همه ماجرا از کلاغ شدن پسری آغاز میشود که آرزوی پرواز داشته است. حرکت او در قصه، حرکتی است رو به بالا، به دنیای خوابها و خیالها؛ حرکتی که آغازگر حرکتهای دیگر میشود. پدر خشک و عبوسش که اهل نظم و قانون بوده و هیچ وقت خواب نمیدیده، حالا کمکم خواب میبیند و زندگیاش در رقصی شکوهمند با شعرهای همسرش طاووس، به رنگی در میآید، اما طاووس از همان ابتدا مثل مادرش «ننه جون» اهل خیال است و شعر و کودکی و برای او باور این قصه سخت نیست که پسرش به کلاغی تبدیل شده است
حقیقتش من خیلی سردرنیاوردم نویسنده چی میخواد بگه 😑 پسر عاشق پروازی کلاغ میشه و بعدا انقدر در زندگی کلاغی غرق میشه که شک میکنه اصلا انسان بوده یا نه داستان نکته های عرفانی داره و پر از تخیل و شاعرانگی که مخاطب نوجوون ممکنه چیزی ازشون نفهمه
با خودش فکر کرد: «نه! من هیچ وقت آدمیزاد نبوده ام. من یک کلاغم؛ کلاغی مثل همه کلاغ های دیگر؛ با این تفاوت که زیادی فکر و خیال می کنم و زندگی ام را با خواب و خیال می گذرانم. آخر چگونه ممکن است که یک آدم ناگهان کلاغ شود؟ اگر اینطور است، پس خانه ما کجاست؟ مدرسه ای که همیشه فکر می کردم روزی در آنجا درس می خوانده ام کجاست؟ پدر و مادرم کجا رفته اند؟»... می خواست به دنبال کاهن بزرگ کلاغ ها برود؛ اما ...
کاش یکی پیدا بشه به من بگه هدف نویسنده از نوشتن این کتاب چی بوده :| آخر کتاب خواننده با خودش میگه خب که چی؟! قرار بوده صرفا برای سرگرمی باشه؟ نکتهی تربیتی داشت؟ نکتهی اخلاقی داشت؟ چی بود هدفش؟ هیچی نداشت که