مونولوگ اول رو الان یادم نیست که بنویسم. دومی، به اسم بالماسکه، به نظرم خیلی معمولی و بدون جذابیت بود. سومی، آپارتمان، وقتی تموم میشه با خودت میگفتی این چی داشت؟! اما وقتی چند ثانیه صبر میکردی، حس میکردی که این نوشته، به ساختمونها حس داده بود و چقدر خوب و به شکل جدیدی بخش احساسی آدمها رو و ترکیباش با احساسات عادی تصویر کرده بود. چهارمی، به اسم نسبیت خاص، خیلی خوب بود. داستان خوبی داشت و ارجاعات علمی و مقایسهشون با زندگی رو خیلی جذاب انجام داده بود. پنجمی هم به شکل خوبی گنگ میشد و میچرخید و روانپریشانه میشد.
حقیقتش هیچکدوم از مونولوگها برام جذابیت نداشت، اما توضیحات آغازین کتاب دربارهی پدیدهی مونولوگ فوقالعاده کاربردی و سادهفهم بودن و قشنگ دیدگاه متافیزیکی مونولوگ و تمام ابعادِ نقطهنظر نویسنده رو درک کردم.
"در مونولوگ بازنمودهای جهان بیرونی حذف شده و ما در جهان ذهنی شخصیت به سر میبریم. هرآنچه میشنویم تاویل اوست از جهان بیرون. مونولوگ حذف دانای کل است، حذف زاویه دید به جهان خارج."
نمایشنامهها تمامشون کیفیت نزدیک به هم رو نداشتند تو نمایشنامه آخر از جریان سیال ذهن زیاد استفاده شده بود و نمایشنامه دوم، بالماسکه، هم جذابیتی نداشت. تو نمایشنامه "نسبیت خاص" ترکیب عشق رو با فیزیک در هم آمیخته بود و چیز خوبی ازش در اومده.
یه مقدمه خوب این کتاب داشت که به توضیح مونولوگ پرداخته بود اما این مقدمه توقعت رو از نمایشنامهها میبرد بالا کلا مونولوگ رو تئوری توضیح داده بود و در ادامه که نمایشنامهها اومده بود عملیش در اون سطح نبود.
- "هر آدمی یه میدون جاذبه داره. آدمای دیگهای که به این آدم فرضی ما نزدیک میشند چندتا راه بیشتر ندارن یا روش سقوط میکنند یا شروع میکنند به چرخیدن دورش. سخته تو میدون جاذبه یکی دیگه بتونی خودت رو سیاره مستقل نگه داری. تو باید قبل اینکه وارد میدون جاذبهش بشی شرایط رو خوب بسنجی و اگه احساس خطر کردی حتی دقیقه نودم موتورها رو روشن کنی و فلنگ رو ببندی." البته یک مقدار هم ریچل هالیسیه این پاراگراف.
خیلی مجموعه خوب و جذابیه، نه به این علت که محصول نوروز هنر، بلکه واقعا خوبه.
البته که موقع خوندن فراموش نکنید که اینها نه تنها نمایشنامه بلکه مونولوگ هستند، بنابر این لزوما انتظار توصیف مکانی و زمانی تولستوی-وار نداشته باشید، کمی تخیل کنید، کمی رویاپردازی و کمی بازی.