بیا بیرون! / که ماهِ بهاری / در یک قدمیست ——————————— میفهمم زندهام، هنگامی / که برای درگذشتگان / گلِ داوودی تقدیم میدارم ——————————— پرندگانِ مهاجر میگذرند / ای کاش کسی داشتم / که آهسته نامِ مرا بخواند ——————————— فاخته میخواند / تنهاییِ من / کجا شکسته خواهد شد؟ ——————————— گذر کردم از راهی دگر / اما باز دلتنگم / از غروبِ پاییزی
از خبر مرگ دوستش عصبانی است. چرا باید دوستم بمیرد؟ عصبانیت را بروز نمیدهد بلکه به درون خود میریزد. عمل خوردن انگور یکی است با فرو خوردن خشم. انگور میخورد اما تمام فکر و ذکرش به دوست از دست رفتهاش است. شیرینی انگور او را تحریک میکند و به عصبانیتش میافزاید
------
تازه فهمیدم معنی ساعت نه و چند دقیقهی شب را بعد از مرگ خواهر بزرگم
ساعت نه و چند دقیقه شب است و ساعات استرحت آغاز شده. او با خودش خلوت کرده است. درون خانه ساکت است و صدای چرخش عقربههای ساعت به گوش او میرسد. ناگهان سیل احساس تنهایی و اندوه به او دست میدهد و حالا مرگ خواهرش بر دوش او سنگینی میکند: خواهر نیستید که ببینید چقدر دلتنگم.
------
بارش برف به پدر و فرزند صحبتی به ارمغان آورد
مدتی بود میانهی پدر و فرزند شکراب شده بود. اما بارش برف باعث شد که آن دو دوباره لب بگشایند. "برف میآید!" "بله، چه زیباست!" همین گفتوگوی ساده آغازگر آشتی گردید.
کتابی با توضیحات کامل و مفید که با تقسیمبندیِ مناسب هایکوها، در برگیرندهی موضوعات زندگی و مرگ است. و تعجب میکنم که چرا امتیاز کمی به این کتاب داده شده.