موضوع اصلي پژوهش پيش رو، با توجه به تجربهي کارآموزي نويسنده (سيد اميد هاشمي) در کنار مارينا آبراموويچ، بررسي ابعاد «روشهاي انتقال هنري»، در پرفورمنس آرت است، که موضوع پايانهنامهي کارشناسي ارشد وي در دانشگاه پاريس نيز بوده است. او که پروژههاي عملي خود را در اين شاخه دنبال ميکند، در اين متن، تجربيات خود از تمرينات آبراموويچ و مفاهيم کليدي براي قدم نهادن در اين مسير از نظر اين هنرمند برجستهي اواخر قرن گذشته و برخي ديگر از فعالين اين عرصه را برميشمارد و با ارائهي نمونههاي شخصي، مفاهيم گاه فلسفي اين طرز برخورد با هنر را ميشکافد. از متن: ما از طرفي خواستار نگاه جديتر به هنر و هنرمند معاصر غرب هستيم تا به اصطلاح «راه خودمان را پيدا کنيم» و به «بيراهه نرويم» و «تعريف درست پرفورمنس» را از آغازگران غربي آن بياموزيم و از طرف ديگر، فعالين عرصهي هنر معاصر و پرفورمنس آرت ايران را متهم به تقليد از غرب ميکنيم و پرفورمنس را هنري وارداتي برميشماريم. به عقيدهي من، راه رسيدن به هنري مؤثر و غير تقليدي، فراهم کردن موقعيتي است که «هنرمندان محقق» ايراني بتوانند در آن به ارائهي خلاقانهي آثار خود بپردازند و آزاد و بيواهمه تجربه کنند. اما وجود «هنرمند پژوهشگر» راستين نيز شرط ديگر اين معادله است. اين هنرمند است که بايد در خود و در اثرش جستوجو کند، هنرمند است که بايد به قول ژوزف بويز: بعد از آنکه «چيزي» را توليد کرد، آن را مورد بررسي قرار دهد تا ببيند آيا آن «چيز» که يافته است قابل ارائه هست يا نه. هنرمند معاصر، منهاي فلسفهاش، چيزي جز يک صنعتکار نيست. البته در اينجا منظور از فلسفه، به طور حتم، فلسفهي شخصي و دروني هنرمند است و نه انديشههاي لزوماً فراگير در جامعه
این نظر صرفا به این منظور گذاشته شده که دوستانم را ارجاع دهم تا من را در گودریدز پیدا کنند، بهجز این، این نظر فاقد اعتبار است و کپی از آن بلامانع است. سلام دوستِ من! :))