Jump to ratings and reviews
Rate this book

آذر بود باران می‌بارید‍

Rate this book
باز همان حس پاگیرش شده. گاه می‌ترسم کنارش راحت بخسبم. دیشب تا از او خلاص شوم، هزار بار عزراییل را جلو چشم‌هام دیدم. امروز بزم زنانه، عمارت بدرالملوک بود و سفره‌ای گیپور الوان گسترده بودند. وهم حرف مردم مجابم کرد پیراهنی گیپور با آستین‌های بلند تن کنم، مبادا نگاه کسی به جای دندان‌ها بیفتد. در این فقره شاد شدم که دیدم غالب مجلس، پیراهن‌هایی با آستین بلند تن دارند. فقط پوران با پیراهن سرخ آستین کوتاهی آمده بود که هر وقت دست می‌رساند به چیزی، جای چند خون‌مردگی از آستینش بیرون می‌زد. لودگی کردم: «ای وای پوری جان، چه بلایی آمده سرت؟ چه کسی دست‌هات را سیاه کرده؟» زن‌ها خنده ترکاندند. در زبان‌درازی و وقاحت تا ندارد، گفت: «حضرت خانم هم اگر به رسم لوندی واقف بودند، مرد خانه را سرگشته می‌کردند.» زن‌ها هم که مترصد فرصت برای خندیدن... ؛

92 pages, Paperback

First published January 1, 2018

13 people want to read

About the author

مجتبی تقوی‌زاد

4 books2 followers

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
0 (0%)
4 stars
7 (58%)
3 stars
4 (33%)
2 stars
1 (8%)
1 star
0 (0%)
Displaying 1 - 2 of 2 reviews
Profile Image for حسام آبنوس.
429 reviews335 followers
October 2, 2018
در این مجموعه داستانی صداهای متفاوتی را می شنوید
نویسنده با روایت کردن از زوایای مختلف جنگ با شخصیت‌ها و موقعیت‌ها گوناگون رنگین کمانی از جنگ را پیش روی خواننده‌اش نشان داده است
او سراغ انسان‌ها و تاثیرات جنگ بر آنها رفته و داستان‌هایی دوست داشتنی را به مخاطب عرضه کرده است.
غیر از یکی دو داستان باقی داستان‌ها رضایت‌بخش بود
Profile Image for Vajihe Nikkhah.
105 reviews5 followers
July 30, 2018
دوازده داستان از جنگ و تاثیرات بعدیش. بعصی داستانها رو باید چند بار میخوندی تا هضم کنی. در کل کتاب خوبی بود
Displaying 1 - 2 of 2 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.