مدتها بود کتابی را یک نفس نخوانده بودم. خاطرات حمیدرضا ابک از دوران کودکی و نوجوانیش در جنوب شهر تهران در دهه پنجاه و شصت. قلم نویسنده زیباست و محتوای خاطرات از دلنشینترینهایی است که در مورد آن سبک زندگی منقرض شده در تهران خواندهام. شاید بعدها بیشتر در مورد این کتاب بنویسم. در حال، این کتاب را به گزینههای هدیه دادنم افزودهام.
روایتهایی شخصی از نویسندهای که نام خانوادگی خاصی دارد.نويسنده خوش قلم است و ۸۰درصد روایتهای کوتاهش را پسندیدم.البته هم دهه بودنم با او شاید بخشی از جذابیت روایتها بوده باشد.
گوشهای از نوشتههای من است درباره ما. ما که دلمان برای تاریخمان تنگ شده. ما ولدچموشهایی که روزگار راممان کرد و تبدیلمان کرد به یکی مثل بقیه آدمهای این شهر که کت و شلوار میپوشند و ماشین اتومات سوار میشوند و گوشی هوشمند دارند. ما دیوانگانی که خاطرات زندگیمان برای شما امروزیها، اگر دروغ نپنداریدش، به قصه شبیه است. ما دلشکستگانی که مرثیهخوان آوازهای دخترک ماشین دودی سواریم. ما بچههای ننه بلقیس. میماند یک توضیح. تمام نوشتههای این کتاب برگرفته از اتفاقات زندگی واقعی منند. اما طبیعی است که در برخی جزئیات اشتباه کرده باشم، چون صرفاً از روی حافظه نگاشتهام آنها را. برخی اسامی را هم بهعمد جابجا کردهام که اگر این نوشتهها به دست مرجع ضمیرهایشان افتاد، از من نرنجند. یادتان نرود. بچههای ننه بلقیس هنوز زندهاند و هرکدامشان در کوچهای از جهان. درست که دکتر و تاجر و روزنامهنگار و مهندس شدهاند، اما از هرکدامشان که بخواهی خودشان را معرفی کنند، در دلشان خواهند گفت: «ما بچههای ننه بلقیسیم» کتاب با این جملات شلاقی شروع و ما را به وادی قدیم پرتاب می کند. زیبا بود.