چرت بعدازظهر، خاطرات سگی است که البته از کودکیاش چیزی به خاطر نمیآورد. ده سال پیش امردی خیابانگرد او را دزیده، و طی این مدت ماجراهای گوناگونی با صاحبش سپری کرده است. آنها از کنار خیابان یا پارکها عبور میکنند، از دست پلیس میگریزند و به گرسنگی، سرما و بیخانمانی دچارند. سگ درباره اربابش میگوید :مردم به او اعتنای سگ هم نمیکنند. پول را به من میدهند نه به او. از این بشر دوپا سر در نیاوردم. تنها چیزی که میدانم این است که آنها سه دستهاند: مهربان، مردم آزار و بیتفاوت.
عجیبا غریبا! جدای از داستان یکم طولانیتر از کتابهای معمول تجربههای کوتاه بود. یعنی نمیتوانم بگویم کوتاه نبود (۵۰ صفحه خدایی کوتاه است) ولی خب از آنهایی که در انتظار اتپبوس بخوانی نبود، صرفا در یک نشست میشد آن را تمام کرد.
داستان از زبون سگ ماده 10 ساله ای روایت میشه که همراه صاحبش گدایی میکنه تا اینکه دختر جوونی دنبال پیرمرد میاد و بهش میگه شبیه پدربزرگشه که از عمارتشون فرار کرده بوده و ازش میخواد نقش پدربزرگش رو بازی کنه در حالیکه سیندرلاوار متوجه میشیم مرد واقعا پدربزرگ و صاحب عمارت بوده