همیشه به چشمم، به عنوان تماشاگری از دور، فرهاد مرد محترمی می آمد. مردی به اندازه. از ابتذال دور بود . ابتذال به معنای درست کلمه. به معنای نمایش دادن. قلابی بودن. فرهاد هیچ کدام از این ها نبود. از همه ی این ها دوری کرد. فرار کرد اما عاقبت مرگ، تمام این پرهیزها را از چهره اش گرفت. دستش که از دنیا کوتاه شد، دنیای شخصی اش را هم از دست داد. تبدیل شد به سوژه ای دم دستی که در دست های بی شرم جماعت بالا و پایین می رود. فرهاد امروز در چنین محاصره ای است.
این کتاب همین روایت و حکایت ناقص که تمام زور ما برای نوشتن تاریخ است، لااقل سعی دارد حرمت حریم فرهاد و همکارانش را حفظ کند.
عکس یادگاری دوستان فرهاد، این عبارت بهتری است برای کتابی سراسر عصبیت. راوی کتاب یکی از اسنوبهای فرهاد است. او به خودش اجازه میدهد دیگران را به هر شکل و شمایلی که دستش میرسد تخریب و تخطئه کند تا روایت خودش را اصیل جا بزند. او به بهانه اینکه دوستان فرهاد حق دارند فرهاد را روایت کنند فقط روایت شهیار قنبری را بازگو میکند، حتی اسفندیار منفردزاده هم حاضر نمیشود روایتی داشته باشد و راوی تلاش میکند از حرفهای قبلی منفردزاده بخشهایی را برای کتابش جدا کند، بخشهایی که در مسیر هدف کلی کتاب است. او سعی میکند همسر فرهاد را از صحنه خارج کند و دوستان دیگری مانند شهبال شبپره و خسرو لاوی و ... دیگران هم کلا بیرد شدهاند و راوی نگران اصالتها روایتی یکجانبه از زبان شهیار قنبری را به خورد مخاطب میدهدو. خواننده احساس میکند نوعی بیانیه قنبری است این کتاب در دفاع از خودش و کاری به فرهاد ندارد. انگار که عکس یادگاری گرفتهاند و در ردیف اول شهیار قنبری و اسفندیار منفردزاده و فروشنده یک فروشگاه به همراه راوی کتاب در صف ایستادهاند و فرهاد بینوا در صف پشتی روی پنجه بلند شده تا در عکس جا شود ولی خب فقط گوشهای از پیشانی و چشم راستش در تصویر جا شده و این سرنوشت فرهاد و دیگرانی است که راویان متعصبی دارند.
راوی در سراسر کتاب تلاش میکند خودش را یک شیفته فرهاد جا بزند ولی به نظر میرسد بیشتر شیفته شهیار قنبری است تا فرهاد و متن سراسر عصبیت او هر خوانندهای را اذیت خواهد کرد.
این کتاب، بیشتر به مرور کارنامهی کاری و هنری فرهاد میپردازد و کموبیش اتفاقاتی که در طول ساخت آثار پیش آمده. گاهی از منش و اتفاقات خارج از کاری فرهاد هم سخن به میان میآید اما حجم بسیار کوچکی را به خود اختصاص میدهد. جدا از آن کارنامه، نویسنده به ظاهر بسیار عصبانی است از این که تعدادی از همکاران قدیمی فرهاد حاضر به صحبت و مصاحبه نشدهاند؛ و این خشم خود را کاملا واضح در کتاب بیان میدارد، کاری که شاید از یک نویسندهی بیطرف نباید سر بزند. تنها کسی که کاملا حاضر به مصاحبه میشود، شهیار قنبری است و شاید به همین دلیل و یا شاید با دلیلی از قبل تعیین شده، کتاب تبدیل به صحبتها و دفاعیهها و حتی سرگذشت آن سالهای شهیار قنبری میشود تا فرهاد! به هر حال این کتاب برای شناختن فرهاد به هیچ وجه کافی نیست، و اگر با کتابهای دیگری که در مورد فرهاد نوشته شده مقایسه کنیم، میبینیم که پارهای از اتفاقات در هر کتاب به یک نوع متفاوت بیان شده و هیچکدام شبیه به دیگری نیست. اما با یک جمعبندی نه کاملا خوب، از مجموع کتابهای در مورد فرهاد، شاید بتوان تا حدی به شناخت آنچه که فرهاد بوده و آنچه که میاندیشیده رسید. البته که تنها تا حدی…!