فوق العاده! بی نظیر! به شدت تأثیرگذار و البته غمناک! اگه به احساسات و روابط انسانی علاقهمندین از دستش ندین. فیلمش خیلی خیلی خلاصهست و من واقعا از اینکه کتابش را خوندم و جزییاتش را از دست ندادم، خوشحالم. «داستان کتاب دربارهی هویت است، دربارهی زندگی و دربارهی رابطهی انسانها با یکدیگر در مقابل بحرانهای بزرگ. کتاب داستان زندگی یک استاد ۵۰ سالهی دانشگاه هاروارد است که روانشناسی شناخت و زبان شناسی تدریس میکند. اما در اوج زندگی حرفهای خود به بیماری آلزایمر زودرس مبتلا میشود. زیبایی داستان آن است که از زبان خود آلیس روایت میشود، از زبان کسی که هر روز میزان تخریب مغزش را میسنجد و این هنر نویسنده است که با چیره دستی، خواننده را گام به گام و به موازات پیشرفت بیماری، با آلیس همراه میکند. در نیمهی این راه است که خواننده، بی آنکه خود متوجه شود، با آلیس، درد جانکاه او، اندوهی که وی را ذره ذره میخورد، همدل و همدرد میشود. عجز او را درک میکند و وحشتش را میفهمد، اندوه از دست دادن هر آنچه دوست میداشت، وحشت و درد انتقال بیماری به فرزندانش و عجز در برابر آلزایمر. لیزا جنوا به خوبی توانسته عواطف این انسان درمانده را انتقال دهد، و در این راه نه تنها از هنر نویسندگیش بهره گرفته، که سالها در مورد بیماران آلزایمری تحقیق کرده است. ابتلای مادربزرگش به آلزایمر برایش انگیزهای شد که در رشته عصب شناسی از دانشگاه هاروارد مدرک دکترا بگیرد و در حال حاضر نیز برای نشریه انجمن ملی آلزایمر مینویسد.» قسمتی از مقدمه مترجم شهین احمدی توضیح بهتر از اونچه مترجم نوشته نمیتونستم برای کتاب بنویسم و از اونجایی که تو گودریدز book description فارسی برای این کتاب ثبت نشده، دیدم بهتره این توضیحات را بنویسم.
اول یکی از دوستان به من پیشنهاد کرد فیلم still Alice را ببین، موضوع فیلم برام جذاب بود، نمیدونم چرا حدس زدم باید کتابی داشته باشه و سرچ کردم دیدم هست. ترجیح دادم اول کتاب را بخونم، چون توی فیلمها معمولا یه سری جزییات حذف میشه و یه سری حسها اونجور که تو کتاب هست تو فیلم به نمایش در نمیاد. این کتاب تحت عنوان های ۱- هنوز آلیس... توسط انتشارات معین ترجمه شهین احمدی ۲- هنوز آلیس هستم ترجمه آمنه مجذوب صفا ۳- من هنوز آلیس هستم توسط انتشارات علم ترجمه حمید یزدان پناه
منتشر شده. و عجیب اینکه من هر کتابفروشی رفتم کتاب را نداشتن و عجیبتر اینکه حتی اسم کتاب به گوششون نخورده بود. این کتاب جزو پر فروشترین کتابها در سال ۲۰۰۷ و ۲۰۰۸ بوده. البته من کلا پر فروش بودن یه کتاب را دلیل بر خوب بودن و اینکه من هم اون کتاب را دوست داشته باشم. همونطور که ملت عشق را دوست نداشتم. نمیدونم. ولی انتظار داشتم حداقل تو کتاب فروشیها پیدا بشه. ولی کتاب فروشیها پر از کتاب ملت عشق (که به نظر من پر از تحریفه و اصلا اونطور که میگن فوق العاده نیست) و کتابهای جوجو مویز (کتاب دختری که رهایش کردی را که خوشم نیومد و خیلی مرددم کتاب دیگهای ازش بخونم یا نه) و فردریک بکمن (که عاشقشم) بود. ولی «هنوز آلیس...» جایی تو کتابفروشی ها نداشت. دیگه میخواستم فیلمش را ببینم که بالاخره تونستم کتاب را اینترنتی بخرم و بخونم. و بگم واقعا کتاب عالی و فوق العاده و بینظیریه و حیفه که از دستش داد. و رفت جزو لیست کتابهایی که خیلی دوست داشتم و دلم میخواست بیشتر از پنج ستاره میشد بهشون داد. و خیلی مشتاقم بقیه کتابهای لیزا جنوا را هم بخونم، البته اگه ترجمه شده باشه و بتونم پیداشون کنم.
( نویسنده : لیزا جنوا ) . این کتاب داستان زندگی یک استاد پنجاه ساله ی دانشگاه هاروارد است که روانشناسی شناخت و زبان شناسی تدریس می کند،اما در اوج زندگی حرفه ای خود،به بیماری آلزایمر زودرس مبتلا می شود. استادی که در طول زندگی اش درباره ی توانایی های ذهن خواند و نوشت، حالا خود اسیر دیو آلزایمر شده که هر روز گوشه ای از ذهنش را به تاراج می برد. . . قسمت هایی از کتاب : . . زمانی که "جان" درباره ی کارش صحبت می کرد، زنده تر و عمیق تر می شد و دست هایش را هم مرتب تکان میداد... در این حالت که بود، آلیس عاشق نگاه کردن به او بود. جان درباره ی تحقیقاتش با این تفصیل و شوق با او صحبت نمی کرد،با این حال هنوز هم آلیس به آن اندازه می دانست که در مهمانی ها گزارش مختصری از تازه ترین کار او بدهد،اما فقط کلیات را می دانست. او می دانست که این بحث های عمیق و پرشوری را که قبلا با او داشته،حالا با تام یا همکارانش مطرح میکرد. قدیم ها همه چیز را به او می گفت و او هم با تمام وجود می شنید. از خودش پرسید : کی این وضعیت عوض شد و بی علاقگی ابتدا از جانب کدامشان بود؟ اول او به حرف زدن با آلیس درباره ی کارهایش بی علاقه شد یا آلیس به شنیدن آنها؟ . . . آلیس می دانست که ناتوانی در پیدا کردن کلمات مورد نیاز،یکی دیگر از عوارض آلزایمر است. می دانست که روزی به همسرش،به فرزندانش،به همکارانش،به کسانی که همیشه دوستشان داشته،نگاه می کند و آن ها را نمی شناسد... . . . او پذیرفته بود که آلزایمر دارد، پذیرفته بود که تنها دو داروی موثر اما نه قطعی، برای درمان آلزایمر وجود دارد و پذیرفته بود که نمی تواند این بیماری را با هیچ بیماری قابل درمان دیگری عوض کند، خُب،حالا چه می خواست؟ آلیس می خواست فرزند آنا را در آغوش بگیرد، میخواست نوه اش را در آغوش بگیرد و بداند که او نوه ی خودش است. می خواست لیدیا را در حال بازی روی صحنه ببیند و به او افتخار کند. می خواست تام عاشق شود. می خواست یک بار دیگر،یک سال فرصت مطالعاتی اش را با جان بگذراند. میخواست همه ی کتاب هایی را که تا به حال فرصت خواندنشان را پیدا نکرده بود،بخواند. خنده اش گرفت... تعجب میکرد از این که در فهرست چیزهایی که می خواست، روان شناسی و زبان شناسی و تدریس و یا هاروارد جایی نداشتند. . . . -لیدیا،دخترم؟ -بله مامان؟ -اگه یه روز فراموش کردم،بدون که همیشه دوستت دارم. . . . . بدن آلیس شروع کرد به لرزیدن،چشمانش پر از اشک شد. -دیگه نمی تونم،ازت خواهش می کنم جان، من بدون تو نمی تونم ادامه بدم. می تونی یک سال برای فرصت مطالعاتی مرخصی بگیری. اگه بخوای می تونی،من بهت احتیاج دارم. . -اگه این پیشنهاد رو رد کنم و یک سال مرخصی بگیرم و اونوقت تو اصلا منو نشناسی و ندونی کی هستم،اونوقت چی؟ . -اگه بشناسمت چی؟ اگه سال آینده بشناسمت و سال بعد نشناسم چی؟ چطور می تونی همین یک سال باقی مونده رو جدا از من،توی آزمایشگاهت صرف کنی؟ من هرگز چنین کاری رو نمی کردم. . -من از تو نمی خواستم برام چنین کاری کنی. . -لازم نبود تو بخوای. . -آلیس متاسفم،این کار از من بر نمیاد. نمی تونم یک سال تمام مرخصی بگیرم و تو خونه بنشینم و نظاره گر این باشم که آلزایمر داره تو رو از من می دزده. نمی تونم بشینم تو رو نگاه کنم و ببینم نمی دونی چطور لباس بپوشی،یا چطوری تلوزیون رو روشن کنی. اگر تو آزمایشگاه باشم مجبور نیستم تمام وقت روی در و دیوار یادداشت بچسبونم که این کارو بکن و این کارو نکن. نمیتونم تو خونه بشینم و ببینم که تو بدتر و بدتر میشی،این منو می کشه. . -نه جان، این منو می کشه نه تو رو. منم که بدتر میشم،چه تو خونه باشی و مراقب من، چه خودتو تو آزمایشگاه مخفی کنی. تو منو از دست میدی،من خودمو از دست میدم. اما اگه سال آینده رو مرخصی نگیری که با من باشی،تو رو زودتر از دست میدم. من آلزایمر دارم،تو چه بهونه ای داری؟ . . . . خیلی وقت ها از فردا وحشت دارم، نکند فردا بیدار شوم و ندانم همسرم کیست؟ نکند فردا بیدار شوم و ندانم کجا هستم؟ نکند فردا بیدار شوم،خودم را در آینه نگاه کنم و ندانم کسی که در آن می بینم کیست؟ از کی دیگر من،من نخواهم بود؟ آیا آن بخش از مغز من که مسئول یگانه بودن من است،در مقابل این بیماری مصونیت دارد؟ آیا هویت من در فراسوی عصب ها و پروتئین ها و مولکول های ناسالم قرار دارد؟ آیا روح و روان من در مقابل ویرانگری آلزایمر مصون است؟ من فکر می کنم هست. . . . دیروز من ناپدید شده و فردایم نامطمئن است، پس من برای چه زندگی می کنم؟ برای هر روز، برای هر لحظه زندگی میکنم. در یکی از همین فردا ها فراموش می کنم که در مقابل شما ایستادم و سخنرانی کردم. اما فراموش کردن من در آینده به این معنا نیست که من هر لحظه ی امروز را زندگی نکردم. من امروز را فراموش میکنم،اما این بدان معنا نیست که امروز مهم نیست...
عالی بود یک داستان با اطلاعات علمی درست و قلمی روان که به خوبی تونسته احساسات یک بیمار به تصویر بکشه و از رنج ها و شادی هاش نسخه برداری کنه برای اولین بار بود میتونستم خودمو جای یک بیمار بزارم ودنیا از دید اش ببینم
کتاب *هنوز آلیس* نوشته لیزا جنوا، ترجمه شهین احمدی، انتشارات معین. داستان آلیس، استاد هاروارده که به آلزایمر مبتلا میشه. داستان از زبان آلیس نوشته شده و همین کمک میکنه به دیدن این بیماری از چشم بیماران مبتلا به آلزایمر و درک کردن احساسات اونها. نویسنده دکتری عصبشناسی از هاروارد داره. بنابراین چیزهایی که نوشته صرفا تخیلش نیست و مبنای علمی داره.
عالی بود . فیلمش رو هم قبلا دیده بودم اما کتابش یه چیز دیگه است . مطالعه ی این کتاب رو به پرستاران بیماران آلزایمری و افرادی که عمر گرانبها را بی هدف به هدر می دهند ومتوجه نیستند که خود آگاهی نعمت بسیار بزرگی است که هر انسانی با هر سطح زندگی از خداوند دریافت کرده وقدرش رو نمی دونه وبه تمام بیماران با بیماری های مختلف توصیه می کنم این کتاب رو بخونند قطعا هیچ بیماری بدتر از آلزایمر نیست . آلیس از صمیم قلب ارزو می کرد سرطان داشت نه الزایمر .
یه کتاب جذاب راجع به استاد دانشگاهی که میفهمه مبتلا به الزایمر شده است داستان خیلی دردناکیه سیر پاک شدن خاطرات و از دست رفتن تمام اون هوش و استعداد و استقلال واقعا ناراحت کننده و درناکه با این حال قبم نویسنده عالیه و توصیه میکنم
این کتاب راجع به یه خانوم ۵۰ ساله به اسم آلیسه که متوجه میشه آلزایمر زودرس داره. توصیف پیشرفت مرحله به مرحلهی بیماری و حس و حال آلیس من رو واقعا غمگین کرد. دوباره رفتم روی اون مودم که «اصلا اینهمه تلاش میکنیم که چی بشه».
داستان این کتاب دربارهی هویت است، دربارهی زندگی و دربارهی رابطهی انسانها با یکدیگر در مقابل بحرانهای بزرگ. دربارهی زنی است که در طول زندگیش دربارهی تواناییهای ذهن خواند، نوشت و حالا اسیر دیو آلزایمر شده که هر روز گوشهای از ذهنش را به تاراج میبرد، همان ذهنی که او را، آلیس را میساخت، که آلیس را تعریف میکرد، که هویت و یگانگیاش بود. زیبایی داستان آن است که از زبان خود آلیس روایت میشود، از زبان کسی که هر روز میزان تخریب مغزش را میسنجد، و این هنر نویسنده است که با چیرهدستی، خواننده را گامبهگام و به موازات پیشرفت بیماری، با آلیس همراه میکند. در نیمهی این راه است که خواننده، بیآنکه خود متوجه شود، با آلیس، درد جانکاه او، اندوهی که وی را ذرهذره میخورد، همدل و همدرد میشود. عجز او را درک میکند و وحشتش را میفهمد، اندوه از دست دادن هر آنچه دوست میداشت، وحشت و درد انتقال بیماری به فرزندانش و عجز در برابر آلزایمر. لیزا جنوا به خوبی توانسته عواطف این انسان درمانده را انتقال دهد، و در این راه نه تنها از هنر نویسندگیاش بهره گرفته، که سالها در مورد بیماران آلزایمری تحقیق کرده است. ابتلای مادر بزرگش به بیماری آلزایمر برایش انگیزهای شد که در رشتهی عصبشناسی از دانشگاه هاروارد مدرک دکترا بگیرد و در حال حاضر نیز برای نشریهی انجمن ملی آلزایمر مینویسد...