حسینقلی مستعان در سال ۱۲۸۳، در تهران دیده بهجهان گشود. پس از اتمام دورهٔ دبیرستان در دارالفنون، مدتی در مدرسهٔ علوم سیاسی بهتحصیل پرداخت. کار روزنامهنویسی را از آغاز قرن (هجری شمسی) و از ۱۷ سالگی بهعنوان روزنامهنگار و عکاس در روزنامهٔ نیمهرسمی «ایران» آغاز کرد؛ و چون بهکار روزنامهنگاری علاقهٔ زیادی داشت، خیلی زود بهسردبیری آن روزنامه رسید. مستعان قصهنویسی را از سال ۱۳۱۴ در مجلهٔ «مهرگان» شروع کرد
مستعان دستی هم در ترجمه داشت: معروفترین ترجمهٔ او رمان بینوایان شاهکار ویکتور هوگو است که در سال ۱۳۱۰ به فارسی برگرداند و ابتدا به صورت پاورقی در مطبوعات منتشر کرد
اسامی مستعار وی عبارتند از: حبیب، انوشه، ح. م؛ و حمید حمید. گلاب آدینه فرزند اوست
دوستانِ گرانقدر، بدونِ تردید، داستانِ <رابعه> میتواند برایتان تجربهٔ خواندنِ داستانی تاریخی و شیرین را داشته باشد.. با آنکه این داستان بسیار طولانی است و از 3 جلد تشکیل شده است، ولی آنچنان جذابیت و هیجانی برایِ خواننده دارد، که دمی حاضر به آن نمیشوید که خوانشِ آن را رها کنید ------------------------------------------- عزیزانم، از آنجا که این داستان بسیار بلند است و جلد نخست آن از 583 صفحه و 18 فصل تشکیل شده است و نمیتوان چکیده ای مناسب برایِ آن نوشت، تنها به شخصیت های اصلی داستان و موضوعِ آن میپردازم و نیمی از کتاب را برایتان چکیده نویسی میکنم ********************* داستان در موردِ زندگی و رویدادهای گوناگون و پُر فراز و نشیب و بسیار دشوارِ دختری بسیار زیبا و شجاع و بی باک و مبارز، به نامِ <رابعه> است که پدرش عضدالدوله دیلمی، از بزرگان و ثروتمندان ایران و شیراز است داستان از جایی آغاز میشود که رابعه همراه جوانی جنگجو و زیبا به نامِ <عمرو> میباشد... آن دو از جنگ با سربازانِ <عباس بن احمد> که از زیردستانِ <صمصام الدوله> است و حاکم کرمان میباشد، نجات یافته اند و با یکدیگر به سویِ سیستان میروند... پدرِ عمرو <خلف بن احمد> نام دارد که حاکم سیستان است و بسیار ستمگر و هوس ران است و البته جنگاوری شمشیر به دست و مشهور نیز میباشد .... عمرو و رابعه عاشقِ یکدیگر هستند و قرار است با یکدیگر ازدواج کنند.... خلف بن احمد، زمانی که رابعه را میبیند، یک دل نه صد دل عاشق او میشود و شهوت تمام وجودش را میگیرد و برای رسیدن به رابعه، سرِ پسرِ تنومند و پهلوانِ خود یعنی عمرو را از بدن جدا میکند... او پیش از این پسرهای دیگری نیز داشته است که آنها را نیز کشته است، تنها عمرو و برادرش باقی مانده بودند که این پدرِ ستمگر، سرِ عمرو را نیز برید..... زمانی که رابعه در مقابلِ خواسته هایِ کثیف خلف، ایستادگی میکند و زیر بار نمیرود، خلف دستور میدهد تا او را در سیاهچال انداخته و چهار میخش کنند......... عمرو پیش از مرگ به رابعه میگوید: چنانچه من بدست پدرم کشته شدم، به برادرِ بزرگترم <طاهر> که کاملاً به من شباهت دارد و پهلوانی نامدار است، اعتماد کن و با او ازدواج کن.. رابعه نیز قبول میکند خلاصه طاهر زمانی که از جنایت پدر آگاه میشود و پای درد و دل رابعه مینشیند و از پیمان او با برادرش عمرو، آگاه میشود، او نیز حاضر میشود تا با این دختر زیبارو و با مرام، ازدواج کند و جانش را نیز برای رابعه فدا کند... طاهر رابعه را از سیستان فراری میدهد، تا بعد خودش نیز به سمت او روانه شود... ولی پیش از بیرون رفتن از سیستان هر دو به خانهٔ <ابویوسف> مجتهد و روحانیِ محبوب مردم و قاضی سیستان میروند و رابعه در آنجا پنهان میشود تا آب ها از آسیاب بی افتد.. ولی خلف جاسوسِ فریبکار و حرام زاده اش <ابراهیم فیروز> را مأمور یافتن او میکند و ابراهیم فیروز رابعه را پیدا کرده و با خلف و سربازانش به منزل ابویوسف میروند..... رابعه میگریزد و در میانِ راه اسیر راهزنان میشود... ولی خلف به آنها رسیده و یکتنه با راهزنان به جنگ میپردازد، ولی تعداد آنها زیاد است و هنگامی که خلف نزدیک به مرگ میباشد، طاهر به کمکش آمده و تمامی راهزنان را یکتنه به هلاکت میرساند... رابعه از فرصت استفاده کرده و میگریزد و در بیابانها سرگردان میشود و اینبار به اسارت عباس بن احمد در می آید... پس از مدتی یکی از جنگاورانِ مشهور که جانشین عباس بن احمد شده و حاکم کرمان میباشد یعنی <استاد هرمز>، رابعه را شناخته و او را نجات میدهد و او نیز همچون دیگران عاشقِ رابعه میشود.. ولی رابعه این دخترِ شجاع و دلاور، حاضر نمیشود کسی دست درازی به او کند و پیشنهاد ازدواج با استاد هرمز را نمیپذیرد و میگوید که او نامزدِ طاهر است و به او تعلق دارد... استاد هرمز که به دنبالِ بهانه است تا به سیستان حمله کند، زمانی که متوجه میشود رابعه عاشقِ طاهر پسرِ خلف بن احمد و دشمنِ اوست، به سرعت سپاهی مهیا میکند تا هم سیستان را فتح کند و هم نامزدِ رابعه یعنی طاهر را کشته و رقیبِ خود را از سرِ راه خویش بردارد.... از سویِ دیگر، خلف بن احمد، جاسوس فریبکارش را به همراه ابویوسف به سمتِ سیستان میفرستد، تا استاد هرمز بخاطرِ شخصیتِ معنوی و روحانیِ ابویوسف که مردمدار میباشد، از حمله به سیستان منصرف شود و همچنین در آن گیر و دار، ابراهیم فیروز رابعه را دزدیده و او را از کرمان به سیستان بیاورد... ابراهیم فیروز نقشه ای در سر میپروراند که پس از دزدیدنِ رابعه، به روشی ناجوانمردانه قاضی ابویوسف را به قتل برساند، و قتلِ ابویوسف را به گردنِ استاد هرمز بیاندازد تا نه تنها مردم سیستان، بلکه مردم کرمان که این شیخ را میپرستند و برای او حرمت قائلند نیز اینگونه دشمنِ <استاد هرمز> شوند عزیزانم، بهتر است خود این داستانِ هیجان انگیز را بخوانید، تا از سرنوشتِ این دختر ایرانی و شجاع، آگاه شوید و ببینید یک دختر جوان چگونه در برابر ده ها و ده ها مشکلات گوناگون و خطرناک ایستادگی میکند و حاضر نمیشود شرف و بدنِ پاک و انسانیتش را پایمال و دستمالی این و آن کند و چگونه یک دخترِ با اصالتِ ایرانی، بر عهد و پیمانِ خود با طرفِ مقابلش پایبند میماند و برایِ عشق خویش ارزش قائل میشود -------------------------------------------- امیدوارم این ریویو در جهتِ شناختِ این کتاب، کافی و مفید بوده باشه عزیزانم، جلد دوم و سوم "رابعه" را نیز در فرصتی مناسب، در گودریدز ثبت میکنم و برایِ آنها نیز ریویو خواهم نوشت <پیروز باشید و ایرانی>
داستان "رابعه" به توصيف زندگي اميري اختصاص يافته كه در پي رقابتهاي عشقي و سياسي دو پسر خود را به قتل ميرساند: عمرو، پسر خلف بن احمد صفاري، شكست خورده در جنگ با جانشينان عضدالدوله، به سيستان باز ميگردد. رابعه دختر زيباي عضدالدوله همراه اوست. گفت و گوي آن دو خواننده را با گذشته و روحيات خلف آشنا ميكند. او اميري است با ظاهري ملكوتي و باطني شيطاني كه براي رسيدن به مطامع شهوانياش از هيچ شناختي روگردان نيست. خلف با ديدن رابعه دلباختهي او ميشود.