت ها پسرِ خود را دید که <باتو> نوادهٔ چنگیز، او را نواخته و زمین و دارایی پدرش را به او برگردانیده است... <تیمور ملک> رو به سویِ پسر نهاد و او را دریافت و چنین گفت: اگر تو پدرِ خود را ببینی، بازشناسی؟؟ پسر پاسخ داد: من شیرخواره بودم که از پدر بازماندم و او را نمیشناسم. امّا غلامی هست که او را میشناسد... غلام را خواندند و او از نشانی هایی که بر تنِ <تیمور ملک> بود، او را بازشناخت و به راستگوییِ <تیمور ملک> گواه داد... امّا کسانی که به <تیمور ملک> بدهکار بودند و یا بدخواه وی بودند، به دروغ گفتند که او را نمیشناسند و او را نپذیرفتند... زمانی که مردمان بی چشم و رو، بر او دشمنی کردند، خبرِ ورودِ او فاش شد و <تیمور ملک> مجبور شد تا به بارگاه <اوکتای قا آن> برود. امّا در راه به <قدقدان> برخورد و او دستور داد تا او را بگرفتند و سپس در مورد نبردهایش و مغولانی که در این سالها به هلاکت رسانده است، پرسشها نمودند... مغولی که <تیمور ملک> با یک تیر، چشمش را کور کرده بود، او را بشناخت و چون پرسش هایی که میکردند، این ایرانی شجاع، گردن فرازانه پاسخ میداد، <قدقدان> آن را برنتافته و خشمناک شد و <تیمور ملکِ بزرگ> را کشت ******************* عزیزان و دوستانِ خردگرا، اگر ایران 100 تن، همچون <تیمور ملک> داشت، سرنوشتِ سرزمینمان اینگونه نبود... یادش همیشه در یاد و جانِ ما ایرانیان، زنده و پاینده باد عزیزان و نورِ چشمانم، افسوس و صد افسوس که فرزندانِ این سرزمین، پهلوانها و بزرگان و دلیرانِ این مرز و بوم را نمیشناسند و عده ای موجوداتِ پوشالی و پست را به نامِ قهرمان و پهلوان در حلقومِ مردمِ این سرزمین فرو کرده اند... هرچه حیوان صفت و آدمکش و تازیِ بیابانی که بویی از انسانیت و شرافت نبرده اند را به دروغ برایِ فرزندانِ ایرانی مقدس سازی کرده و آن ترسوهایِ بی اصل و ریشه را به عنوانِ الگو و قهرمان و پهلوان معرفی کرده اند... آنهم اجنبی هایی که هیچ دخل و ربطی به سرزمینِ پاکمان ندارند و حتی دشمنِ ایران و ایرانی بوده اند و افتخارشان جهاد و غارتگری و بریدنِ سرِ اسیرانِ دربند و تجاوز به زنان و کودکان بوده است.. به امید روزی که نامِ پستِ این موجودات از این سرزمین پاک شود -------------------------------------------- امیدوارم این ریویو برایِ فرزندانِ سرزمینم، مفید بوده باشه <پیروز باشید و ایرانی>
تاریخ جَهانگُشای کتابی نوشتهٔ عطاملک جوینی دربارهٔ تاریخ مغول و خوارزمشاهیان و اسماعیلیانِ الموت تا ۶۵۵ق و از آثار مهم از نظر تاریخی و نیز ادبی به شمار میرود و نمونهای برجسته از سدهٔ هفتم ق. است.
نویسنده آن سالها در دربار ارغون و هولاکو و پسرانش، اباقا و تگودار، دارای منصب، و گواه بسیاری از رخدادهای آن دوره بوده و برخی پیش آمدها گذشته را نیز از گواهان آنها و از خاندان خود که از درباریان خوارزمشاهیان و مغولان بودهاند، شنیده بودهاست. تاریخ جهانگشای تاریخ سیاسی محض نیست، زیرا نویسنده هنگام رویدادنگاری، دربارهٔ اوضاع اقتصادی، اجتماعی، بافت شه��ها و موقعیت جغرافیایی آنها و اسامی قدیمی شهرها نیز توضیحات بیهمتایی دادهاست.
این کتاب در سه جلد است؛ در جلد دوم، به ویژه مستقیماً مسائل دوران خوارزمشاهی مورد بررسی قرار میگیرد. جلد سوم نیز مربوط به اسماعیلیان است که بخش مهمی از تاریخ خوارزمشاهیان را به خود اختصاص دادهاست.
تاریخ جهانگشا 3 جلد دارد: 1- تاریخ مغول تا حکومت منکوقاان 2- تاریخ خوارزمشاهیان از ابتدا تا کشته شدن سلطان جلال الدین 3- تاریخ اسماعیلیان الموت از ابتدای شیعه تا حکومت فاطمی در مصر تا حسن صباح تا حمله مغول و کشته شدن رکن الدین آخرین پادشاه الموت
علاوه بر اینها مرحوم علامه قزوینی رساله تسلیةالاخوان و رساله فتح بغداد به دست هلاکوخان که نوشته خواجه نصیرالدین طوسی هست رو هم به کتاب اضافه کرده است.
عطاملک از جوانی وارد کارهای دیوانی شد و به خدمت امیر ارغون حکمران خراسان درآمد و دو بار به همراه وی به پایتخت مغولستان قراقروم سفر کرد. در این سفرها با احوال مغولان آشنایی پیدا کرد و در همین مسافرتها شروع به نوشتن کتابی با موضوع فتوحات مغولان کرد که به تاریخ جهانگشا شهرت دارد. در سال ۶۵۴ ق. که هلاکوخان مغول به خراسان آمد عطاملک به وی پیوست و در جنگهای وی با اسماعیلیانِ اَلَموت و خلیفه عباسی در بغداد همراه او بود؛ و با جلب رضایت هلاکو توانست قسمتی از کتابخانهٔ اَلَموت را از نابودی نجات دهد.
و تمامت را بکُشتند و بر هیچ کس اِبقا نکردند و به وقتِ آنکه فارغ شدند عورتی را دیدند، گفت: بر من اِبقا کنید تا مرواریدی بزرگ دارم بدهم. بعد از مطالبتِ مروارید گفت: آن مروارید را التقام کرده ام. شکمِ او بشکافتند و حُبوبِ مروارید از آنجا برداشتند. و بدین سبب بفرمود تا شکمِ کُشتگان را می شکافتند. ص209- ذکرِ حرکتِ چنگزخان به جانبِ نَخْشَب و تِرمِذ
کم کم دارد باورم می شود که کتاب ها خودشان در زمانِ مناسب برای خوانده شدن به سمتِمان می آیند...
زندگی سلطان محمد خوارزمشاه هنوز یکی از جذابترین قسمتهای کل این دورهی عجیب و غریبه. شعری در این کتاب خطاب به او نقل میشه که خیلی تو ذهنم مونده: ای در طلب گرهگشایی مرده در وصل فتاده وز جدایی مرده ای برلب بحر تشنه در خواب شده ای بر سر گنج وز گدایی مرده