توی کتابخانهٔ بابام فقط همان صندلی راحتی دستهداری بود که گفتم. میز نبود. نه میز بود، نه هیچ صندلی دیگری. این یک کتابخانهای بود برای کتاب خواندن فقط، نه برای نوشتن. نه مشق نوشتن، نه قصه نوشتن، نه شعر نوشتن. من روی صندلی بابام مینشستم و کتابهای بابام را میخواندم و هر کتابی را که برمیداشتم برش میگرداندم سر جای خودش… هرچه رمان بود خواندم و بعد از مدتی، مثل هر کسی که وقتی که زیاد میخواند خیال میکند که حتمن باید یک چیزی بنویسد، شروع کردم به نوشتن. اما خوبیش به این بود که به جای این که رمان بنویسم، شعر نوشتم. یک عالمه شعر نوشتم. سه چهارتا دفتر پر کردم…
به طرز عجیبی سهبار سعی کردم مروری بنویسم اما نشد. با اینکه میدانم قرار است چی بنویسم اما بعد خودم هر چه دلیل برای ضعفهای کتاب آوردهام را رد میکنم. این شاید نشانهی عدم تسلطم بر این نکته باشد که نویسنده از این مضمون و ساختار هدفی داشته لابد. شاید بعد دوباره سعی کنم.
فکر میکنم این اولین باری ست که راوی یکی از کتاب های جعفر مدرس صادقی زن است. زنی در میانه دهه چهارم زندگی اش. من باورش میکنم، علی رغم اینکه قبل از پا گرفتن کتاب با خودم میگفتم امکان ندارد مدرس صادقی بتواند از دیدگاه یک زن بنویسد. اما باورش دارم. باورش کردم. همین که مدام زن بودن راوی را توی چشمم نمیکند، باورش میکنم. شاید مثل باقی آثارش قرار نیست اتفاقی بیفتد، اتفاق ها قبلا افتاده اند و چیزی که میخوانیم بازتابی از گذشته کاراکترهای کتاب است. دلم میخواست بعضی کاراکترهایش را بیشتر بشناسم، اما کتاب خاصیتی دارد که میتوانم آن ها را در ذهنم، به روش خودم ادامه دهم. مدرس صادقی را دوست دارم. و این کتاب را هم.
نمیدونم حتی که چندتا ستاره باید بدم. من رو کشوند سرزمین عجایب و خوب هم کشوند. نحوهی روایتش، صفحهبندی، بعضی جاها رسم الخطش، این توصیفگریزی مدامی که داشت و فقط میخواست بره سر اصل مطلب، من رو کشوند تا تهش. عریان بود. شبیه گزارش روزانهای که آدم فقط برای فراموش نشدن اون روز هولهولکی و شده با چندتا کلیدواژه توی سررسیدش مینویسه و میره پی کارهای مهمش. من توصیه نمیکنم اما دوست داشتم دروغ چرا.
«تقاضامندیم با عدم رعایت حال همسایهها موجبات سلب آسایش و آرامش ساکنین محترم را فراهم نسازید.»
این کتاب سرزمین عجایب ادامه ی توپ شبانه و کافه ای کنار آب است. باز هم همان زنه که راوی است با جیم و همایون و علی و ابی و عباس و سونیا و مهشید و مایکل و نعلبندیانِ همیشه غایب و یکی دو نفر تازه.
دوباره همان زبان به ظاهر ساده و شسته رفته ی بیشتر کتابهای مدرس صادقی. با همان فعل عجیب غریب «نبوده بود» و «بوده بود»؛ چهارده سال بود [که ایران] نبوده بودم.
فرم داستان و اتفاقات و ماجراها تقریبن مثل دو کتاب قبلی است. و بعد از بازگشت به ایران و جایی شبیه خانه ی خیابان فرصتِ توپ شبانه. داستان پر از تکرار و یادآوریِ گذشته هاست. شاید مدرص صادقی فکر کرده ما یادمان رفته.
توی این کتابه کمی بیشتر با زنه آشنا میشویم و یا مطمئنتر میشویم که زنه یک آلاخون والاخون تمام عیار و بلاتکلیف است. مثل گذشته، هیچ چیز برایش اهمیتی ندارد و هدف کوچک و بزرگی نداشته و ندارد و هر چه پیش آید، خوش آید/بد آید.
وارد نقدهای فمینیستی نمیشوم ولی اشارات و کنایات واضح و مبرهن است!
اما کلن نسبت به این زنه و ماجراهاش یک فراموشی مطبوعی دارم. شاید شما نیز هم. این کتاب (مثل باقی آثار مدرس صادقی) خوشخوان است و تک پاراگرافی، و سریع یکی دو روزه تموم میشود و در گوشهای از ذهن ته نشین میشود تا کتاب بعدی و ماجراهای بعدیش.
[و احتمالن این نیمچه نقدی که نوشتم شبیه همون نقدیه که درباره دو تای قبلی نوشتم!]
پی نوشتِ ضروری: چاپ کتاب و کاغذ و قیمت و ناشر و تیراژ شکوهمند هفتصد نسخه ای و ... نشر مرکز ناشر انحصاری آثار مدرس صادقیه، بدبختانه! قیمت تمام آثار مدرس صادقی و بیشتر نویسنده هایی که اسم و رسمی دارن به شکل بی انصافانه گرون و خیلی خیلی گرونه! آخرین کتابی که از مدرس صادقی چاپ کردن و دهه شصت نوشته و چاپ شده، قیمتش برای صد و ده صفحه، چهل هزار تومنه. باقی کتابهای مدرس صادقی هم به همین شکل و قیمتهای نجومی! بله، قیمت کاغذ و هزینهها خیلی رفته بالا و ارزش کتاب رو از روی تعداد صفحات نمیسنجن ولی نشر مرکز شاید دوبرابر گرونترین نشرها (چشمه، ثالث، نون، ماهی و...) گرون میفروشه. هیچ تخفیفِ فصلی و سالی جز همون ده درصد نمایشگاهی ندارن. و تازه از همون یارانه کاغذ و تخفیف ارشادی استفاده میکنه. مثل باقی ناشرها.
از این بدتر و اعصاب خردکن تر، طرح جلدهای تُخماتیکِ ابراهیم حقیقی یه. بیست سی ساله تنهایی ریده روی جلد بیشترِ کتابهای مرکز، مخصوصن روی نویسندههای فارسی زبان!
اگه آزاده نیستین و قیمت کتابهاتون کم از قیمت آیفون نداره، دست کم یه طراح و گرافیست درست و حسابی استخدام کنید!
شاید بهترین و اجمالیترین توصیف این کتاب، همان شعر نیما باشد که در شروع کتاب نوشته شده است: «مانده اسم از عمارت پدرم» داستان در تهران معاصر و بسیار نزدیک به اکنون اتفاق میافتاد، آنقدر نزدیک که گاهی بعضی از شخصیتها را میشود از لابهلای داستان بازشناخت..آنچه توجه مرا جلب کرد حساسیت نویسنده بود به خانهخرابیهای امروزی که خودمان باعثش میشویم. خراب کردن خانههای پدریمان و ساختن آپارتمانهای فکسنی. جایی که دیگر مناسب زندگی نیست و آدم به آن حس تعلق ندارد پس معلق میماند و گم میشود. بین خانههای مختلف و حتی سرزمینهای گوناگون. ولی هر جور هم که حساب کنیم آخرش اینجاست که سرزمین عجایب ماست.
سرزمین عجایب در فضای آدمهای توپ شبانه و کافهای کنار آب بود. اینبار مدرس صادقی داستانش را یک نفس عریان میسازد. پس خبری از فصلبندیهای متداول نیست.مطلبی که جای تامل دارد رسم الخط مدرس صادقی در اینکتاب است که در همان صفحات اول به چشم میآید و آن سرهم سازی کلمهای مثل یوسفآباد است که من فکر میکنم به علت نزدیکی به محاوره انتخاب شده است.در نهایت سرزمین عجایب با آن آدمهایی که گاهی نزدیکند و گاهی عجیب و غریب مینمایند داستانی نه در حد خوبهای مدرس صادقی ولیکن داستانی است که خواننده را با خودش همراه میسازد. و لذت خواندن آثار مدرس صادقی در این کتاب هم برای خواننده بسی چشیدنی است.