Jump to ratings and reviews
Rate this book

می‌توان فراموش کرد؟

Rate this book
کتاب صوتی می توان فراموش کرد تصویری تکان دهنده از فاشیسم را به دست میدهد و خواننده به آرامی در جریان حوادث قرار میگیرد. نويسنده كتاب كه در 9 سالگی داوطلبانه به عضويت سازمان جوانان هيتلری در آمده و در پايان جنگ، نوجوانی سيزده ساله است، با زبانی ساده و بی تكلف از تجربه های تلخ و شيرين خود سخن مي گويد و بخشی از رويدادهای مهم و حساس آن دوران را آن چنان كه در ذهن كودكانه اش نقش بسته است بيان مي كند. آنچه بیش از هر چیز به جاذبه کتاب می افزاید، تقابل معصومیت و سبعیت است و این موضوع هنگامی به اوج میرسد که نویسنده با احساس پاک کودکانه خوی به خشونت بارترین جنایات نازیها مینگرد.

این کتاب صوتی را می توانید از سایت های آوانامه و آدیولیب دریافت کنید:
AvaNameh.com
AudioLib.ir

.

Audiobook

First published January 1, 1960

1 person is currently reading
17 people want to read

About the author

Hans-Joachim Wolfgang Koch

1 book1 follower

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
1 (4%)
4 stars
13 (61%)
3 stars
4 (19%)
2 stars
3 (14%)
1 star
0 (0%)
Displaying 1 - 4 of 4 reviews
Profile Image for Raha.
107 reviews42 followers
March 19, 2020
ترجیح می دهم اسم کتاب این بود:
"به همین راحتی ها هم نمی توان فراموش کرد"

واژه هایی که در این کتاب با آنها مواجه میشویم:
تانک،خاطرات جنگ، وحشت سربازان(آنها قهرمانانی بودند که قربانی زمان و اوضاع و احوال حاکم برآن شده بودند)، تنهایی، قطار مهماتِ جنگی، پیاده، دژبان، هیتلر، کوله پشتی (تنها دارایی هر سرباز جنگی)، هراسِ تمام نشدنی،
خبر های غم انگیز، خطر خطر خطر، خطِ اولِ جبهه
شب هایِ مه آلود ِ غم انگیز، بمب افکن، یکی پس از دیگری برج هایِ دیده بانی، روزهای کمی آرام،چشم هایِ منتظر به در،ترس و اندوهِ بی وقفه، اختلاس،پیراهن خونی، برانکارد، حمله دیگر، آلمان و روسیه،زندانیان در بند و در نهایت آرزویِ بازگشتِ هرچه زودتر به خانه و آرزویِ زنده ماندن :(
جمله اخر کتاب:قتل عام، روانِ شان شاد!

نمیدانم آیا جنگ می ارزد؟ به هرحال هیچوقت هیچکدام از طرفین به خواسته های قبل جنگشان نمیرسند، چونکه هر لحظه اتفاقات لحظه‌ای، شرایط را عوض میکنند. نمی شود کمی سقف خواسته هایشان را پایین بیاورند؟؟؟

بعد از جنگ دیگر کودک ۹ساله ما، کودک نیست بلکه او پیر شده، با اینکه ۱۳ سال سن دارد ولی حقایقی را به چشم دیده که هرگز نخواهد توانست فراموش کند، شاید برای مدت زیادی به کنجی تاریک از حافظه اش بفرستد ولی به محض کوچکترین تلنگر باز هم به همان سالها، لحظه های وحشتناک و صحنه های حیوانی پست(هدف از خلق این موجودِ دوپا چیست؟ غیر از رفتارهای انسانی؟) باز خواهد گشت و تک به تک صحنه ها همچون موریانه ای ذهنش را از درون متلاشی خواهند کرد.

هر کدام از ما در مسیر زندگیمان مجبوریم تصمیماتی بگیریم که شاید بعدها باز مجبور شویم فراموش کنیم :(
زندگی ما از همان ابتدا اجباری تلخ بود.
زندگی همان اولِ راه تلنگرش را به ما زد، وقتی که ما مجبور بودیم در بدو تولدمان گریه کنیم تا بفهمانیم سالم هستیم و مشتاق پا گذاشتن به این دنیایِ تماماً غم آلود.
هرکدام از ما که سر خم نکرد در برابر این گریهِ اجباری،دستِ زندگی در قالب فردی که مسئول به دنیا آوردن ما بود، ایفای نقش میکرد و مجبور میکرد آن فرد به پشتمان بزند تا ما شروع به گریه کردن کنیم!
وَ اینک آغاز ِیک زندگی سراسر اجبارِ فریب گونه

اما بعضی چیزها را فراموش میکنیم و برخی دیگر یادمان می ماند؛مثل همین جنگ
در سریال this is us در فصل سه، کوین، عمویش را پیدا می‌کند، عمویی که در جنگ ویتنام حضور داشته و بعد از چهل سال هنوز که هنوز است، صحنه های ناگوار جنگ را نتوانسته فراموش کند.
در این حین با کسیدی آشنا می‌شوند که او زنی گروهبان در جنگ بوده و او بعد از بازگشتن از جنگی هولناک، نظاره گر نابودشدن زندگی مشترکش است! این جاست که به جمله بالا بیشتر فکر میکنم.مگر می‌شود فراموش کرد؟ مگر می شود لحظاتی را که باعث عوض شدن سرنوشتمان می شوند فراموش کرد؟ سیر اتفاقاتی که دیگر قادر به پیش بینی نخواهیم بود.
Profile Image for Zeynab Babaxani.
215 reviews103 followers
September 30, 2015
داستان در مورد شرکت نوجوانان آلمانی در جنگ جهانی دوم هست. برای من خیلی جالب بود. بخصوص اینکه جریان هولوکاست رو این بار از نگاه یه نوجوان آلمانی نازی میدیدم. هرچند نمیدونم رمان به لحاط تاریخی چقدر صحت داره
25 reviews
January 18, 2022
کلا من حس میکنم داستان های مربوط به جنگ جهانی اول و دوم خیلی جذاب و آموزنده هستن. این و کتاب دزد جزو جذاب ترین هاشون از نظر من بودن
Profile Image for ZaRi.
2,314 reviews885 followers
Read
April 15, 2016
پتوها را در قسمتی از تانک روی هم پهن کردیم و "هی نی"رابا دقت تمام روی آن خواباندیم. گهگاه لرزه‌ای بدن "هی نی"را فرا می‌گرفت.... گاهی هم زیر لب چیزی می‌گفت؛ چیزی در مورد مادرش که البته چندان مفهوم نبود. حرفهای او مرا نگران کرد زیرا تمام کسانی که تا آن لحظه در حال مرگ دیده بودم، هرگز زن، شوهر، برادر یا خواهر خود را صدا نمی‌کردند؛ مادرشان را می‌خواستند
Displaying 1 - 4 of 4 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.