میخوام یهخرده مفصل در مورد این کتاب حرف بزنم. تمام شعردوستها و شعرندوستها «آدمها روی پل» رو که ترجمهی شیدایی و چکاد هست رو خوندن، چیز عجیبی توی اون ترجمه و دیگر ترجمهها به چشم نمیآد. اما توی این مجموعه شعرِ بینظیر که به خودیِ خود فوقالعاده بود (و البته سختخوان؛ اشعار آذریِ خود مرحوم شیدایی سادهخوانترن به غایت) باز هم من اون رد پایی رو دیدم که اولینبار توی کارای شیدایی دیدم؛ توی اشعار فارسیش! اصلاً نمیتونم توصیف کنم که چیه، چه تکنیکیه، چه موتیفی داره. یکنوع ظرافت عمیق که آدم رو میبُّره. یهو لای لطیفترین جملات ممکنه از سرِ بریده حرف بزنه و بازم لطیفه. و حالا با خودم گفتم شاید مسئله، شعر آذریه، زبان آذریه، اون فرهنگ و بستره که اینطور بار میاره شاعراش رو: لطیفترین، عمیقترین، بُرّانترین، سادهترین و تازهترین. جدی میگم، تا حالا که مثلش رو ندیدم. اشعار این مجموعه عمیقاً منو متأثر کرد. خیلی عالی بود که هم نسخهی آذری اشعار موجود بود هم فارسیش، دامنه لغات آذریم گستردهتر شد و با طرز ادبی آذری هم آشنا شدم.
▪️شاید دیگر نتوانم بگویم، صالح عطایی فارسی ِ شهرام ِ شیدایی، چوکا چکاد .... سعی میکنی مثل ِ مرگ با مَن صادِق باشی ~ دلم آشوب بود اشک چشمانم را بالا آوردم ~ هنوز از خواب ِ دِه سیر نشدهام ~ من با خودم هیچ حرفی ندارم من با خودم، در یک جا نمینشینم ~ تو كجایی دوست ِسرگردانم من اینجا میان اینهمه مجسمههای بیجان راهِ پلههای شب را سد میكنم ~ باد در گرفت و درونم را بُرد. ~ دستهای به خواب رفتهاش در دستهایم بیدار میشوند. ~ جاری میشود جاری میشود «ماه» به چشمانش ~ مرگ از من عبور میكند اما در چشمهایم باقی میماند. ~