چهارنفر بودند، کوتاه قد و استخواني، گوشها را در شانه ها پنهان كرده بودند و چهره هاشان خسته و خيس از باران بود. يكي يكي آمدند تو. علوان هم پشت سرشان بود. باد سردي كه مي آمد تنشان را مي لرزاند. زير دالان كه رسيدند، يكي شان سيگاري گيراند. و آنكه از همه كوتاهتر بود و پاي چپش مي لنگيد، خس خس سينه اش راه نفسش را مي بست