Jump to ratings and reviews
Rate this book
Rate this book
دروازه‌های دژ را بگشایید! منم گردآفرید، فرزند گژدهم، اکنون سرنوشت، مرا برگزیده تا بر برگی از این روزگار افسانه‌‌ای نو بنویسم؛ داستانی که این‌بار نه مردی جنگاور، که زنی دلاور قهرمان آن خواهد بود. پس تندتر بتاز ای اسب بادپا که تو هم در این افسانه جاودان خواهی شد...

64 pages, Paperback

First published January 1, 2008

23 people want to read

About the author

آتوسا صالحی

64 books15 followers
آتوسا صالحی شاعر، نویسنده و مترجم است. او در سال 1351 در تهران متولد شد. صالحی فعالیت حرفه‌ای خود را در سال ۱۳۶۹ با با سردبیری نشریه سروش نوجوان آغاز کرد و پس از آن با نشریه‌هایی دیگری مانند مجله همشهری، هفته‌نامه و روزنامه آفتابگردان، روزنامه شرق و ایران همکاری کرد. او عضویت در شورای مباحث نظری و رمان نوجوان کانون پرورش فکری و دبیری مجموعه‌های رمان‌هایی که باید خواند (نشر پیدایش)، کارگروه بازآفرینی (انتشارات نردبان)، داوری‌ جایزه‌هایی مانند پروین اعتصامی و کتاب سال وزارت ارشاد، جشنواره‌ی سپیدار، جشنواره‌ی کتاب برتر و ادبیات کودک شیراز و کتاب سال کانون پرورش فکری را در کارنامه حرفه‌ای خود دارد. هم ‌اکنون آتوسا صالحی سرویراستار بخش کودک و نوجوان نشر افق است و مسئولیت مدیریت باشگاه کتاب افق را برعهده دارد.
صالحی جوایزی هم از جشنواره‌های مختلف دریافت کرده که منتخب کتابخانه مونیخ، جایزه‌ی پروین اعتصامی، کتاب تقدیری سال، جایزه‌ی بانوی فرهنگ، برگزیده‌ی جشنواره‌ی کودک و شاهنامه و قلم بلورین جشنواره‌ی مطبوعات از آن جمله‌اند.

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
6 (37%)
4 stars
5 (31%)
3 stars
4 (25%)
2 stars
1 (6%)
1 star
0 (0%)
Displaying 1 of 1 review
Profile Image for Peiman.
653 reviews203 followers
May 24, 2025
وقتی سهراب به خواست افراسیاب به ایران لشکرکشی می‌کنه، به یک قلعه می‌رسه به نام دژ سپید که سردار دژ، پهلوان ایرانی گژدهم بود. گژدهم دختری دلیر و شجاع و جنگ‌آور داشت به نام گردآفرید که داستانش رو در جلد هفتم قصه‌های شاهنامه به روایت آتوسا صالحی می‌خونیم. گردآفرید مبارزه‌ی کوتاهی با سهراب می‌کنه و به نظر می‌رسه هر دو دل به هم می‌بازند اما سرنوشت ساز خودش رو می‌زنه.


در سپید دژ تنها گردآفرید ناآرام است که در درونش گردبادی است. گژدهم او را در آغوش می‌کشد. گردآفرید غمی سیاه را می‌بیند که در ژرفای چشم‌های پدر پنهان است. و این همان غمی است که چون مادر برای همیشه چشم بر دختر کوچکش بست، در چشم‌های پدر دیده بود. گردآفرید می‌کوشد ترس و نگرانی را از صدایش براند. پدر سپاهی پر ساز و برگ است، جنگیانی هزار هزار در جامه‌ی رزم با پرچم‌هایی سرخ در مشت و اسب‌های تیزپا به این سو می‌تازند.
گژدهم گوش تیز می‌کند آوای طبل‌های‌شان نزدیک‌تر شده.
- باید پیش از آن که دیرتر شود چاره ای بیندیشیم و دامی برای این گرگ‌های خون‌ریز بگستریم.
گژدهم می‌کوشد دختر را آرام کند، بیمناک مباش که به هجیر بسیار امید دارم، دلاوری بی همتاست.
گردآفرید بر زمین می‌نشیند و چون کوهی از یخ بر خویش می‌لرزد گفتی هجیر؟ اما پدر از نگهبانی که هرگز پای در میدانی چنین نگذاشته و بر سرداری شمشیر نکشیده چه کار بر می‌آید؟ نه چون خواب‌زدگان سخن مگو که اگر دمی درنگ کنیم دژ را سراسر به آتش می‌کشند و از آن ویرانه ای بر جا می‌گذارند.
Displaying 1 of 1 review

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.