محسن یلفانی در سال ۱۳۴۹ نمایشنامهٔ «آموزگاران» را نوشت که به کارگردانی دوست و همکارش سعید سلطانپور در تهران به روی صحنه رفت. نمایش «آموزگاران» بعد از ده شب با دخالت ساواک متوقف شد و سلطانپور و یلفانی دستگیر شدند و سه ماه در زندان ماندند. از این پس نوشتههای یلفانی ممنوع شدند و او دیگر امکان انتشار یا اجرای آثار معدود خود را به دست نیاورد.
ادبیات به وقت واقعه: یادم میآید که موقع اعتراضات زن زندگی آزادی، همگی از خوانندگان، شاعران، نویسندگان و هنرمندان انتظار داشتیم که حرفی درباره آن بزنند یا کاری درباره آن بسازند. در آن روزها کاری به این نداشتیم که "آیا وظیفه هنر یا ادبیات این است؟" در آن بزنگاه، مهم نفس گفتن و روایت کردن رنج دیگران، رنجی که بر ما میرود بود. میگفتیم "تو فقط بگو". "تو فقط بنویس". گویی با دانستن اینکه کسی دارد از آن میگوید و کسانی/ما آنرا میشوند/میشنویم، نوعی قوت قلب میگرفتیم. و قاعدتاً خیلیها را بخاطر حرفی نزدن، وسطباز و رانتی نامیدیم.
به نظرم این تجربه مستقیم به من یاد داد که چگونه باید به آثاری که در سالهای منتهی به انقلاب نوشته شدهاند، با آن همه شعارها و کلیشههاشان، نگاه کنم. یاد گرفتم که همهی اینها بخشی از ادبیات است؛ بودنت در جهان اطراف، موضع گرفتن در قبال آن، و همدلی گرفتن از مخاطب نسبت به دردها و رنجها.
یاران سیاهکل: سالهای پایانی دهه ۴۰، و بطور خاص سال ۱۳۴۸، را نقطهای عطف در تاریخ اجتماعی-سیاسی و البته ادبیات ایران میدانند. زمانی که دیگر حرف عاملیت و خواست مردم معمول شده بود، و بسیاری از فعالین سیاسی جوان (بخوانید مبارزین) متوجه شده بودند که نمیتوانند و نباید روش پدرانشان را دنبال کنند. در همان سالها بود که جوانانی بریده از حزب توده و جبهه ملی، حلقههایی را تشکیل میدهند که بعدها منجر به شکلگیری "فداییان خلق" میشوند.
در همین سالهاست که محسن یلفانی به همراه سعید سلطانپور و جمعی از دوستانشان، نمایش "آموزگاران" را به روی صحنه میبرند. اما اشتباه نکنیم؛ یلفانی در این نمایشنامه، حرکات مسلحانه و واقعه سیاهکل را پیشگویی نمیکرد. یلفانی و سلطانپور وسط این افراد و مبارزین بودند و داشتند زندگی و تجربیات آنها را زیست میکردند. اگر هوشنگ گلشیری در مصاحبهاش با فرج میگوید که ما بعد از سیاهکل تازه متوجه شدیم که دارد یک اتفاقهایی در جامعه میافتد، یلفانی در نمایشنامه "آموزگاران"، دارد زندانی و شکنجه شدن بیژن جزنی، نوشته شدن کتابهای پویان و احمدزاده و آماده شدن گروه جنگل صفاری فراهانی را میبیند. و حتما میخواسته که خودش هم حلقهای از این زنجیر باشد.
انقلاب را به روی صحنه ببر: با چنین پیشزمینهای است که نه تنها میتوان جو مبارز بودن توی نمایشنامه را فهمید، بلکه خیلی دقیقتر، میتوان منطق پشت روایت را فهمید و حتی میتوان پایان باز نمایشنامه که رضا و حسین به سمت کتابهای رحمان میروند را هم فهمید.
اما همه این حرفها بدین معنی نیست که ما نباید اثر یلفانی را نقد نکنیم. یلفانی اگرچه توانسته بخوبی فضای زندگی و دغدغههای مردانه شخصیتهاش را در بیاورد، اما شخصیتهایش اگرچه قرار بوده تیپهای مختلف فکری را نماینده کنند، به شدت شبیه هم هستند و شبیه هم صحبت میکنند و تفاوتهاشان بسیار رو است. و حتی چند جاهایی که داستان این فرصت را مهیا میکرد، عمقی پیدا نمیکنند. و چون نویسنده خود در میان این آدمها زندگی کرده، تلاشی نمیکند تا آنها را برایمان بازتر کند؛ اینکه رحمان اصلاً چه میخواسته، چرخش ناگهانی حسین چگونه اتفاق میافتد.
زیاد در مورد "آموزگاران" و اینکه یه نمایشنامه ی مهم و تأثیرگذار در دوره ی قبل از انقلاب بوده شنیدهه و خونده بودم. و مدتها کنجکاو بودم که بخونمش. ولی خب خیلی محدود به زمان خودش بود. ینی اگه الان من تو سال 1349 زندگی میکردم شاید خوشم میومد ازش. ولی خب به هر حال شعاری بودنش ممکن بود همون موقع هم تو ذوق بزنه. ولی خب دغدغه های اجتماعی و سیاسی مهمی داشت که به وضع و اوضاع الان هم میخوره؛ مسائلی مثل بیکاری و بی پولی و بی آینده بودن جوان ها و غیره. و البته خیلی نمایشنامه ش شبیه "در مه بخوان" از اکبر رادی بود که اونم در مورد چند معلم هست که در یک خانه ی معلمان زندگی میکنن. که البته اثر آقای رادی یک شاهکار بلامنازع به حساب میاد از نظر من، ولی خب این نمایشنامه محدود شده به یک سری دیالوگ ها و شعارهای تکراری.