باران ها آمدند. باران های جنوبی آمدند.باران های جنوبی با قطرات درشت و پیاپی آمدند. شیروانی ها، آوازهای کهنه. کوه ها، عریان تر. باران های جنوبی خیابان ها را می شست. باران های جنوبی خانه ها را می شست. باران های پیاپی. باران های کافرانه. باران،باران،باران. و باد؛ باد شدید که هرچیز را می کند و می ربود. #عابرعلف #علیمرادفدایی_نیا #نشرآوانوشت
"کی می تونه ادعا کنه کسی رو می شناسه، یعنی کامل، تو می تونی یه لحظه بشناسی، فقط؛ و این کارو هرکسی می تونه بکنه، ولی شناسائي آدم فقط معجزه می خواد، که اونم یه کلمه ی بی ربطيه ديگه" (ص۸۳)
داستانی از فدایی نیا که گویا اولین بار در سال ۱۳۵۳ در هفته نامه "تماشا" در شش شماره چاپ شده، و حالا بعد از مدت ها به شکل کتابی آراسته منتشر شده است.
در این اثر که می توان از آثار اولیه ی فدایی نیا دانست، اگرچه هنوز از آن نثر خاص آقای نویسنده خبری نیست، اما می توان شمه اي از این نثر پیچیده و شخصی را نیز در کتاب مشاهده کرد. در اینجا نثر منحصربفرد فدایی نیا، در همه جای کتاب در خدمت داستانگویی و روایت است، و داستان ساده ی آن تقریبا بطور سرراست و بدون دست انداز تعریف می شود(بالعکس دیگر آثار فدایی نیا که داستان و افت و فرود آن در درجه بعدی اهمیت قرار دارد و داستان با لکنت و بریده بریده روایت می شود)
در اینجا با داستانی ساده روبرو هستیم، و البته یک راوی که با مداخله های خود، سعی در فاصله گذاری مخاطب با شخصیت های داستان دارد.
بعضی از صحنه ها و توصیفات کتاب، ناب و هنوز پر طراوت هستند. (توصیف راوی از ایستگاه راه آهن در صفحات ابتدایی کتاب بشدت زیباست، و وی با مهارت و خساست تمام در استفاده از جملات و صفت ها، براحتی از پس انتقال حال و هوای ایستگاه و مسافران در انتظار قطار و بدرقه کنندگان شان برآمده است).
پ نوشت: اگرچه فدایی نیا نویسنده خاص و در حاشیه ای ست، اما چاپ ۳۰۰ نسخه ای اثری از نویسنده ای شاخص، جای گریه دارد برای ادبيات معاصر ایران.
در این شب طولانی حلالی بود برای گذران این تلخی که هر چی سعی میکردم بخورمش، پایین نمیرفت و رفت که رفت. داستان بدی نیست. جاهای زیادی راوی-نویسنده توی ماجرا داره دخالت میکنه و توضیح اضافی میده که برای من کمی عجیب بود. فصل اول در قطار و فصل آخرش خیلی عالی بود. یک جاهایی ازش خیلی حوصلهام سر میرفت و شکل روایت کهنه میشد اما خب شاید مشکل از من بود اما لحظاتی ازش بود که خیلی لحنش درخشان میشد. به یاد روز های عجیب و پر استرسی که میرفتم آزمایشگاه و صبح تا عصر یه تیکه کار میکردم که به اتفاقات بیرون کمتر فکر کنم و روزای آخر همکارم چون میدونست داستان ایرانی دوست دارم این رو بهم هدیه داد.
من فارسی کم خوندم. برای من انگار فضای عموم داستانهای فارسی یه روح ایرانی دارن یه سبک توصیفات یک فضاسازی نیمه مشترک یک چیزی که دقیق هم اسمی براش ندارم اما برام دلنشین نیست یک حالت تصنعی انگار که هرچقدر هم تلاش شده باشه یک فضای شهری مدرن رو توصیف کنن یک جایی میلنگه انگار و این باعث میشه از کمتر داستان فارسی خوشم بیاد هرچند میدونم کم خوندم و همیشه همیشه منتظرم جایی یه آشتی اتفاق بیفته. این کتاب اما به نظرم نو بود چیزهای قابل توجهی داشت و از دیروز که هدیه گرفتمش امروز یکنفس خوندمش و پایانبندی وای پایانبندیش عالی بود. کلیشهای نبود تصنعی نبود و نمیذاشت تو یک تصویر غالب تنها بمونی.
عليمراد فدايي نيا متولد 1325 در مسجد سليمان، از مهم ترين داستان نويسان فرم گرا در دهه پنجاه ايران پس از ابراهيم گلستان است و جزو امضاكنندگان «مانيفست شعر حجم». او پيش از آنكه داستان بنويسد، شعر مي گفته و به همين دليل نثرهاي او شاعرانه اند؛ يا شعرهايي اند كه نثر شده اند. فدايي نيا از نسل نويسندگاني است كه نخستين تجربه هاي داستاني اش را در ميانه دهه1340 در نشريه هاي ادبي و هنري پيشتاز مدرن به چاپ رسانده است. او داستان بلند «حكايت هيجدهم ارديبهشت بيست وپنج» را در سال 1349 چاپ كرد. سپس مجموعه داستان «برج هاي قديمي» و «حكايت ها» را همان سال ها با نگاهي به مانيفست حجم گرايي چاپ كرده و سال 1382 كتاب «ضماير»ش را.
داستان بلند «عابر علف» شامل هفت فصل است كه براي نخستين بار در هفته نامه «تماشا» منتشر شده. او با نوشتن اثري مدرن در يافتن راهي نو، براي پيدا كردن شكل و شيوه بياني ديگر، در داستان نويسي مدرن آن سال ها، در كنار نويسندگان تثبيت شده نسل گذشته كاري بزرگ انجام داده. داستاني كه تاريخ ندارد و كهنه نشده و امروز در قالب يك داستان بلند توسط نشر آوا نوشت چاپ شده است.
داستان از يك ايستگاه قطار شروع مي شود. از زن و مردي كه همديگر را نمي شناسند و قرار است در يك كوپه همسفر باشند. مردي به نام بهرام كه به ديدار همسرش مي رود و زني بدون نام كه بعد از ديدار خانواده به خانه همسرش كه همسن پدرش است بر مي گردد. اوايل كتاب هنوز نمي دانيم زمان داستان به كي مي گردد و به عادت داستان هاي اين دهه منتظريم تا مامور قطار خودي نشان دهد اما خبري از اين تفكيك نيست؛ كما اينكه مامور قطار براي شان نوشيدني هم مي آورد. قصه از فرداي صبح كه به مقصد رسيده اند شروع مي شود. وقتي مرد موقع پياده شدن از قطار همه آن شب را در واگن جا مي گذارد و به سمت خانه مي رود. «زن غمگين ماند. شايد از مرد خوشش آمده بود (مي توانيد به ياد بياوريد اولين نگاه را) شايد باز هم به مرد احتياج داشت (يعني احتياج فقط). اما مي توان هزاران شايد ديگر هم گفت. اما مرد تو مخيله اش اصلا هيچ چيز، اكنون هيچ چيز نبود. شبي گذشته بود. فقط.»
سارا همسر مرد در آن روستا معلم است. او از بچه هاي برادر بهرام (بهمن) نگهداري مي كند. مادر بچه ها سال ها پيش با ديگري رفته و بهمن هم آنها را ترك كرده و كارتن خواب شده. قصه در ظاهر روند زندگي بهرام و سارا و بچه هاست اما در زير لايه ها قصه زن هاست. زن قطار، سارا، دختر بهمن، مادر بهرام در جامعه آن روزها كه مورد ظلم قرار گرفته اند. خواه زن قطاري باشي، خواه معلم، كودك و مسن همه محتاج. هركس به نوعي. يكي به مرد، يكي به عشق، يكي به مادر، يكي به فرزند همه محتاجند و هيچ كس از نياز ديگري خبر ندارد. آنچه اين قصه را نو و تازه نگه داشته شخصيت پردازي بهرام و سارا است. شخصيت هايي كه در خلال داستان بيشتر از حرف زدن راوي با ديالوگ هاي بين شان ساخته و پرداخته مي شوند.
نويسنده، در روند ادبيات داستاني همواره تلاش كرده در خلق اثر شيوه اي ديگر را تجربه كند. مثلا در اين داستان در حين تعريف ذهن راوي را هم داخل كروشه مي آورد درست مثل وقتي كه مي خواهيم داستاني بنويسيم و نكاتي را كه لازم است توضيح داده شود مي نويسيم تا بعد به شرحش بپردازيم و همين امر موجب متفاوت كردن داستان شده است. «مرد اولين بار بود كه به اين سفر مي رفت. اولين بار - يعني قطار خسته كننده نمي توانست باشد. چون آنچه مي ديد تا به حال نديده بود. [آيا هر چيز كه براي اولين بار مي بيني سرگرم كننده است؟ خسته كننده كه نيست! خوشحال كننده است؟ كنجكاوي چطور؟] مرد، بنا به عادت هميشگي اش، مي خواست با زن بي رودروايسي باشد. [نه كه با هم آشنا نبودند به ناچار همديگر را تحمل مي كردند] زن روبروي مرد نشسته بود و به مجله اي كه دستش بود نگاه مي كرد.[میخواند آيا؟] مرد گره كراواتش را باز كرد و بعد به بيرون؛ بيرون كه حالي ديگر داشت، نگاه كرد. هنوز از شهر خارج نشده بودند. دست بچه ها، آن كنار كه خانه ها گلي بود، براي مسافرين[يا قطار؟] تكان مي خورد. بيرون شمايي از گرسنگي داشت. اما مرد فقط نگاه. بيشتر كه ديد دست ها تكان مي خورد نگاهش را از پنجره گرفت.»
هنر نويسنده تصويري كردن داستان است. بيشتر از آنچه بخوانيم مي بينيم. «به قطار مي رسيدند و مي گذشتند. خون آلودي دشت باكرگي تابستاني داشت. هواي گرم بيرون، آن چنان كه صبح كاذب باشد، بود. دشت بيدار اما نه آفتاب و نه مهتاب، هيچ. پرنده ها - بي نام اما مي آمدند. به قطار مي رسيدند و گاه به قطار پهلو مي زدند و مي گذشتند. گردبادهاي موسمي، گردبادهاي هميشگي، دشتي. شن. شن و شن و شن. هر سويي كه تاريكي امان مي داد مي توانستي ببيني. شن. كومه كومه كشاله مي كشيد. شن مي آمد... شن كه از گرد و خاك آلوده بود. رقصي شكوهمند كه همه امكان ها را ميان تاريك روشن به دست مي داد. توان نگاه اگر مي بود. تا آنجا كه نگاه مي شد. تا آنجا كه تصور نگاه مي شد. همين طور شن. شادمان يا غمگين. اين جواب نمي دهد. شن هرگز جواب نمي دهد. بعد از بيابان زبان بيابان شروع مي شود. اما شن و گردباد هرگز جواب نمي دهد.»
هر فصل مجموعه اي برش است. اما خطي روايت مي شود. كوتاه و موجز و شاعرانه. «با حركت، دست ها از پنجره هاي قطار، براي خداحافظي، بيرون آمد و در يك زمان مي توانستي دستي را ببيني كه مثل شاخه لخت درختي پاييزي در هوا مانده است؛ شكوه غمگين بيشتر از آن پنجره ها بود كه دستي خالي شان را پر نمي كرد.»
بریدههایی از متن کتاب:
《اینجاس که من میگم هیچوقت قرار نذاریم. هیچوقت قول ندیم. برای اینه که به تو میگم، برای اینه که میگم کلمهی "همیشه" یه چیز مزخرفیه، برای اینه که...》 《بازم که افتادی توی اون خط. تو اصلن معلومه چطور آدمی هستی؟ معلومه؟ 》 《سعی نکن بدونی من چطورم، همونطور که من سعی نمیکنم بفهمم ديگری چطوره، با غریبه هم آشنا باش هم نباش، با خودی هم همینطور. خودی و غریبه نداره، یعنی هر چه پیش اومد.》 سارا، با دست بهرام، میترسید. اما گفت: از هر چه هم که گذشت بگذر و فکرشو نکن. ○●□■○●□■○●□■○●□
آنها دلشان نمیخواست کسی را دوست بدارند. غریبه، غریبهی غریبه. اینطور بهتر بود. آنها بالاخره معتقد شده بودند که هيچکس با هيچکس آشنا نخواهد شد. همهی آشناییها تنها جز یک تصویر ظاهری، چیز دیگری نمیتوانست باشد.
○●□■○●□■○●□■○●□
کی میتونه ادعا کنه کسی رو میشناسه، یعنی کامل، تو میتونی یه لحظه بشناسی، فقط؛ و این کارو هرکسی میتونه بکنه، ولی شناسایی آدم فقط معجزه میخواد، که اونم یه کلمهی بیربطیه دیگه.
اولین کتابی که از فدایی نیا خوندم حکایت هیجده اردیبهشت بود.کتاب رو سخت گیر آورده بودم و گرون.خوندم و به خودم لعنت فرستادم که چرا اینهمه وقت و پول رو برای کتابی گذاشتم که اونقدر درگیره فرم شده که اصلا یادش رفته قصه هم باید بگه.بعد از یه مدت میم خواب نامه مارها رو گرفتم و خوندم .میدونستم این کتاب چاپ دهه ۸۰ هستش و بیشتر از سه دهه بعد نوشته شده. شگفت زده شده ام.اون نویسنده خام کتاب قبل به چنان بلوغی تو فرم خودش رسیده بود که حالا اون سوار بود و کلمات بودند که داشتن به دنبالش میدویدند. مدتی گذشت و حالا کتاب سوم از علیمراد فدایی نیا: عابر علف در یک کلمه شگفت انگیز و افسوس که چرا طولانی تر نیست. داستان اینجا باز هم روایت انسانه انسانی که گرفتار در افکار خودشه.انسانی که خیلی فکر میکنه و فکرهاشو اونقدر بلند میگه که گاهی شوکه میشین از حرف هاش. ساختمان کلی داستان به شدت حساب شده و کامله.همه چی سرجای خودش قرار داره و از همون صفحات اول شما رو وارد دنیای خودش میکنه از همون صحنه ایستگاه قطار. بعد از اون کم کم روایت رو جلو میبره و گره ها رو باز میکنه ولی برای درگیر نشدن با کلاف های بیشتر جایی که احساس میکنه میشه این دنیا رو جمع و جور کرد،تمومش میکنه. این فدایی نیا هنوز به پختگی فدایی نیای میم خواب نامه مارها نیست ولی از حکایت هیجده اردیبهشت بسیار پخته تر و با کلمات تر شده. فرم مخصوص به خودش رو به ثبات رسونده و داره آماده میشه تا به قله های بالاتری دست پیدا کنه. روایت، روایت یک زن و مرد که نه ،روایت یک زن و دو مرد هستش .در هم تنیده شده. هر کدوم با گذشته ای و روزگاری. دو برادر و یک زن و دو یا سه زندگی متفاوت و مختلف.از سرنوشت اینجا گریزی نیست.قراره یقه آدم رو بگیره و تا مدتها رهات نکنه. نمیدونم چرا بعد از قسمت های اولیه تو قطار و رفتن داستان به سمت اصلی خودش، یاد روانی هیچکاک افتادم که اون هم بیست دقیقه جنت لی رو نشون داد و کشت و بعد سراغ داستان خودش رفت. الله و علم، شاید فدایی نیا زمان نوشتن عابر علف تحت تاثیر فیلم استاد بوده. در کل کتاب پره از توصیف لحظات لذت بخشه و روایتی دل نشین. که وقتی تموم میشه حسرت میخورین که چرا اینقدر زود تموم شد.
اول اسفندماه هزاروچهارصدوسه | حوالیِ ظهر هذیانوارهگیِ نوشتارِ فدایینیا را هم دوست دارم هم ندارم. توی «بیبیان» که چیزی نفهمیدم و هذیانِ تمام بود که دوستش نداشتم چرا که روایتی نبود و توی «حکایت هجدهم اردیبهشت بیستوپنج» هم میتوانستی ردی از روایتِ محوی آن پشت ببینی را کمی بیشتر پسندیدم و «عابر علف» را بیشتر از قبلیهایی که خواندم چرا که کارهای ابتداییِ فدایینیاست و روایت هنوز نرفته آن ته بنشیند و هذیانوارهگیِ زبانِ نویسنده ننشسته روی صورتاش و جلوجلو خودش را نمایان میکند. داستان سر راست است. روایت مردی که میرود زنش را ببیند توی شهری کوچک و همانجا هم معلمی کند و بعد میفهمیم که برادری هم دارد که بچههاش را همین مرد اول و زنش دارند نگهداری میکنند و هی پیچیدهگی سرگذشت اینها بیشتر میشود و پایانی که میتوانی حدسش بزنی اما نمیتوانی اینگونه که فدایینیا روایتش میکند روایتش کنی. برای شروعِ خواندنِ آثار فدایینیا خوب است. دمِ آقای نوکنده و تیماش توی آوانوشت گرم که چاپاش کرد.