آن که در بطن و متن تئاتر چشم باز کرده عاشق تئاتر نیست، هستیاش به تئاتر مرتبط است، ماهی این دریاست؛ اگر دريائی وجود نداشته باشد، حتی اگر دريا به باريكهجويی فرو ريزنده در تالاب مبدل شده باشد. آنكه تئاتر ايران را حق خودبينیها ي پست و خودخواهیهای حقير خود نمی پندارد، دستی گشاده در تاراج و حراج هستی تئاتر ندارد، خوب میداند كه ريتم تنفس و حجم آبششهايش را با همان باريكهجوی فروريزنده در تالاب هماهنگ كند؛ خوب میداند كه بايد در آن تالاب خود را زنده نگه دارد زيرا فعلاً ماهی دريا نيست، ماهی تالاب است و حيات تئاتر ايران بايد دوام يابد حتی در تالاب.
موضوع هر دوی نمایشنامهها غربت بود و آدمهایی که بعد از انقلاب از ایران بیرون شدن. یا بهتر بگم مثِ یه آشغال دور انداخته شدن. هر دو نمایشنامه در غربت بودند یکی در کافه مک اَدَم کانادا و دیگری در خانهای در لسآنجلس. شخصیتهای نمایشنامهی اول فراریهای سیاسی بودند و دومی سوپراستار سینما. نمایشنامههای تلخ و زیبایی بودند.
این نمایشنامهها را در ذیل ادبیات مهاجرت میتوان دستهبندی کرد. از لحاظ کیفیت متناسب با این حوزه، متوسط هستند. اولی(کافه مکادم"اشاره به گیاهی که در همه نوع آب و هوا و خاکی رشد میکند") با تهرنگ و بنمایهی سیاسی و دومی (آخرین بازی) مهاجری که به دنبال آمال و آرزوهای خود آمده، رنگ سیاه غربت و دوری از وطن را در صفحات نمایشنامهها جاری میکنند. تمام این مهاجران به دنبال مکانی برای دستیابی به آمال و آرزوهای خود بودهاند اما حال که از کشور خود خارج شدهاند توانایی برگشت ندارند و پاگیر خاکی غریب شدهاند. مهاجرت، بنمایهای که نویسنده به طور غیرمستقیم و گاها مستقیم آنرا مذمت میکند. گاهی با نشان دادن سختیهای معیشت در خاک بیگانه و گاهی شعاری چون صحنه آخر، آخرین بازی، شروین با بلیط برگشت به ایران در دستانش میمیرد. هیچ کدام از این مهاجرتها دلچسب نبوده و تمام این مهاجرین گویی تمام خود را در خاک خود جای گذاشتهاند وحال انگار "حضور"ندارند. حضورشان در کشور خودشان جامانده و سالهاست که دلخوش به برگشتند و حتی در غربت نیز یادگاریهای وطن را بر در و دیوار کوبیدهاند.
دلی: (جلو در) قوام این همون کافه ست که خل مشنگ سیاسی ها جمع می شن. حسن جون می گه این حسرت به دل ها شب ها یه شمع می ذارن وسط، دورش حلقه می زنن. یکی شاه می شه، یکی ملکه می شه، یکی وزیر می شه، شیش تاشون هم نخست وزیر می شن. با پرزیدنت ریگان مشورت می کنن. تیمسارها به خط خبردار، علیاحضرت مشرف می فرماین، خبردار. (می خندد.) حالا بریم. بای بای مک ادم. (دیگر صدای دلی شنیده نمی شود. سکوت. انگار به کافه صاعقه خورده است. همه، هر کس در یک گوشه وا رفته است. کتایون از پشت بار سرک می کشد. با اطمینان از رفتن دلی از جای خود بلند می شود. چنگیزی سرانجام از مسیر خروج دلی چشم می گیرد.) چنگیزی: (با خنده ای قباسوخته) خل مشنگ سیاسی ها
شاید، یک روز که آفتاب گیسوی نقره ای دماوند پیر را نوازش می کند در یک غریو تندر بارانی در یک نسیم نوازشگر بهار یک روز شاید همراه پرواز پرستوی عاشقی واژه لبخند به سرزمین سوخته من بازگردد امید، کوبه در را بفشارد و سپیدی، جای تمامی این سیاهی ها را پر کند... آن روز بر مردگان نیز سیاه نخواهم پوشید حتی بر عزیزترینشان...