این که حرف بزنی راجع به چیزی بر پایه آنچه شنیدهای، یا آن مختصر چیزی که دیدهای و بعد روی آن فکر کردهای و نتایج تفکرات خود را بیان کنی، یک چیز است، و این که بروی و تجربه کنی و زیست کنی و خودت بخشی از داستان بشوی و قصه بشود قصه خودت و بعد آن را با خوانندگان به اشتراک بگذاری چیز دیگری است. حالا اگر آن چه میخواهی راجع به آن صحبت کنی، سخت و طاقتفرسا و جانکاه باشد، راه دوم ممکن است غیر قابل تحمل به نظر برسد و اینجاست که اگر کسی شهامت قدم گذاشتن در آن و استقامت ماندن در آن را داشته باشد، حرفهایش را باید به گوش جان شنید و راحت از کنار آن نگذشت. در دهه بیست شمسی، آقایی احساس میکند باید یک کاری کرد و این نمیشود که بنشینیم دور هم و بگوییم همه چیز روبهراه است و به روی خودمان نیاوریم در چه منجلابی زندگی میکنیم. میبیند کسی به فکر نیست و همه خود را به ندیدن زدهاند، از این رو بلند میشود میرود در زندان و مشاهده میکند و پای صحبت زندانیان مینشیند و کتاب «با من به زندان بیایید» را مینویسد. علیرغم تمام مخالفتها و سرزنشها و تهمتها و … به شهرنو میرود و تا جایی که میتواند برای نجات افراد اسیر در آن تلاش میکند و در کنار فعالیتش، دو جلد کتاب هم مینویسد به نام «با من به شهرنو بیایید». کتابهای دیگری هم دارد به نام با من به دارالمجانین بیایید، با من به ارتش بیایید، با من به مدارس بیایید و … . خلاصه که آدم آرامی نبوده و به معنای واقعی کلمه دغدغهمند بوده و فعال و اگر حرفی میزده، حرفش حرف حساب بوده و پیش از بیان، آن را زیسته بوده و در نتیجه قصه، قصه خودش بوده. من دو جلد کتاب «با من به شهرنو بیایید» هدایت الله حکیم الهی را خواندم و علیرغم آن که خیلی جاها احساس میکردم کاش به جای اینطور ناله و نفرین کردن و تکرار آن، بیشتر و بیشتر از خاطرات راویانش نقل کند، در مجموع به عنوان یک سند تاریخی که نویسنده با چشم خود بخشهایی از آن را دیده و به یکی از مشکلات آن برهه از تاریخ ما میپردازد و با شجاعت ارکان حکومت را بازخواست میکند و راه چاره نیز پیش پای آنان میگذارد آن را اثری ارزشمند یافتم.