تنهايی چيز بدی نيست، گاهی لازم است به ويژه آن كه زمانهايی مجبور به تنها بودن هست لااقل ميدانی منتظر هيچ كس نبايد باشی و زندگیات را به سادگیها گره میزنی و ديگر ترسی از ديگران و از دست دادنشان نداری و هيچكس و هيچ چيز ناراحت و عصبیات نمیكند! گاهی خودت میخواهی حصاری دور خود بكشی نه كسی را دوست داشته باشی و نه كسی تظاهر كند به دوست داشتنت چون میدانی هيچ علاقهای به اجبار نمیشود نمیتوان كسی را مجبود كرد به دوست داشتن نمیتوان كسی را مديون كرد تا دوستت بدارد پس بهتر است تنها باشی و تحمل كنی تنهايی را و قبول كنی شايد هيچ كس منتظرت نيست مثل آن كه فقط متعلق به اين ديوارها باشی و دل بسپاری به هرچه پيش آيد بدون هيچ دليل و منطقی! تنهايی گاهی اجبار است و گاه انتخاب اما به هرحال بايد آن را پذيرفت و كنار آمد؛
ماجرای یک قتل و روایت یک داستان از دید تمام افراد درگیر. دیدن ماجرا از دید هر کدوم از افراد و آشنا شدن با شخصیت و گذشته و افکار اون فرد، باعث میشه که بهش حق بدیم. یعنی در نهایت همه آدما یه جورایی حق دارن. هم به ترمه حق میدیم پدرش رو کشته باشه، هم به گیتی و ترنج حق میدیم نبخشن، هم به سعید و داوود حق میدیم ببخشن... درس مهم اینه که هیچوقت آدمها رو قضاوت نکنیم، چون جای اونا نیستیم. داستان خوبیش اینه که میتونه بیاد ما رو جای تکتک آدما بذاره و این رو بهمون اثبات کنه.