برای من کتاب جذابی بود و دوسش داشتم. دو تا روایت متفاوت دارن گفته میشن و این حرکت از این روایت به اون روایت خیلی شیرین و طبیعی اتفاق افتاده. در عین تفاوت، شباهت های زیادی هم بینشون میشه دید. توش مثال های قشنگی از رئالیسم جادویی هم میشه دید.
تکرار نام گالیا در نسل ها و خانواده های مختلف ، منو یاد تکرار نام ها و اهمیت این موضوع تو کتاب صد سال تنهایی انداخت.
پ.ن. عاشق اون رباعی که از خیام آورده بود هم شدم:
ما لعبتکانیم و فلک لعبت باز ...