درک عشقی که پس از مرگ دست در دست تو به دیار باقی میشتابد،برای منی که سالها را پشت سر گذاشتم تا در کنار همسرم آرام بگیرم مفهوم بیگانه ای نبود. زندگی ، برای اینطور دلبستگی های عاشقانه،همیشه کوتاه است. اینکه شاخه ی ظریفی مثل مونس،چطور دلبسته ی فرد زمختی مثل مردخای شد، پیچ و تابی از رموز عشق است و تاریخ ادبیات از این امثال کم ندارد،مثل لیلی و مجنون.... داستان شیرینی بود و شیرین ترین نکته اش آنکه،آنگاه که همه چیز را از کف داده ای،دلدادگی، دارایی نامیراییست که حتی پس از مرگ شیرینی اش به کامت می ماند...
این همان چیزیست که من از «قصه» میخواهم. کوتاه بودنش که زحمت و ظرافت بیشتری میطلبد. یک قصه با دو شخصیت اصلیِ خوب پرداخته شده؛ بدون جفنگیات و اضافات و تکلف. نثر عالی بود. فضا صمیمی بود و لذت بردم.
اینكه چطور مونس و مردخای به یكدیگر دل بستند از آن بازیهای تقدیر است كه كسی از چند و چونش چیزی نخواهد فهمید؛ تنها همه با شگفتی شنیدند كه مونس با آن رفتار و حركات موقر و متشخص و آن بر و رو، كه میتوانست دختر یكی از شاهزادههای قجری باشد و نامش فیالمثل مونسالسلطنه، دل به مردخای نكبتی بسته كه علیرغم شایعاتی كه دربارهی ثروت پنهانش وجود داشت، رفتار و كردار جلنبرش با هزار فرسخ فاصله، جای هیچگونه قرابتی باقی نمیگذاشت.
چقدر این داستانهایی که طاقچه تحت عنوان وقت اضافه گذاشته خوب و کاربردیان. :)) من واقعا از این داستان لذت بردم، عشقی که بین مونس و مردخای بود برای من شبیه یک افسانهی واقعی بود. یعنی تو میدونی یه قصهست اما رگههای واقعیت توش خیلی قویه، و این چیزیه که جذابش میکنه.
از کتابهای اپلیکیشن طاقچه در وقت اضافه. "داستان شیرینی بود و نکته اش آن که، آنگاه که همه چیز را از کف داده ای، دلدادگی، دارایی نامیراییست که حتی پس از مرگ شیرینی اش به کامت می ماند."