در «آه ای مامان» احمد حسنزاده که پیش از این برنده جایزه ادبی هفتاقلیم نیز شده با دلمشغولیهای سابق خود در زمینه تجربهگرایی و استفاده از نگاه خود دست به خلق اثر زده است. در تمامی این داستانها حضور عنصر مشترکی با عنوان مادر به چشم میخورد که محوریتی به داستانهای این مجموعه داده است. در کنار این مساله زبان طنزآمیز نویسنده در بیان موقعیت داستانی نیز به جذابیت این اثر افزوده است. در مجموعه داستان «آه ای مامان» تمامی قصهها به طور کامل در فضاهای شهری می گذرد و به فروپاشی و ویرانی انسان تنهای معاصر می پردازد. این کتاب دربرگیرنده یازده داستان کوتاه به نامهای «مامانخانه»، «هملت مامان»، «شیارها»، «آمریکا»، «آه ای مامان»، «وقتی مامان تنهایم گذاشت مرگ بابا را فراموش کرد و...»، « ژنرال»، «نوک سبیل»، «پناهگاه»، «آه ای رفیق» و «لکه» است. «آه ای مامان» در زمان کوتاهی به چاپ دوم رسیده است.
باور کنین من دوست دارم کار ایرانی خوب بخونم و بیام خوب بگم ازش. آخرین کتاب خوبِ ایرانیای که خوندم چی بود؟ یادم نمیآد. باید فکر کنم. اتفاقاً امروز با یکی از دوستام یه بحثی داشتیم در راستای پست یکی از همین نویسندههای عصر حاضر کشورمون که یه عده ادبیات تألیفی رو میآن فقط میکوبن، نه درست میخونن نه حرف قابل ارائهای دارن نه دستاوردی. بعد من و این دوستم به این نتیجه رسیدیم که آره، این آدما هستن، ولی فضا بهطرزی مسمومه متأسفانه که وقتی تو بخوای یه حرف درست هم بزنی، جزو همینا حسابت میکنن. من اگه بیام از یه کاری بد بگم، ستاره کم بدم، بدخواهِ نویسندهم. ولی دارم خودم رو دلواپس و فلان نشون میدم.
آه ای مامان، یه مجموعه داستانکوتاهه که بهترین مجموعه داستان کوتاه سال 97 به انتخاب مجلۀ تجربه شده. (علامت تعجبهای فراوان) هرچند دلم خنک شد از تجربه که یه نقد نسبتاً کوبنده دربارۀ یه اثر پرفروش ایرانی نوشت، اونم مجموعه داستان کوتاهی بود که خیلی گل کرد و من خوندمش و گفتم آخه چرا... چرا باید گل کنه (سرش را توی دستانش میگیرد) بنابراین سر این انتخاب هم فکر کردم سلیقههامون نزدیکه. من و تجربه. :دی پس اینو از فیدیبو خریدم، توی مسافرت خردخرد خوندم و تموم شد. حسی که من بعدش داشتم، غم بود و ناراحتی. این بد نیست، من مخالفم با کسایی که فکر میکنن اثر خلق میشه که دنیا رو بهتر کنه و دید مخاطب پروانهای شه و بره گل بکاره. اما معتقدم این غم و ناراحتی نباید خالی خالی باشه. بالاخره من دارم انرژی مصرف میکنم، کم بدبختی ندارم.
این مجموعه داستان کوتاه یه سری داستانهایی داشت با شخصیتهای کودک، که من حرکت جسورانه و نویی برای ادبیاتمون میدونم، تونستن لرزشهای ریزی برای من ایجاد کنن، باقی داستانها هم همینطور، ولی بعد از یه اوج کوچیک، برام همهشون مثل هم شدن. این چیز ترسناکیه، فکر کنم نویسندهها دوست ندارن داستانهاشون شبیه هم باشن، وگرنه یه داستان میشدن خب. شایدم نویسنده عمد داشته، نمدونم. دیگه از یه جایی برای من عادی شد، حرفها و غمها، و دلم رو زد. اون غمه، غم خوبی نشد. من درحالی تمومش کردم که توی مترو بودم، اومدم بیرون و خودم میتونم تصور کنم که قیافهم چقد خسته و غمگین بود. درحالیکه این غم و خستگی رو تجربه نکرده بودم، فقط دربارهش خونده بودم و آزردهم کرده بود.
این اتفاق بدیه که حسها برای مخاطب عادی شه. نتونی تأثیری رو که میخوای بذاری و حسها رو درست منتقل کنی. من تلاش نویسنده رو دوست داشتم، برای نوشتن از تاریکی و تنهایی و احساسات آدما، برای نثر خوبش، برای ساختاری که گرچه با داستان کوتاههای محکم و استخوندار فاصله داشت، مدرن بود و چیزایی رو رعایت کرده بود. ولی این حرفا باید قدیمی شن. خیلی وقته داریم دربارۀ کتابهای ایرانی میگیم طرف نثر خوبی داشت، ساختار خوبی داشت، تنهایی و تاریکی آدما رو نشون میداد... بریم فراتر. من میتونم سه بدم ولی زورم میگیره.
کتاب کلن چندتا داستان کوتاه رو شامل میشه، که شش تا داستان اول از دید کودکان مختلفی نوشته شده که به نظر من جالب بود. مخصوصن داستان (هملت مامان) و (آه ای مامان). این داستان ها هم یه حالت عجیب و غریبی داشتن هم حوصله ی آدم رو سر میبردن :)
(پنج داستان دیگ موضوعاتش کلن متفاوته، و به نظرم اوج کتاب توی همین پنج تا داستان بود. مخصوصن (ژنرال) و (آه ای رفیق
نثر نویسنده امروزی بود، خوندن کتاب آسون بود ولی گرفتن منظور نویسنده سخت بود! کتاب به نظرم یه غمگینی خاصی داشت توی همه ی داستانها که خب آدم اذیت میشد :)
(و کلن نویسنده توی داستان هاش غُر خاصی نسبت به همه چیز داشت! (ببخشید
کتاب "آه ای مامان" نوشتۀ احمد حسنزاده رو از یه دوستی گرفتم و خوندم. مجموعهای از ۱۱ داستان که فضای داستانها به شدت تیرهست و سرتاسر غمه. ۶ داستان این کتاب، از نگاه یک کودک، و درک و شخصیتپردازیهای اون نسبت به وقایع، با اسباببازیها و چیزهای سرگرمکنندهاش بیان میشه. در این داستانها، غلطهای املایی هم وجود داره که میتونه مغرضانه باشه؛ بیان کلمات درشت، از زبان یک کودک(مثلاً انچوچک"به معنیِ آدم کوتاهقد" رو نوشته انچولک). اینم اضافه کنم که من چاپ چهارم کتاب رو خوندم و تا اونجایی که میدونم، به چاپ هفتم رسیده. احتمالاً اونجا چنین ایرادی نباشه. شخصیتپردازی قوی نداشت و تقریباً با یک ریتم پیش میرفت که این باعث میشه حوصلۀ خواننده سر بره. از طرفی، گنگ بودن شخصیتها باعث میشه تا در شناخت شخصیت اصلی به مشکل بخورید. احمد حسنزاده توی داستان "شیارها"ی این کتاب نوشته: "زندگی مثل ساحل دریا بعد از جزر است؛ شیارهای باقیمانده روی ماسهها هم آدمهایش" ما آدمها بعد از هر اتفاقی، زندگیمون دگرگون میشه؛ ذاتمون عوض نمیشه ولی تغییر میکنیم. در حقیقت تشبیه قشنگی بود. کتابی نبود که بخوام خوندنش رو بهتون پیشنهاد کنم. خوندنش توفیر آنچنانی نداره.