حلقههایی به زیرِ چشمان داری تو / در رخسارت شب است هنوز. / گردنبندِ ناپیدای نگاهها / آویخته بر گلوگاهت. / هم چنان که روزنامهها / برگ برگ میشود / پرندگان را به گرداگردِ خود فرا میخوانی تو.
——————————————
با من سخن بگو، به من گوش بسپار، به من پاسخ ده. / آن چه را که غرشِ آذرخش باز میگوید / جنگل / در مییابد. / ... / به زبانِ سنگ با تو سخن میگویم، با هجای سبز پاسخم ده / به زبانِ برف با تو سخن میگویم، با وزشِ بالِ زنبورها پاسخم ده / به زبانِ آب با تو سخن میگویم، با قایقی از آذرخش پاسخم ده / به زبانِ خون با تو سخن میگویم، با برجی از پرندگان پاسخم ده.
——————————————
انگشتانت از آب است، پیشانیام را نمناک می کند / انگشتانت از شعله است، چشمانم را میسوزاند / انگشتانت از هواست، پلکهای زمان را از هم میگشاید / چشمهای از تجسمها و رستاخیزها، / به من گوش بسپار، چونان کسی که به باران گوش میسپارد ...
——————————————
فرورفته در خواب، عظیم تر از شبی تو / رؤیایت اما، در این اتاق میگنجد. / چه بزرگیم ما که این همه کوچکیم
——————————————
گر تو سبدِ نارنجهایی، من کاردِ خورشیدم / گر تو محرابِ سنگی، من دستِ بیحرمتِ کافرم / گر تو سرزمینِ در خوابی، من ساقهای سرسبزم / ... / گر تو شهری کفرآمیزی، من آن بارانِ تبرکم / گر تو کوهستانِ زردی، من بازوانِ سرخِ گلِ سنگم ...
——————————————
هم چنان که به تو میاندیشم، دور از دسترسی تو. / با چشمانم لمست میکنم / با دست هایم میبینمت / رؤیاها ما را از هم جدا میکنند / و خون ما را به هم میپیوندد / رودی از تپشهای دل هستیم ما / زیرِ پلکِ چشمانت / بذرِ خورشید / به بار مینشیند / جهان / هم چنان وهمی است، / زمان، در شک. / و آن چه یقین است / دمِ گرمای پوستِ توست / در نفسهایت / به امواجِ دریای هستی گوش میسپارم ...