Jump to ratings and reviews
Rate this book

سبز مثل طوطی سیاه مثل کلاغ

Rate this book

7 pages, ebook

2 people are currently reading
19 people want to read

About the author

هوشنگ گلشیری

41 books504 followers
From the Golshiri foundation website

Writer, critic and editor, Hooshang Golshiri, the prominent Iranian literary figure, published his first collection of short stories, As Always, in 1958. His second book, a short novel, Prince Ehtejab (1959) brought him fame and was later made into an internationally acclaimed film (1974). It has since been translated into several languages. His writings include eight novels, five collections of short stories, two books on literary theory and criticism, and a 2 vol. collected essays and articles.

Alongside his writing, he set up workshops and classes to nurture new generations of writers, edited various literary journals, and actively participated in the struggle for freedom of thought and expression in Iran, and the establishment of an independent Iranian writers association. He was awarded the Hellman--Hammett Prize (Human Rights Watch) in 1997, and the Erich Maria Remarque Peace Prize (City Of Osnabruck) in 1999, in recognition of his commitment to human rights and freedom of speech.

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
0 (0%)
4 stars
6 (16%)
3 stars
16 (43%)
2 stars
10 (27%)
1 star
5 (13%)
Displaying 1 - 4 of 4 reviews
Profile Image for Bahman Bahman.
Author 3 books245 followers
December 4, 2020
هر وقت حسن آقا را می بینیم می‎گوییم:«خب چه طور شد؟ موفق شدی؟»
می‎گوید: « نه نشد باز غار غار کرد.»
می‎گوییم: «آخر مرد حسابی مگر مجبوری؟»
می‎گوید: «من فقط یک طوطی می خواهم که باش حرف بزنم، درد دل کنم .اما این طوطی ‎های حسین آقا، آدم چه بگوید؟ دریغ از یک کلمه دریغ از یک حسن آقای خشک و خالی همین طور که من و شما می‎گوییم! این‎ها فقط بلدند غار غار کنند: غار غار!
آن وقت باز می رود سراغ حسین آقا یک طوطی تازه می خرد. چند هفته ای یا حتی یکی دو ماهی سالی پیداش نمی شود که نمی شود. بعد یکدفعه می آید، چشم هاش سرخ سرخ، کاسه خون و ریشش نتراشیده چمباتمه می نشیند کلاهش را بر می دارد می گذارد روی کاسه زانویش و با مشت می کوبد روی زمین که: « باز هم نشد!»
می‎گوییم: این دفعه هم؟»
می‎گوید: «هر چه بگویید برایش خریدم با دست خودم بش قند و نبات دادم روزی دو سه ساعت باش حرف زدم، نشاندمش رو به روی آینه. اما نشد که نشد.
می‎گوییم: «غار غار که نکرد؟»
می‎گوید: «پس خیال می کنید گفت، سلام؛ یا گفت صبح به خیر حسن آقا، همین طور که من و شما می‎گوییم؟»
می‎گوییم: «آخر این دفعه دیگه چرا گذاشتی کلاه سرت برود؟»
می‎گوید:«والله خیلی حواسم را جمع کردم:بالهایش را دیدم،پنجه هاش را،نوکش را،هیچ عیبی نداشت. حسین آقا قسم می خورد که طوطی است، اصل اصل، حرف هم می زد به فارسی اما حالا دو سه روز است تو لاک رفته. اگر یکی پیدا بشود وقت صرفش کند، راه می افتد زبان باز می کند. »
بعد اشک تو چشم هاش حلقه می زند. و تا ما نبینیم سیگاری سر مشتوک می زند. ما هم کبریتی می کشیم، یا یک چای قند پهلو جلوش می گذاریم و از در و بی در حرف می زنیم، از کسادی کارمان می‎گوییم یا مثلا از خواب نما شدن محسن آقا که کم کم دارد فکر می کند خود حضرت آمده اند سر وقتش دست گذاشته اند روی شانه اش و فرموده اند دیگر نشستن بس است بعد هم بالاخره حرف را می کشانیم به چین و ماچین به اعراب … اما مگر می شود؟ حسن آقا عین خیالش نیست. اگر بگویید گندم یاد سبزیش می افتد، یاد بال‎های سبز طوطی، حتی اگر بگوییم جنگل یا کوه، یاد قفس می افتد قفس طوطیش که تازگی ها از کجا و از کی خریده است، آن هم… دست آخر هم نمی خواهد اعتراف کند که حواسش سر جا نبوده، که زیر و روی کار را درست ندیده. طوطی بودن یک پرنده که فقط به بالش نیست یا به نوکش. اما حرفی نمی زنیم خاطر حسن آقا را می خواهیم، ساده است، پاک است، نمی دانیم، بی غل و غش است، اما فراموشکار است. اگر امروز سرش را بشکنند، پولش را بالا بکشند، فردا یادش می رود. می‎گوییم : «آخر حسن آقا مگر یادت نیست؟ مگر همین دیروز نبود که جلو در و همسایه آبرو برایت نگذاشت؟»

می‎گوید: «کی کجا؟»
می‎گوییم: «ما خودمان دیدیم همه شاهدیم.»
می‎گوید: «هر کس آب قلبش را می خورد.»
آن چیز سیاه و سبز غار غار کن نوک کج را برده بود پیش حسین آقا که حرف نمی زند که یک کلمه نمی تواند بگوید. گفته بود: «ای مردم خودتان گوش دارید چشم دارید آخر این طوطی است؟»
می‎گوییم : «مگر تو نبودی که می گفتی؟ آخر لامذهب، اقلا نگاه کن، ته بال هاش را نگاه کن، همه اش دارد سیاه می شود، کی دیده که بال طوطی سیاه باشد؟»
می‎گوید : «شاید عصبانی شده بود،م خون جلو چشم هایم را گرفته بود. حسین آقا که گفت، بیچاره توضیح هم داد.»
بعد هم حتما می رود سراغ حسین آقا تا از دلش در بیاورد.حتما هم چای خورده و نخورده یک چیزی مثل طوطی می خرد می برد خانه اش.می‎گوییم:« تو را به خدا، این دفعه دیگر حواست را جمع کن.
می‎گوید: «دیگر می فهمم. استاد شده ام. بالش را می بینم، نوکش را هم می بینم.»
می بیند واقعا می بیند، چند بار هم. حتی دست می کند زیر بالهاش، زیر هر پر کوچک که مبادا ته یک پر سیاه بزند. سر قیمتش هم حسابی چانه می زند تا این دفعه دیگر دولا پهنا باش حساب نکنند. می‎گوییم: «نکند دزدی کسی می آید طوطیت را می برد، کلاغی، چیزی، جاش می گذارد؟»
می‎گوید : «مگر می شود؟ در خانه بسته است. تازه از بالای دیوار هم که بیاید پیداش نمی کند. توی اتاق است، بالای سر خودم. مگر در اتاق را بشکند یا مرا بکشد همه ما را بکشد.»
مشتش را توی هوا تکان می دهد، خیره رو به دزدی که نیامده فریاد می زند: « مگر از روی نعش ما در بشوی!»
بعد هم آهسته می‎گوید: «مادر بچه ها خوابش آن قدر سبک است که نگو! همه‎اش می‎گوید ‎این چیز که نمی گذارد من بخوابم!
می‎گوییم: « آخر پس چرا؟»
می‎گوید : «من که دیگر عقلم قد نمی‎دهد، مادر بچه‎ها می‎گوید، شاید این دفعه یک کلاغ گرفته بالهاش را رنگ کرده، سبز سبز.»
می‎گوییم: «نوکش چی؟ نوک کلاغ که کج نیست.»
می‎گوید: «من هم همین را می گویم. اما مادر بچه ها می‎گوید شاید نوک این زبان بسته را گرفته روی شعله پریموس یا چراغ، همچین که نرم شده کجش کرده.»
می‎گوییم: «چی؟ یعنی حسین آقا نوک کلاغ را کج می‎کند؟ آن هم با شعله پریموس؟»

می‎گوید: «خب شما بگویید مگر می شود؟ حسین آقا آن قدرها هم بد نیست، دل رحم است. تازه کلاغ مادر مرده که گناهی نکرده.»
می‎گوییم: «خب گیریم یک بار این کار را بکند، دوبار بکند،. اما آخر مگر می شود؟ حسین آقا آن قدر طوطی دارد که نگو تازه چه طور می‎شود نوک نرم شده را طوری کج کرد و خم داد تا درست بشود عین نوک یک طوطی؟»
می‎گوید: «من هم همش همین را می گویم. از حسین آقا هم پرسیده ام، می‎گوید اگر این طور است چرا خودتان دست به کار نمی شوید؟ چرا می آیید سراغ من؟ کلاغ که فراوان است؛ یکیش را بگیرید، بالش را رنگ بزنید، نوکش را هم بگیرید رو شعله پریموس‎تان … می گویم ما این کار را بکنیم آن هم به خاطر جیفه دنیا؟ می‎گوید به خودت بگو!»
آه می کشد. ته سیگارش را می اندازد روی زمین. رویش پا می کشد. کلاهش را از روی کاسه زانویش بر می دارد، یکی دو تا تلنگر بهش می زند که یعنی دیگر باید بروم. می‎گوییم: «حالا کجا؟ نشسته بودید...»
می‎گوید: «باید بروم با حسین آقا حرف بزنم، از دلش در بیاورم. به خاطر جیفه دنیا که آدم با همسایه هاش در نمی افتد.»
می‎گوییم: «این دفعه دیگر مواظب باش، خوب چشم هات را باز کن.»
پوزخند می زند که: «خیال کردید!»
بعد هم که می‎گوییم: «خودت انتخاب کن نگذار خودت بهت بدهد»، می‎گوید: «خیالتان راحت باشد. من دیگر استاد شده ام. اگرهم یکیش را توصیه بکند بالهاش را می بینم. یکی یکی، اگر یکیش، ته یک پرش حتی سبز سبز نبود می فهمم که کلاغ است. تازه نوکش چی؟ طوطی‎ها که، می دانید، نوک‎شان کج است، یک جور خوش ریختی کج است که آدم از دور هم که ببیند می فهمد طوطی است.»
می‎گوییم: «حسن آقا تو را به خدا...»
کلاهش را می گذارد سرش دستی تکان می دهد؛ یعنی که خونسرد باشید، یا که به من اعتماد داشته باشید، می‎گوییم: «پس اقلا این دفعه گوشت را هم باز کن .»
می ایستد، خیره نگاه‎مان می کند، همان طور که حسین آقا حتما نگاهش خواهد کرد. بعد بالاخره می‎گوید: «شما دیگر چرا؟ آمدیم و گفت حسین آقا، یا حالا دم غروبی گفت صبح به خیر، یا دست بر قضا به من گفت: بی بی … بی بی؟»
می‎گوییم: «خب مگر چه عیبی دارد؟»
می‎گوید:«البته که دارد. من طوطی می خرم که هر روز صبح فقط بگوید، صبح به خیر حسن آقا.»
خب چه می شود گفت؟ اینجا دیگر حق با حسن آقا است. آدم طوطی می خرد که باش درد دل کند، باش حرف بزند و صبح و ظهر و شب سرش بشود، نه که میان بی بی یا حسین آقا و حسن آقا یا سید محسن رضوی تفاوت قائل نشود، حالا اگر بهترین طوطی دنیا هم نباشد؛ نباشد.
Profile Image for Fatemeh.
382 reviews67 followers
November 27, 2020
داستان کوتاه‌های هوشنگ گلشیری واقعا خوبه به نظرم.
Profile Image for Behzad Ahmadi.
73 reviews4 followers
February 28, 2020
داستان کوتاه جذابی با قلم گلشیری عزیز، که از دید من نقدی بود به انسان های جامعه ما که هنوز هم بعد از سالها تغییری درشون ایجاد نشده.
Profile Image for Aida Zare.
104 reviews2 followers
March 31, 2023
راستش من نفهمیدم معنی این داستان چی بود؛ راستش نمی‌دونم می‌شه بهش گفت داستان. با زاویه‌ی دید عجیب و موضوع عجیب، هدف از گفتن این داستان چه بود؟

https://taaghche.com/book/18400
Displaying 1 - 4 of 4 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.